گلهای آفتابگردان
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 9:23
روبرویم یک دشت بزرگ است. پر از زرد گلهای آفتابگردان و چقدر زیبا هستند!نسیم لابلای آنها می رقصد، با آن همراه می شوم. بلندی گلها از من بلندتر است، به هوا می جهم و جلو می روم... خنده ام می گیرد: همتایی با گل های آفتابگردان؟!پیش می روم، بدون آنکه چیز دیگری را ببینم.از وسط یکی از گلها، یک تخمه را در می آ...
قرار در دشت نرگسی
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 9:23
این داستان واقعی زندگی یک راننده ی تاکسی است که کمی شاخ و برگ اش داده ام. (قسمتی که در اتوبوس بین آنها اتفاق می افته، بدون شاخ و برگ های من است) اونروز راهی دیدن دوستم ماریا در شیراز بودم که سوار تاکسی او شدم. وقتی مسافرهای دیگه پیاده شدند، بعد از شماره گرفتن مبایل اش و جواب ندادن طرف مربوطه نگاهی ب...
مالیخولیا
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 9:23
برای زن قصه هایم:پرده ی پاره ی پنجره را می کشد و دریچه ی چوبی شکسته را باز می کند. لولاهای زنگ زده اش دارند از هم وا می روند و هنگام باز و بسته شدن جیغ می کشند!با ورود وحشی باد، قفس خالی پرنده روی آویز سقف جُم می خورد... چند پَر کف آن افتاده بود که همراه باد می شوند و دو ظرف آب و دانه ی خالی، حکایت ...
اتفاق
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 9:23
دیشب وقتی در را باز کردم، در فکر های همیشگی ام غرق بودم. بدون اجازه داخل شد! می دانست چشم دیدنش را ندارم، پس سعی کردم جلوی او را بگیرم و زود در را ببندم که از زیر دستم وارد شد! با نگاهی پر از انزجار به او نگاه کردم و با خشم گفتم: برو بیرون! بی اعتنا به عصبانیت من وارد هال شد و بدون آنکه نگاهم کند، ب...
نامه های بدون آدرس 3
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 2:50
نسترن لبخندی زد و از پسرک همسایه تشکر کرد. خوشحال شده بود و فکر کرد مهرداد دل به دریا زده و تصمیم گرفته برای خواستگاری پا پیش بگذارد و یا به سیم آخر زده و فقط می خواهد بداند چه به سر نسترن آمده؟چای را آماده کرد و داشت شام می پخت که زنگ در به صدا در آمد. با هیجان و شتاب در خانه را باز کرد و با مرد می...
نقاشی
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 2:50
می خوام دوباره بچه بشم. یه کاغذ روبروم بذارم، یه خورشید گنده اون بالای سمت چپ با رنگ زرد و نارنجی بکشم و شعاع نورش را اونقدر بکشم تا برسه به اینور صفحه!بدون اینکه هیشکی ببینه، دردا رو بذارم وسط صفحه و یه کوه روشون بکشم. بعد یه کوه سمت راستش ادامه بدم که غرور و یه کوه سمت چپ که احساسمه. اینا از همه ا...
میعاد با خدا
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 2:50
لباسمو عوض کردم ولی برعکس همیشه، از عطر خبری نبود. خیلی از دست اش ناراحت بودم و فقط می خواستم زودتر برم سراغ اش!چادر سیاه مادرمو سرم انداختم و با همون فکر و خیال این چند روز قبل، می رفتم تا باهاش اِتمام حجت کنم و حرفای آخرمو بزنم. "باید یادم باشه که اصلن کوتاه نیام. مگه این نیست که از جا و مقام اش گ...
نامه ای به مادرم
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 2:50
پرده را کنار می کشم و با باز شدن دریچه، به جاده ای کشیده می شوم که مملو از برگ های زرد و نارنجی و قرمز است.پاهایم برهنه اند. مثل همیشه باد می آید و من دست هایم را از هم باز می کنم، دور خودم می چرخم و فریاد می کشم... باز مثل همیشه، هیچکس صدایم را نمی شنود. هر کسی کنار دستم هم که باشد، فکر می کند زوزه...
لذت ناب
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 2:50
وقتی وارد کلبه ی چوبی شد، حسابی خیس شده اما هنوز می خندید. از باران زدگی سرحال بود.در را بست، چوبدستی را به در تکیه داد و کفش گِلی و کت اش را در آورد. تاریک بود، اول از همه فتیله ی چراغ را روشن کرد و بعد به طرف کوله پشتی اش که هنوز باز نکرده بود رفت. حوله را بیرون کشید تا موهایش را خشک کند.صدای رعد ...
آوازی برای مرگ
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 2:50
باز غروب جمعه بود و باران می بارید. هوای سرد بهمن، به منتها درجه ی برودتش رسیده و مرد نمی توانست از کنار بخاری دل بکند.با شنیدن نوایی که دیگر غریبه نبود، کتاب و عینکش را بست و آنها را روی میز چهار گوش کنار صندلی راحتی اش گذاشت... باز هم صدای آواز غمگین آن زن ناشناس در همین نزدیکیها می آمد و در تمام ...
بازی ماه و ابر
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:01
منیر دوباره تا دید مراد خوابه، آهسته از رختخواب رفت بیرون و باز هم به در اهمیت نداد. اصلن از در خوشش نمی اومد. فکر می کرد یه چیز اضافیه...رفت طرف حوض. اوایل پاییز بود و هوا عالی.. کف حیاط پر از برگای زرد و نارنجی بود که عمدن جاروشون نمی کرد. چند بار هم مراد خواست این کار رو بکنه ولی او نذاشته و گفت...
نامه رسان
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:01
خورشید دامنش را پهن کرده بود روی دشت نرگس ها و نرگس ها، غرق ناز و مست از رایحه ای بودند که جز از خودشان بر نمی آمد.زنبورها گروه ـ گروه شده و دور گلها، می نوشیدند و ریز می خندیدند. صدای ریز خنده شان ریتم یکنواخت و همیشگی را داشت، بسیار ظریف، اما شاد!پروانه ها با آواز قناریهای روی شاخه ی تنها درخت نار...
هیمه های سوخته
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:01
قسمت اول:آتش با صدای خروس محله از خواب بیدار شد. مثل همیشه غلتی خورد، از جا بلند شد و از چادر بیرون رفت. دو چیز را در طول شبانه روز از دست نمی داد، طلوع زیبای خورشید دشت، و غروب وقتی که خورشید چادرش را به سر می کشید و به دیدار ماه می رفت.مادرش از صدای خلخال* او بیدار شد و پرسید:- باز اول صبحی کُجُ م...
هیمه های سوخته 2
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:01
قبل از اینکه وارد چادرشان بشود، با یک چرخ ظریف که اگر کسی هنوز تعقیبش می کرد نفهمد، پشت سرش را نگاه کرد. یوسف داشت به او نگاه می کرد و لبخند پیروزمندانه ای بر لبانش بود. انگار می خواست بگوید: دیگر می دانم دلت را به دست آورده ام کولی مغرور!آتش بدون مکث، وارد چادر شد و در حالی که نمی توانست لبخندش را ...
هیمه های سوخته 3
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:01
قسمت آخر:غروب شد و آتش در چادر خودشان تنها بود. بلوز قرمز اطلس اش را پوشید و دامن را که دیگر خشک و تقریبآ صاف شده بود از سر میخ برداشت و عوض کرد. بعد گوشواره ی بزرگ آویزدار را به گوش کرد، فندقی را بر سر سیخ باریکی فرو برد و آن را روی آتش منقل گرفت تا خوب بسوزد و سرمه اش را به چشم هایش کشید. آینه ی ک...
مدیتیشن خیال
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:01
با صدای جیک جیک دسته جمعی گنجشک ها و پرنده های دیگر که بیدار شدم، درون یک کلبه ی چوبی بودم. یک میز کوچک و صندلی چوبی که تمامآ از شاخه های بهم چسبیده ی درختان ساخته شده بود روبرویم قرار داشت. قشنگی این میز و صندلی به این بود که هیچ روکشی، روی شاخه های کج و معوج را نپوشانده بود که مانع دیدن اصل آنها ب...
بهای گزاف (1)
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:01
زمستان را داشت از سوراخ کف ِ کفش اش باور می کرد. برف سنگین و بی سابقه ی شهر، سرما را تا مغز استخوانهایش منتقل می کرد و انگار دندان هایش خیال از لرزش ایستادن را نداشتند. مریم از روی دلسوزی پرسید:- چرا به مامانت نمی گی که کفش ات سوراخ شده! اگه او بدونه حتمن برات کفش زمستونی می خره و از شر این سرما راح...
بهای گزاف 2
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:01
- پول رو بگیر، وگرنه مادرت دوباره مجبور می شه تو رو بفرسته اینجا! داشت عب ایش را روی دوش صاف می کرد که نرگس پول را از دست او با غیظ و نفرت کشید و در حالی که از خشم و بغض می لرزید و در حالیکه با پشت دستش لب هایش را پاک می کرد، بطرف در خانه دوید... حیاط را گویی هزار برابر کرده بودند و به آخر نمی رسی...
نامه های بدون آدرس
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:01
قسمت اول:نسترن مشغول حمل کارتُنی بود که رویش با ماژیک سیاه نوشته بود: اتاق خواب/ کتابها، که زنگ در به صدا در آمد. کارتن را روی میز کنار در گذاشت و در را باز کرد. پسر بچه ی سیه چرده ای را که انگار موهایش از موقع تولد شانه نخورده، با یک لبخند بی نظیر در برابر خود دید که با دیدن او با دلهره پرسید:ـ نس...
نامه های بدون آدرس 2
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 0:01
قسمت دوم:صفحه دوم :نمی خواهم و نمی توانم به هیچ چیز دیگری فکر کنم مگر علت نیامدنت. امروز عصر که از سر کار برگشتم، روی ایوان نشستم تا شب. تا وقتی که ستاره های عزیز تو آمدند و شب را آذین بستند.یادت هست می گفتی از همه چیز دنیا بیشتر دوستشان داری؟ من می پرسیدم: مانده ام که این درخشندگی را چطور برای همه ...