- پول رو بگیر، وگرنه مادرت دوباره مجبور می شه تو رو بفرسته اینجا!
از خانه که خارج شد، در را با تمام قدرتش بهم زد و پشت در مچاله شد... گریه امانش را بریده بود و تمام بدنش می لرزید. از همه ی مردها بدش گرفته بود! چادر و پول را در هم پیچید، انگار آن پول کثیف بود و او نمی خواست دست های کوچکش آلوده بشوند. هیچکس در آن اطراف نبود، او نمی خواست هم که باشد. از اتفاقی که پیش آمده بود خجالت می کشید بدون آنکه سهمی در آن شرم آوری داشته باشد. سرش را انگار به جستجوی خدا به طرف آسمان کرد... چقدر آسمان به او نزدیک شده بود!
درختهای کنار خیابان، گویی به او نزدیک تر می شدند و راه نفس اش را می بستند. دلش مثل دل یک گنجشک می تپید. سرش گیج اتفاقی بود که اصلآ تصورش را هم نمی کرد و همچنان می لرزید: خدایا چقدر سرد است!
فکر رفتن به خانه، تنها چیزی بود که کمی آرامش می کرد. خانه و آغوش مادر... به او خواهد گفت که آن پیرمرد قابل اعتماد نیست، بلکه یک پیرمرد کثیف و ابله بیشتر نیست که همسایه ها به او اعتبار بیموردی را بسته اند ، خمس و ذکاتشان را به دست او می سپارند، و او هم آن ها را دنبال خودش می کشد. می گوید و مادرش او را در آغوشش می گیرد و می گوید: آرام باش،حسابش را کف دستش خواهم گذاشت!
بلاخره، با تمام خیال دور بودن راه، دوان دوان بخانه رسید و با دیدن مادرش، چادر مچاله شده را بطرفی پرت کرد و مشت هایش را با خشم جمع کرد و یکی را بطرف پشت سرش برد و فریاد زد:
ـ اون پیرمرد خرِ کثافت منو بوسید!
و در حالی که زار می زد، منتظر واکنش مهربان مادر شد. مادر نگاهی به چادر کرد و با ناباوری از او پرسید:
ـ حتمآ جای نوه اش تو رو بوسیده، او یه پاش لب گوره!
دخترک مشتهایش را روی گونه های گداخته اش گذاشت و زجه زد:
ـ پیرسگه، پیرسگ! کدوم پدر بزرگ لبای نوه ش رو می بوسه؟!
ـ حالا آروم بگیر و به کسی چیزی نگو تا ببینم چه باید کرد... پول نداد؟
دخترک که فکر می کرد مادرش حساب آن پیرمرد لعنتی را کف دستش خواهد گذاشت، آرام گفت که پول لای چادر است. مادر پول را پیدا کرد و شمرد و با عصبانیت گفت:
ـ با این پول که نمی شه یه لنگه کفش خرید، چه خواسته یه جفت!
***
چند ساعت بعد پسرکی از طرف پیرمرد به خانه ی آنها آمد و به مادر گفت:
ـ آقا گفتند نرگس را فردا بفرستین تا بقیه ی امانتیو بهش بدم.
نرگس بعد از رفتن پسرک، به مادرش گفت:
- من حاضر نیستم دیگه پا به اون خونه بذارم.
- با اون پولی که به تو داده که نمی تونیم کفش بخریم... مجبوری یه بار دیگه بری.
نرگس شروع به گریه کرد که برادرش از سر کار به خانه برگشت. مادر برای آوردن غذا به آشپزخانه رفت و او از نرگس پرسید:
- چرا گریه می کنی؟
نرگس شک داشت که جریان را به او بگوید، چون مادرش سفارش کرده بود که به کسی چیزی از آن ماجرا نگوید. اما او نگاهی به چشمان صادق برادر کرد و گفت:
ـ باید بین خودمون بمونه.
او قول داد و نرگس تمام ماجرا را برای او با گریه ی آرامی بازگو کرد. برادر آهی کشید و گفت:
ـ گه خورد... خودم ادب ش می کنم!
آن شب تنها شبی نبود که نرگس از آن ببعد، تا صبح در کابوسی بود که در حال فرار از دست پیرمردی بود که می خواست او را ببوسد.
عصر فردای آن روز به اصرار مادر، نرگس دوباره به خانه ی پیرمرد رفت. دختر و عروس اش در نشیمن خانه مشغول سبزی پاک کردن بودند که نرگس سلام کرد و گفت که برای گرفتن امانتی از آقا آمده است. عروس آقا با نگاهی پر معنی و دلسوزانه به او نگاه کرد و بدون آنکه لازم باشد، او را به اتاق پدر شوهرش راهنمایی کرد و گفت:
- اینجا هستن.
نرگس با پاهای لرزان وارد اتاق شد و سلام کوتاهی کرد و با نگاهی پر التماس برگشت تا به عروس خانه نگاه کند، او کنار دیوار آشپزخانه، طوری که دید کامل به اتاق پیرمرد داشت تکیه داده و مانده بود! نرگس خجالت کشید اما خوشحال بود... آقا با صدای بلند، طوری که دختر و عروسش بشنوند، گفت:
ـ بیا جلو... چشمای من نمی بینن، با این کلید در این گنجه را باز کن تا امانتیتو از اونجا بردارم.
دخترک در دلش فریاد می زد: پول نمی خوام، کفش نمی خوام، بذار انگشتام رو قطع کنن... صدای چندش آور پیرمرد او را بخود آورد که:
- پس چرا معطلی دختر؟
نرگس جلو رفت و کلید را در حالی که سعی می کرد دستش به دست پیرمرد نخورد از او گرفت و در جای کلید چرخاند و در را باز کرد. پیرمرد به او نزدیک شد و آرام پرسید:
ـ عروس ام هنوز اینجاست؟
نرگس بطرف در برگشت، هیچکس آنجا نبود. اما او گفت:
ـ بله!
از دروغی که گفت خوشحال بود! پیرمرد چند اسکناس ریز را بنا به تشخیص رنگ آنها، از پول هایش جدا کرد و به او داد. نرگس تشکر کرد و بلافاصله با گفتن خداحافظی از اتاق بیرون رفت و با لبخندی پر سپاس، از وجود عروس خانه، خداحافظی کرد و رفت.
به خانه که رسید، پول را بمادرش داد و گفت:
- حتا اگه پول واسه یک کفش پلاستیکی هم کافیه، همونو بخر. چون دیگه نمی تونی منو به اونجا بفرستی.
***
جمعه نرگس صاحب کفش ارزانی شد و پیرمرد که بوسیله ی برادر او به جایی راهنمایی می شد، گویا اتفاقی در جوی پر لجنی افتاد و قشنگترین لبخند دنیا بر روی لب های نرگس نقش بست و شنبه، یک عالمه حرف برای دوستش مریم داشت!
پایان؟
2010.8.10
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی