خرید بک لینک

قسمت اول:


آتش با صدای خروس محله از خواب بیدار شد. مثل همیشه غلتی خورد، از جا بلند شد و از چادر بیرون رفت. دو چیز را در طول شبانه روز از دست نمی داد، طلوع زیبای خورشید دشت، و غروب وقتی که خورشید چادرش را به سر می کشید و به دیدار ماه می رفت.

مادرش از صدای خلخال* او بیدار شد و پرسید:

- باز اول صبحی کُجُ می ری؟ (کجا میری)

- میرُم لووه چشمه اُو بیارُم! (میرم لب چشمه آب بیارم)

پدرش دلاور و برادر کوچکتر او سیاوش خواب بودند، دولچه * را برداشت و به آرامی بیرون رفت. دشت با هوای تازه ی بهاری جلو چشمانش ناز می فروخت. خروس بار دیگر قوقولی قوقو را سر داد و به زمین نک زد و دانه ای چید.

خاله مشغول ریختن خرده نان و دانه های ذرت برای مرغ و جوجه ها بود که با شنیدن صدای خلخالِ آتش رو برگرداند، جواب سلام او را داد و پرسید:

- میری چشمه؟

- ها بله.

- کاش گلنار هم بیدار بود و باهات می اومد.

- دولچه تِه بده، خودُم سیت میارُم.* (دولچه ات را بده، خودم برات میارم)

- خیر بیبینی. (ببینی)

و به دنبال حرفش به درون چادر سر فرو برد.

آتش نفس عمیقی کشید. به دشت و کوه چشم دوخت و مثل همیشه، باز هم زیبایی های تازه ای دید که دیروز از نگاهش گریخته بود! نسیم با علف های بلند شده بازی می کرد و از دور انگار یک پارچه ی مخمل روی دشت کشیده اند که موج می زد و سایه روشن سبز، دشت را گویی به رقصی آرام واداشته بود.

خاله دولچه را به او داد و آتش بی صبرانه عازم چشمه شد. عاشق صدای آب روان بود و آرامشی که هیچ چیز در عالم، برایش مثل آن نبود. شاید اگر می توانست سر بر سینه ی پسر دایی اش یوسف بگذارد، همین حال و هوا را داشت ولی او چه می دانست؟ هنوز علامت سوال های زیادی نمی گذاشت تیرش را به طرف هدف پرتاب کند.

یوسف در محله خواهان زیاد دارد، از کجا معلوم که آتش را به چشم بیاورد؟ شاید حتا به او فکر هم نکند. شاید نرگس با آن چشمان رنگ لجن اش، دل او را برده باشد! همین دیروز غروب بود که با چشم خودش دیده بود که وقتی نرگس از جلو او رد شده بود، یوسف چطور از پشت او را پاییده بود تا آن دختر ورنپریده وارد چادر بزرگ بشود! بعد هم که دوباره با یک تشت از چادر بیرون آمده بود تا در آن، آرد را برای پختن نان خمیر کند، زیر چشمی برای یوسف غمزه آمده و یوسف هم لبخند زده بود... چقدر دلش می خواست سر نرگس و موهای یوسف را از ته بکَند!

امشب حنابندان مهتاب و حیدر است. باید خودش را خوشگل تر از همیشه بکند تا یوسف نه به نرگس و نه به هیچکس دیگر نگاه نکند. سرمه ی فندق را به چشمانش خواهد کشید و خلخال ماه و ستاره را برق می اندازد و هر چه النگو دارد را به دست می کند تا موقع رقص، توجه او را بخودش جلب کند... " یادم باشه دامن بلند سرمه ای که گلهای سرخ داره را از صندوقچه بیرون بکشم و نمی خیس ِش کنم و از میخ آویزون که تا شب صاف و صوف شِه"

از پیچ و خم جاده باریکی که کنار کوه بود، به طرف چشمه پیچید. صدای آب می آمد و صفای خاصی که آنجا داشت، او را از فکر یوسف و مهمانی شب بیرون آورد. دولچه ها را در کنار درختی زمین گذاشت و دامن پر چین اش را بالا زد و پاهای خوش تراش اش را در آب لغزاند. سرمای زیاد آب، نفس اش را گرفت. بی اختیار خندید و جیغ کوتاهی را در گلویش خفه کرد اما باعث نشد که پاهایش را بیرون بیاورد!

به آب و جریان آن خیره و دوباره از دنیا بدر شد. " کاش امشب حنابندان من و یوسف بود" و از تصور آن صحنه خوشش آمد و با خودش زمزمه کرد:


ای یوسف خوشنام ما

خوش میروی بر بام ما

ای در شکسته جام ما

ای بـر دریــــــده دام ما ...


صدای شکستن شاخه ی درختی او را از جا پراند! برگشت و دور و برش را نگاه کرد. کسی آنجا نبود، اما او مطمئن بود که صدا را شنیده است. بلند شد، مشت آب ی به صورت زد و با قسمت پایین دامنش، صورت و پاهایش را خشک کرد. دولچه ها را از آب پر کرد و به طرف چادرها براه افتاد. هر از چندی، بر می گشت تا ببیند کسی هست یا نه؟ و هیچکس را ندید، اما بیمی در دلش افتاد و قدم هایش را تند کرد.

از پیچ کنار کوه که گذشت، خیالش راحت شد: هر کسی که بوده، دیگر نمی تواند خودش را پنهان کند. بخاطر اینکه جلویش فقط دشت باز بود و با کمی فاصله، چادرها.

وقتی به پای چادر خاله اش رسید، او را دید که مشغول دم کردن چای در قوری سیاه فلزی دود زده ای است. دولچه را گذاشت زمین و گفت:

- بفرما خاله.

- پیر شی، پشت سرت یوسف هم راهی شد تا کمکت کنه، دیدیش؟

آتش از فکر اینکه او زمزمه اش را بر لب آب شنیده کمی قرمز شد و به آرامی گفت:

- نه، ندیدُم!


ادامه دارد


هیمه* هیزم

تیرک ها* چوب های محکمی که خیمه را سر پا نگه می دارند.

خلخال * دستبند مانندی که بجای مچ دست، به مچ پا بسته می شود.


دولچه* ظرف های محصوص آب که با پوست حیوان، بخصوص بره درست می کنند. جالب آنکه در آن گچ آب گرفته می شود و آب را خنک نگه می دارد.


برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

صفحه بندی