خرید بک لینک

قسمت آخر:


غروب شد و آتش در چادر خودشان تنها بود. بلوز قرمز اطلس اش را پوشید و دامن را که دیگر خشک و تقریبآ صاف شده بود از سر میخ برداشت و عوض کرد. بعد گوشواره ی بزرگ آویزدار را به گوش کرد، فندقی را بر سر سیخ باریکی فرو برد و آن را روی آتش منقل گرفت تا خوب بسوزد و سرمه اش را به چشم هایش کشید. آینه ی کوچکش را تا آنجا که می توانست از خودش دور نگاه داشت و به آن نگاه کرد... چشمکی به خودش زد، با شیطنت لبخندی زد و گفت: امشو (امشب) یوسف رو از هیمه هُی تلبنار شده بیشتر می سوزونُم.

مادرش وارد چادر شد و گفت:

- چرو نمیوی ببه؟ (چرا نمیای عزیز) بیو (بیا) دیگه، میخوان هیمه ها رِه روشن کنن!

و آتش از چادر بیرون رفت تا بسوزاند.

یوسف چشم از او بر نمی داشت و خیلی ها از جمله آتش و گلنار هم متوجه آن شده بودند، اما مثل اینکه یوسف به سیم آخر زده بود و از اینکه دیگران بدانند، ابایی نداشت. دیگر خیالش راحت شده بود که این عشق دو سر دارد.

هیمه ها را به آتش کشیدند و صدای ساز و نقاره بالا رفت. مردها رقص چوب می کردند و با زدن آنها به هم با ریتم خاصی، گوش را می نواختند.

یوسف هر وقت به جلوی پای آتش می رسید، دو زانو را خم می کرد و تقریبآ می نشست و چوبهایش را بصورت ضربدر، در برابر زانوان آتش بهم می زد و لبخندی روانه اش می کرد. چقدر دلش می خواست که هیچ قید و بندی نبود و او همین جا و همین حالا، دست او را می گرفت و با خودش می کشید و می برد به پشت خیمه ی بزرگ و می بوسید.

تا طلوع آفتاب می توانست با او برقصد، دستش را بگیرد و دورش بگردد. یا دستی به دور کمرش بیندازد و دست دیگر را در هوا بگیرد و او را دور بچرخاند، تا آتش بداند که با او هم مثل پرنده ای خواهد بود، اما جفت.

چقدر آنشب دلش می خواست که آتش و او مال هم باشند و رها... می خواست با نگاه هایش بر او، فریاد بزند که "دیگه نمی تونی بیشتر از این بوسوزونیم... تو تنها کولی قلب منی آتش! "

رقص مردان تمام شد و آتش مثل همیشه زودتر و جلوتر از زنهای دیگر به وسط آمد!هیچکس به بی پروایی و زیبایی او در محله نمی رقصید. اما آن شب انگار با همه ی دفعات دیگر فرق داشت. او نمی رقصید، حرف می زد. قصه از عشق می گفت. شیدا بود و عاشق...

آنچنان تند می چرخید که چارقد از سرش بروی شانه افتاد و گیسوی پرچین و شکن اش را بیرون ریخت... با هر چرخشی که پشت اش به یوسف می گشت، تند سرش را بر می گرداند و از زیر نگاهش، قلب او را گرم تر و سرشار می کرد! انگار فقط دارد برای او می رقصد. انگار هیچکس دیگری آنجا نبود! با حرکات موزونش حرف می زد و بجای ساز، فقط صدای دلش را می شنید که می گفت:

تو آتشی نه من!

درون شعله ات زبانه می کشم

می سوزم، اما می مانم! 

بی پروا به آسمان می کشانیم، 

نرم نرمک به خاک می نشانیم!

دست افشان ام درون تو.

مستانه و شیدا 

خاکستر می شوم! 

خلخال عشق تو ام بپاست! 

صدای پای کوبانم، 

تمام کولی های آبادی را 

                          خبر می کند 

و تو لبخند می زنی...

می خوانم، می چرخم، پای می کوبم...

نگاهم می کنی، می خندی 

و من، 

پر از شکوفه های اقاقی می شوم.

عشق ات بر دلم، 

دردت به جانم! 

به دور تو می گردم، 

می بویمت، 

نفس تازه می کنم، 

باز در آتش ام و پای می کوبم

و از عشق تو ققنوس می شوم...

با تمام شدن رقص یک نفره ی آتش، دیگر همه می دانستند که حنابندان بعدی را آتش و یوسف رقم می زنند.



پایان

بهار 89


برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

صفحه بندی