یک نقطه به آخر
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 22:12
مثل یک عنکبوت شده بودی! تار می تنیدی و دست و پایت را به هر جایی می کشیدی تا بلاخره به جایی بند شوی و بچسبی!xa0 دور خودت چرخیدی و چرخیدی، تنیدی و باز هم تنیدی...xa0 به این کار عادت کرده بودی. تا شدی یک گلوله ی غیر قابل نفوذ! و... مُردی! ترا درون کارتنی گذاشتم. همان که توی راه پله ها گذاشته بودی و هر ...
یک تکه آسمان مال من است!
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 22:12
روی زمین دراز کشیده ام و به دیوارهایی که دور و برم هست نگاه دوخته ام. یک دیوار منحنی و صاف و بدون روزنه. از پنجره خبری نیست…xa0آنچه من بیشتر از هر چیزی در اتاقم دوستش دارم. دیوارها بی زاویه اند و حتی جاهایی که به سقف وصل می شوند، انحنای بخصوصی دارند و از گوشه ها فرار کرده اند. قاعدتآ هیچ رنگی هم به ...
زنجیره های شب 1
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 22:12
یه قصه ی قدیمی! صدای جیرجیرک ها با وجود تکراری بودنشان، نه تنها خواب آور و کسل کننده نبود، بلکه خواب را از چشمان سیماxa0دور می کرد. شب گرمی بود وxa0او نمی توانست پنجره را ببندد، پس تصمیم گرفت که کار اش را تمام کند. دست های یخ کرده اش را بهم مالید، نزدیک دهان برد و با گرمای نفس اش، سعی کرد که آنها را...
زنجیره های شب 2
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 22:12
انگار تمام دارایی سیما در دستان مرد چندش آور بود. دیگر نتوانست تحمل کند، جلو رفت و دست دخترش را گرفت و به آرامی او را از چنگ مرد بیرون کشید. نکیتا با قدر شناسی به پاهای مادر چسبید و دست اش را به دور پاهای او حلقه کرد. در همین لحظه، زن همسایه با پیشدستی حاوی یک لیوان شربت به لیمو که در آن چند قطعه یخ
زنجیره های شب 3
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 22:12
صر که شد، سیما تصمیم جدیدی گرفته بود. دست نکیتا را گرفت و با اتوبوس به طرف خانه خواهرش سیمین به راه افتاد. امروز این زن بیست و پنج ساله، مثل پیرزنی هشتاد ساله احساس ضعف و درماندگی می کرد! اما چاره ای نداشت بجز اینکه به تنها امیدش پناه ببرد و از او کمک بگیرد تا همسرش از زندان آزاد بشود. تمام راه فکر
قرمز
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 23:37
هوا خاکستری وبارانی بود وقتی که زن پالتو اش را پوشید و از خانه بیرون رفت. درخت پیر لخت بود و سرما بیداد می کرد که زن چتر قرمز اش را باز کرد. درخت با دیدن آن صحنه لبخند زد.xa0 کوچه گرم شد و خورشید از لای ابرها سرک کشید...
گذر یک برگ
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 23:37
تقدیم به استاد ابوترابی عزیزxa0 اواسط پاییز بود که با وزش بادی تند، یک برگ خشک نارنجی از بلندترین درخت کوچه جدا شد. بارها به همه ی اطرافیانش گفته بود که یک روز به تمام اهالی آن کوچه سر خواهد زد و از هر روزنی که شد، درون خانه ها سرک خواهد کشید و آدمهای آنجا را خواهد شناخت... اینرا کلاغ خبرچین به گوش ...
بهای یک لبخند 1
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 23:37
گاهی آرزوهایی داریم که رسیدن به آن، یک در میلیون است. و این یکی از رویاهای من است در لباس سیما: وقتی حرف هایش را با صاحب ائلیدی تمام کرد، با خوشحالی پرسید: - از کی می تونم شروع کنم؟ -اگه دوست دارید از همین الآن. - می تونم دو ساعت بمونم. متآسفانه چون نمی دونستم قبول می کنید، بقیه ی روزم رو آزاد نذاش
سیاه و سفید
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:03
[unable to retrieve full-text content]منیر حالش اصلآ خوب نبود! مراد که عصبانی از خانه رفت، به حرف هایشان فکر کرد و به این نتیجه رسید که او در جاهایی از این رابطه، فقط دو رنگ را قبول دارد و بس: سفید و سیاه.حتی وقتی به او گفته بودکه اگه منو دوست داری، باید چشم هات رو موقع بیرون رفتن، تو خونه &nbs
تصور یک تصویر
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:03
انگار خانه خالی شده بود. می دانست که از این ببعد همین است که هست!... دیگر قرار نبود که او برگردد! پریشان و درمانده بود. بغض داشت اما نمی خواست آن را با گریه باور کند... هنوز گوشه به گوشه ی خانه او را می دید. از این بابت هم خوشحال بود و هم او را پر از غم می کرد... در کمد را باز کرد تا ادوکلن اش را بر
کابوس درد
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:03
xa0همه جا تاریک بود و زن از ترس می لرزید. گوشه ی اتاق کز کرد و چشمهایش را از حدقه درآورد و کف دستهایش گرفت. اما جرئت نکرد که مشت هایش را ببندد! چشمها به گوشه ی سقف اتاق خیره شدند... عنکبوتی داشت تار می تنید و به او می خندید! انگار داشت طنابی را دور گردن زن حلقه می کرد و راه نفس اش را تنگ و تنگ تر......
منیر و دریچه ی یاد
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:03
صبح که شد، ماه به خانه اش برگشت و مراد از خانه رفت. اتاق ماند و منیر با یک دریچه که با پرده ای از پارچه ی گلدار ضخیم پوشیده شده بود. پرده ای که او معمولن به عقب نمی زد. اما امروز روز دیگری بود. یک روز متفاوت با بقیه ی روزهای ماه و سال. پرده را کنار زد. برگردان خودش را در شیشه ی خاک گرفته دید که دست
سقوط
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:03
وسط زمستانxa0کنار ساحل نبود که بخواهدxa0مغز استخوان هایش اینطورxa0یخ زده باشند، فقط دنیا حسابی او را گائیده بود! وگرنه در این آفتاب داغ که هر لرزنده ای را می سوزاند و یاد جهنم می انداخت، پنگوئن های یخ زده از کجا سر در آورده بودند که بخواهند توی سرش هی وول بخورند و یک لحظه متوقف نشوند؟! این تب ها چند...
خواب سبز جنگل
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:03
زن لیوانش را روی کابینت آشپزخانه گذاشت و چند قطعه ی کوچک یخ در آن انداخت. لیوان را که برداشت... جای آن بر روی کابینت تر مانده بود، کف دستش را روی خیسی کشید و آن را به بغل دامنش کشید. به هال رفت و روی مبل روبروی بالکنی نشست. لیوان را بالا گرفت و به آن نگاه کرد: هنوز نباید خنک شده باشد! با سر انگشتش ش
از دیو و دد ملولم
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 16:03
پرده را کنار می کشم و با باز شدن دریچه، به جاده ای کشیده می شوم که مملو از برگ های زرد و نارنجی و قرمز است. پاهایم برهنه اند.xa0مثل همیشه باد می آید و من دست هایم را از هم باز می کنم، دور خودم می چرخم و فریاد می کشم... باز مثل همیشه، هیچکس صدایم را نمی شنود. هر کسی کنار دستم هم که باشد، فکر می کند ز...
منیر و چشم دیوار
-
تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 22:05
منیر فکر می کرد سه ساعتی از رفتن مراد گذشته اما عقربه های ساعت فقط نیم ساعت به تنبلی رفته بودند جلو!اخمی به ساعت بی ریخت روی دیوار کرد و گفت: ای بمیری نکبت!که چشمش به گوشه ی دیوار و تارهای عنکبوت افتاد. بلند شد و رفت جاروی دسته بلند حیاط را آورد و تا
شکوفه ای در باران
-
تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 15:21
تندی باران شمال باعث شده بود روی آب نهر پریشان بشود. نیلوفرهای آبی به جنب و جوش در آمده بودند و درخت پیر، سعی می کرد شاخه هایش را رو به بالا ببرد تا شاید باز آسمان را ببیند. اما نمی شد...با خودش فکر کرد: اشکالی ندارد! همین که باران را روی شانه های بز
منیر و نور
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 22:41
دو روز بود که منیر به دنبال نور می دوید و نور مدام قایم می شد. احساس می کرد تمام درونش فریاد می زند و او صدایش را نمی شنود فکر اینکه دیگر منیر را دوست نداشت خورد کننده بود... نور داشت از خانه اش کوچ می کرد و او نمی خواست اینهمه تاریکی
رویایی به شیرینی انگور 8
-
تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 10:28
از آن طرف سعید که تنها شد، باز احساس کرد که دل و دماغ آنجا ایستادن را ندارد. "کاش امروز هیشکی نیاد سراغ خرید، حوصله ی هیشکی رو ندارم."... همین موقع محمود وارد مغازه اش شد و با لبخند دوستانه ای پرسید:- سلام، چه خبر؟... انگار مخ این دختره رو هم زدی!سعید لبخندش را جواب داد و بعد از
رویایی به شیرینی انگور 9
-
تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 10:28
رویا آنروز هم نتوانست عکاس پیدا کند. اما دیگر مثل قبل در فکرش نبود. محبوبه زنگ زد و پرسید:- رویا جون هنوز باید لباس مبدل بپوشیم؟ نمیشه استثنا قائل بشی؟- نه محبوب، فکرتو بکار بنداز و به شکل یکی دیگه دربیا. خوب نیست همه با لباس مبدل بیان و تو نه!محبوبه گله کرد:- مثل اینکه همه چیز این پارتی تو می خواد