خرید بک لینک

این داستان واقعی زندگی یک راننده ی تاکسی است که کمی شاخ و برگ اش داده ام. (قسمتی که در اتوبوس بین آنها اتفاق می افته، بدون شاخ و برگ های من است) اونروز راهی دیدن دوستم ماریا در شیراز بودم که سوار تاکسی او شدم. وقتی مسافرهای دیگه پیاده شدند، بعد از شماره گرفتن مبایل اش و جواب ندادن طرف مربوطه نگاهی به آینه انداخت و خطاب به من که در پشت نشسته بودم گفت:

-آدم کچل بشه و عاشق نشه آبجی! خندیدم و گفتم: ای کاش همه ی آدمها عاشق باشند. و او درددل اش شروع شد

ده ساله بودم که زن همسایه مون رعنا خانم یه دختر خوشگل زایید و اسمشو میترا گذاشتن. اونموقع من و دوستام هر روز خدا تو کوچه مون ولو بودیم و مشغول بازی. هفت سنگ، گرگم به هوا، فوتبال و خلاصه هر چی که مربوط به بازی پسرها تو اون دوره می شد... یادش بخیر چه روزگار خوشی بود، اما کوتاه.

نمی دونستم یه روزی می رسه که مجبور می شیم بزرگ بشیم و خیر سرمون نون دربیار خونه. سرمونو می گرفتی تو کوچه بودیم، ته مونو می گرفتی تو کوچه بودیم! همش بازی، همش رفیق بازی. تا پونزده سالم شد و پدرم به رحمت خدا رفت و فکر نکرد من با چهارتا خواهر و برادر دیگه که از خودم کوچکتر بودم، چکار کنم؟ کی نونشونو باید در می آورد؟ کی سرپرستی شون کنه و لباس تنشون کنه؟ منکه خودم هنوز یه جوجه بودم، چطور باید جور اونای دیگه رو هم می کشیدم؟

تنها راهش این بود که دیگه قید مدرسه رو بزنم و با شوهر خاله ام که اتوبوس خارج از شهری داشت راهی بیابون و شهرهای دیگه بشم و مثلن آقای خونه بشم! شوهر خاله جلو مادرم و زنش با مهربونی بهم گفت:

- عباس، اگه خوب تن به کار بدی و از خودت قابلیت نشون بدی، ممکنه یه روزی بتونی دوتا چرخ رو هم تو بخری و دیگه راحت زندگی کنی. بعدشم خودم دامادت می کنم ایشالله.

و پس بند حرفاش زد زیر خنده و دیگران هم به تایید او خندیدند. من که وارد نبودم پرسیدم:

- یعنی چی دوتا چرخ بخرم؟

- مثل خونه که شش دونگه، اتوبوس هم به تعداد چرخاش می شه خرید و فروخت، خب؟

- خب!

- تو اگه زرنگ باشی و ولخرجی نکنی، می تونی پولاتو جمع کنی و چرخ ـ چرخ پولدار بشی. تا روزی که تمام اتوبوس مال خودت بشه. همین دیگه!

شوهر خاله ام آقا دلاور، مرد چهار شونه ای بود که اسمش خیلی بامسما بود و بهش می خورد. چشمای سیاه و ابروهای کلفتش بهش اُبهت ویژه ای می داد و همه ازش خیلی حساب می بردند. من نه تنها ازش حساب می بردم، یه کمی هم بفهمی نفهمی ازش می ترسیدم چون دست های بزرگی داشت و همیشه می ترسیدم که مبادا یه روزی از اونا کتک بخورم!

او مرد مهربونی بود و برخلاف هیکل اش، زیاد بمن سخت نمی گرفت ولی خداییش منهم تمام فرموناشو مو بمو انجام می دادم.

ده سال به همین منوال گذشت تا خواهرم موقع عروسیش شد. اونشب تمام همسایه ها تو جشن عروسی بودن. از جمله خانواده ی میترا که هنوز قشنگترین دختر کوچه مون بود. یک دختر نوبالغ و کمر باریک و خوش هیکل، لبهای خوش ترکیب و دماغی که انگار با قلم تراش اونو تراشیدن! چشمای عسلی درشت و مژه های بلند و برگردون اش دل تمام پسرهای اهل محل رو برده بود. اونشب بود که دل من برای اولین بار برای دختری طپید و از اون ببعد اگر زیباترین حوری عالم هم جلوم ظاهر می شد، بنظرم نمی اومد. اما اختلاف سنی زیاد بود، من بیست و پنج سالم بود و او فقط پونزده سال داشت!

اوایل فکر می کردم، مثل رویاهای قبلیم زودگذره و بالاخره بخاطر وضع مالیم و کم سوادیم، خیلی زود از ذهنم می کنم اش بیرون. اما زهی خیال باطل!

دو سال بعد خواهر دوم ام را عروس می کردم که تو حول و حوش تزیین اتاق عقد، خیلی اتفاقی باهاش تو اتاق تنها شدم! قلبم دوبرابر می زد! خون تو صورتم دویده بود و نفسم بریده بود که با اون چشمای جادوییش برگشت و با صدای آرومی گفت:

- ایشالله روزیه شما باشه عباس آقا!

دست و پامو گم کرده بودم ولی بدون اینکه فکر کنم گفتم:

- اگه با شما باشه، هر چه زودتر بهتر!

همونطور که داشت گل ی رو به تورهای روی دیوار چسبیده سنجاق می کرد، از گوشه ی چشمای قشنگش نگام کرد و گفت:

- پس چرا پا پیش نمیذارین؟ یه دفه می بینید مرغ از قفس پرید ها!

باورم نمیشد که او هم بمن علاقمنده! بهش گفتم دو ساله روزگارمو با عشقش سیاه کرده و او فقط لبخند زد و دیوونه ترم کرد! همونجا ازش قول گرفتم منتظرم بمونه تا زمینه رو مهیا کنم و مادرمو بفرستم خواستگاری. غافل از اینکه به اون آسونی که ما فکر می کردیم نبود.

دو سال رفت و آمدن ما طول کشید ولی مادر و پدر میترا به این وصلت راضی نمی شدن. اونها فکر می کردن من در شآن میترا نیستم. او حالا دیگه دیپلم داشت و من هشت کلاس بیشتر سواد نداشتم. او بینهایت زیبا بود و من خیلی عادی بودم و همیشه زیر ناخنهام از بو و رنگ روغن اتوبوس سیاه بود.

خواستگارهای زیاد میترا کار منو سخت تر و بعد معلم شدن او وصال ما رو غیر ممکن می کرد. اما من کنار نمی کشیدم، بخصوص که حالا دیگه یه چرخ اتوبوس هم مال من بود. اما این برای خانواده ی میترا کافی نبود. تنها امید من این بود که میترا همچنان به من وفادار مونده بود و به دیدن های کوتاه مدت و هر از گاهی تو باغ ارم بسنده می کرد تا یه روز او رو با خودم به دشت نرگسی* بردم. میون اونا نشستیم و با هم عهد کردیم که بجز هم، با دیگری پیوند زناشویی نبدیم.

اما وقتی از سفر بعد از این عهد به شیراز برگشتم، مادرم با چشم گریه بمن خبر داد که خونواده ی میترا، بدون اینکه قبلآ به میترا یا همسایه های دیگه خبر بدن، از اون محله اسباب کشی کرده و رفته اند!

اینجوری من میترا رو گم کردم و از اون ببعد فقط کار کردم و کار. هر چه مادرم اصرار کرد، تن به ازدواج ندادم. نمی خواستم. من با میترا پیمان بسته بودم و می خواستم بهش وفادار بمونم.

تا اینکه یه ماه پیش، بعد از پونزده سال بطور اتفاقی میترا را پیدا کردم! او هم هنوز ازدواج نکرده بود. مادر من و پدر او در این مابین مرده بودند و با نبودن پدر میترا و مجرد موندنش، کار وصلت ما دیگه آسونه. الآن یک ماه ی میشه که هر شب همدیگه رو می بینیم. من الآن صاحب یه اتوبوس و نصف این تاکسی هستم. وضع مالیم خوبه و مطمئنم مشکلی پیش نخواهد اومد.

دیشب آخرین باری بود که با هم بودیم. او رو تنها سوار اتوبوس کردم و رفتیم شام رو توی فلکه اعلم خوردیم. بعد یه کناری توقف کردم تا بتونیم برای اولین بار همدیگه رو در آغوش بکشیم. ولی او طاقت نیاورد... لخت شد و خودش رو در اختیار من گذاشت! اما من به او دست نزدم. فقط نوازش و بوسه... بعد او رو در خونه شان رساندم و رفتم. از دیشب تا حالا هر چه بهش تلفن می کنم جواب نمیده... نمی دونم چرا یا چکار باید بکنم؟ نه با خواهرهام اونقدر نزدیکم و نه کسی دیگه ای رو می شناسم که به او اینقدر راحت باشم که بگم چه شده تا آبروی میترا حفظ بشه! الآن هم نمی دونم چطور اینها رو برای شما تعریف کردم... حالا می تونید منو راهنمایی کنید؟!

 نسرین: شما الآن منتظر چی هستی که به خواستگاری نمی ری؟ فکر نمی کنی هر دوتون به اندازه ی کافی منتظر هم بودید؟!... ببخشید رک میگم ولی دیگه نه شما جوونید و نه میترا. او اینهمه سال منتظر شما بوده و شما هنوز دارید این دست و اون دست می کنی؟ الآن برید یه دست گل قشنگ بخرید و برید در خونه شون و وقت بگیرید که همین امروز یا فردا برید خواستگاری و کار رو تموم کنید. مگه نمی خواید بقیه ی عمرتونو با او باشید؟

- چرا، از خدامه.

- پس چرا معطلید؟ خواهر من همیشه میگه: فاصله ی تصمیم گرفتن و عمل یه قدمه و در مورد شما خیلی درست میگه. منو همینجا پیاده کنید و برید گلفروشی.

با خوشحالی و قدرشناسی گفت:

- پس باید سرویس مدرسه رو که نیمساعت دیگه باید برم دنبال شون کنسل کنم. بعد میرم گلفروشی و بعدشم خونه میترا... ولی بنظرتون چرا جواب تلفنمو نمیده؟

- چون شک کرده به همون اندازه ای که او شما رو دوست داره، شما هم اونو دوست دارید و بخواید. وقتی یه زن تن خودشو به مردی که دوست اش داره هدیه میده و هر بند و رسومی را هم نادیده می گیره، عمق و انتهای عشق اش به اون مرد رو می رسونه. وگرنه تا حالا منتظر شما نمی موند. اونم با اون شرایطی که شما ازش تعریف می کنید. دیگه بیشتر از این وقتتونو هدر ندید. اما بدون گل هم نرید!

- نه... ممنونم خواهر، ممنون.

- ممنونه عشق...

پایان؟


* دشت نرگسی، دشتی است بسیار زیبا در نزدیکی شیراز که در ماه های بهمن، اسفند و فروردین پر از گل نرگس است. با بیزاری هم به آنجا بروید، عاشق بر می گردید!

زمستان 87


برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 9:23

صفحه بندی