قسمت سی و چهارم - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 12:21
سه ماه دیگر گذشت و مهین بدون خداحافظی از من و بدون اینکه شماره تلفن یا آدرس اش را به کسی بجز مسعود بدهد، رفت.پنج هفته گذشت. مسعود تا یک ماه بعد از رفتن او مدام به من می گفت پول ندارد و هیچ کمک خرجی برای مزدک را نمی داد. دولت حقوق  بخور و نمیری به ما می داد چون مزدک کم سن بود. از طرفی کار من در خانه ...
قسمت آخر خاطراتم - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 12:21
عصر برای آوردن مزدک از مدرسه ربع ساعت زودتر رفتم چون نگران بودم کار احمقانه ای بکند. اما اتفاقی نیفتاد و با هم بخانه آمدیم و در راه برایش گفتم که مسعود برای دیدنش آمده گفت: ـ من بابا ندارم. تو هم مامانمی هم بابام!ـ  نه مزدک... من هیچوقت نمی تونم جای پدر رو برات پر کنم. فقط می تونم سعی کنم مادر خوبی ...
منیر و ماه و مراد - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 12:21
باز هم سر و کله ی آن مار سیاه با خال خال های زردش پیدا شده بود. دور خودش می چرخید، چند دایره دور و برش درست می کرد و سرش را طوری از آن وسط بالا می آورد که گویی گردن درازی دارد!آرام آرام از گوش های مراد سرش را بیرون می آورد و به دنیا نگاهی می کرد... زبان  دراز و باریکش را چند بار در می آورد و گویی هو...
منیر و ماه - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 12:21
  ماه دور و برش را نگاه کرد، رنگ های نیلی و سیاه با هم قاطی شده بودند و سرما غوغا می کرد.  تک تک دانه های برف را می شد از هم تشخیص داد و سکوت ی که پر از تنهایی و وحشت بود. وحشت از ندیده شدن، نبودن، نگاهی را به خود نکشیدن... و صدایت را کسی نشنیدن! صبر کرد تا ابر سیاه و بزرگ از روبرویش گذر کند و بعد ن...
دختری با پیراهن زرد - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 12:21
پیرزن داشت آلو ها را با چاقو تکه تکه می کرد تا مربا درست کند و دختر عاشق مربا های او بود. داشت شیشه های خالی مربا ها را که شسته شده بود، با دستمال سفید کتان خشک می کرد تا بعد مرباها کپک نزنند.جلوی پیشخوان آشپزخانه، درست روبروی مادربزرگ که لباس خاکستری پوشیده و یک لچک سفید نخی را که به پشت گردنش گره ...
کافه ویونا - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 12:21
کافه ویونا باد سردی میاد و حس می کنم انگشتای پام یخ زده. سرم رو به زیر میندازم و در حالیکه دستام توی جیبهای پالتوم هست، با سرعت به طرف کافه ی محبوبم میرم.بند کیف از روی شونه ام می افته پایین، اهمیت نمیدم. در رو باز می کنم و همین باعث میشه که بادنمای در که نوای زنگوله دار ظریفی داره به صدا دربیاد. ای...
با موهایم بازی کن... - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 12:21
مرد در حالیکه یک کیسه ی پلاستیکی در دستش بود، آن شب بارانی آمد و بعد از بوسیدن زن، به سوال همیشگی او جواب داد:ـ چی برام آوردی؟و او برایش یک قوطی بستنی وانیل ـ کوکی آورده بود. زن با اشتیاق آن را گرفت و در فریزر گذاشت تا بعد هر دو روبروی شومینه بنشینند و آن را بخورند.مرد هیزم های شومینه را جابجا و خود...
مراد و ماه و منیر - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 12:21
چقدر هوا سرد بود!مراد زیر شلواری اش را پوشید، چراغ را خاموش کرد و زیر لحاف خزید. دلش نمی خواست حتا یک ذره هوای گرم تن منیر از زیر لحاف بیرون برود و او سردش بشود.اما با صدای بلند فکر کرد: این لحاف کهنه دیگه داره زهوارش در میره... حسابی نخ نما شده، مثل زیر پیرهنی خودم و خودت...منیر خندید و خودش را توی...
دلهره - تاریخ: 1395/11/14 ساعت: 12:21
چشمهایم را بزور باز کردم و به ساعت رومیزی نگاه کردم ... خدای من ! ساعت یک ربع به هشت بود ، چرا آلارم ساعت کار نکرده بود!؟ مطمئنم که دیشب قبل از خواب تنظیم اش کرده بودم. امروز اولین روز شغل جدیدم بود و خیلی مهم بود که مرتب و سر وقت آنجا باشم.باسرعت بطرف دستشویی رفتم، وقتی برای دوش گرفتن نبود، مسواک ز...
قسمت بیست و هشتم خاطراتم - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 3:41
***مهین همیشه ی زندگی اش حالت دستور بده و رئیس بودن داشت. باید محیطی که در آن زندگی می کند، تحت کنترلش باشد و بس. تلفن کرد که:- من قراره دو ماه دیگه بهم خونه ی دولتی بدن و اگه بخوام سه ماهه بیام این موقعیتو از دست میدم.( اجاره بهای خانه های دولتی خیلی ارزان تر از خانه های معمولی است، اما مدتی باید د...
قسمت بیست و نهم خاطراتم - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 3:41
هنوز دو هفته از آمدن مهین نگذشته بود که یک روز بیدار شدم و متوجه شدم که مهین خانه نیست! ظهرها همیشه مسعود بمن تلفن می کرد اما آن روز حدود ساعت ده بود که زنگ زد و گفت:- فقط زنگ زدم بگم نگران نبودن مهین نباش او امروز با ما اومده سر کار!- او آمده تعطیلات تو بردیش سر کار نقاشی ساختمون؟!!- خودش خواست. حو...
قسمت نوزدهم خاطراتم - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 3:00
بیرون را نگاه می کردم و به یک سال و نیم گذشته فکر می کردم. یک سال و نیم ِ سخت و پر از تلاش دیگری که حالا دیگر پشت سرم بود.ما در عرض این مدت، در رابطه مان رشد کرده بودیم و دیوانه وار دوستش داشتم. بخصوص که من بعد از چند ماه متوجه شدم که نمی توانم به این خواسته ی بدون فرزند بودن مسعود تن دهم. از هفده س...
قسمت بیستم خاطراتم - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 3:00
***شش ماهه حامله بودم که شنیدیم در رشت زلزله ای رخ داده و تلفات فراوانی ببار آورده است. در رادیوی ایرانی اعلام کردند برای جمع آوری کمکهای مالی ایرانیان، شب شعر و موسیقی اصیل ایرانی در یکی از سالن های بزرگ سیدنی ترتیب داده شده و از کسانی که مایل به هر نوع کمک یا اجرای برنامه ی مناسبی هستند، دعوت کردن...
قسمت بیست و یکم خاطراتم - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 3:00
اوایل بهار بود و هوا دلپذیر و خوب. ( اوایل پاییز ایران ) هنوز مانده بود تا به خانه برسم، چشم هایم را بستم و گذاشتم تا آفتاب تا مغز استخوانم نفوذ کند.وقتی به خانه رسیدم، اول به آرامی مسعود را که خواب بود بوسیدم و بعد در اتاق خواب را بستم و مشغول کارهایی که در سرم انباشته شده بود، شدم.همه چیز طبق نقشه...
قسمت بیست و دوم خاطراتم - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 3:00
پرستار بلندم کرد و گفت:- او را به کپسول مخصوص در اتاق مجاور منتقل کردیم... با من بیا.با بی رمقی هر چه تمام تر با او همراه شدم. از من خواست دستهایم را با آب و صابون بشویم، روپوش سفیدی بمن پوشاند و ماسک سفیدی به صورت ام زد و توضیح داد:- او در مقابل کوچکترین میکروبی باید محفوظ باشه. نباید به او دست بزن...
قسمت بیست و سوم خاطراتم - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 3:00
 از مچ پا به پایین، پاهایم کم کم داشت به دو توپ بیس بال بدل و خارش بدجوری شروع شده بود که عصبی ام می کرد. پرستار به اتاق آمد و با دیدن پاهایم گفت:- در هر پنج هزار زائو، یکی به این عارضه دچار میشه و متاسفانه هیچ درمانی هم نداره.- منظورت چیه؟ یعنی دیگه خوب نمیشه؟لبخندی زد و گفت:- چرا ولی دارویی براش ن...
قسمت بیست و چهارم خاطراتم - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 3:00
مسعود دلش برای کارهای فرهنگی تنگ شده بود و ما هفته نامه ی تازه ای را که فرهنگی بود، بنام " زمزمه ی نو " براه انداختیم. اینبار از کتاب "قصه های مجید" استفاده کردیم و من آن را به صورت داستان دنباله دار تایپ می کردم و خودم همچنان جدول های ادبی طرح می کردم و انتخاب بقیه ی مطالب با مسعود بود. من فقط در ت...
قسمت بیست و هفتم خاطراتم - تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 3:00
این جریان از وسط قسمت بیست وپنجم جا افتاد که باید بعد از رفتن آن شاعر هنرمند، عزیز و مهربان، محمود فلکی می نوشتم.یکی دو ماه بعد از اولین تماس من و مهین، خبردار شدم که پسر عمویم دارد داماد می شود. مادرم دلتنگی کرد و جوان ترین برادرم علی از من خواست که برای عروسی به ایران برویم که با یک تیر، دو نشانه ...