رویایی به شیرینی انگور 10 - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 10:28
رویا به افسانه زنگ زد و با صدای دلخوری گفت:- افسانه جون من یه ذره از دست محبوب دلخورم ولی نمی خوام قضاوت بیجا کرده باشم و بیخودی با سوالم اذیتش کنم. تو می تونی کمکم کنی؟افسانه با کنجکاوی پرسید:- بگو ببینم چی شده؟!- یادته اونروز محبوب گفت برادرش چون یه جای دیگه دعوته نمی تونه بیاد تولد من واسه عکس بر
رویایی به شیرینی انگور 11 - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 10:28
وقتی سعید به خانه رسید، خیلی دلش می خواست هزار سوال ی که درمورد رویا داشت را از محبوبه بکند، ولی اگر او به رویا لو می داد، تمام نقشه هایش به هم می خوردند. پس به سراغ نت رفت و تا می توانست از ستاره ها اطلاع جمع کرد. عکس های زیبایی که موقع شب گرفته بودند را دید و فکر کرد که چطور تا بحال اینهمه زیبایی
رویایی به شیرینی انگور 12 - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 10:28
وقتی سعید همه چیز را برای محمود تعریف کرد، منتظر ماند تا ببیند دوستش چه نظری دارد. محمود آهی کشید و گفت:-چرا اصرار داری وقتی نمی تونه باهات باشه؟ مگه عاشقش نیستی؟سعید خندید و گفت:- چون عاشقشم می خوام مال من باشه مرد مومن!- نه سعید. این عشق نیست. تو عشق، احساس مالکیت کردن یعنی قفل و زنجیر. یعنی اسارت
قسمت آخر - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 10:28
ساعت نه که شد، سعید کت خوش دوخت ایتالیاییش را پوشید و برای چهارمین بار جعبه ی محتوی گردنبند را بررسی کرد. بعد با رضایت لبخندی زد و به راه افتاد. حتی برای یک لحظه هم ناراحت نبود که امشب رویا نمی داند چه سورپرایزی در انتظار اوست. چون برای او، بودنش در تولد رویا نشانه نبود، اینکه ده سال می شد که خواهرش
تا بعد - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 10:28
فکر نکنم بخاطر مسافرت، تا شش هفته داستان جدیدی بتونم براتون پست کنمسلامت و شاد باشیددر پناه حق 
رویایی به شیرینی انگور 3 - تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 3:03
رویا گوشی را گذاشت و به فکر فرو رفت. مادرش پرسید:- کدوم کشتی رویا خانم غرق شده؟رویا لب ورچین کرد و گفت:- اون کشتیم که عکاس ام توش بود!مادرش ابروهاشو تو هم کشید و پرسید:- یعنی چی؟- قرار بود برادر محبوب شب تولدم بیاد برای عکسبرداری. قبلآ جایی دعوت شده و عذرخواهی کرده.- خب مگه عکاس قحطه؟ این نشد یکی دی
رویایی به شیرینی انگور 4 - تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 3:03
وقتی با دست پر به خانه برگشت، مادرش داشت میز غذا را می چید. رویا با سر و صدای همیشگی وارد شد و گفت:- سلام مامان... خسته نباشی.- درمونده نباشی. چی خریدی؟- یه کفش خوشگل سیندرلایی که قراره اونشب از پام دربیاد و جا بمونه رو پله های ساختمون و بعد شاهزاده ی خوش تیپی بیاد اونو برداره و دوباره پام کنه! بعد
رویایی به شیرینی انگور 5 - تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 3:03
***مادر سعید تلنگری به در اتاق زد و گفت:- سعید؟...سعید... مگه نمی خوای امروز بری سر کار؟ دیرت شده... سعید!سعید خواب آلود جواب داد:- خواب مونده بودم... الآن بلند می شم. و بعد خمیازه ای که صدای خستگی داشت، جایی برای حرف نگذاشت. مادر به آشپزخانه برگشت تا مطمئن بشود که همه چیز آماده است و سعید معطل نمی
رویایی به شیرینی انگور 6 - تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 3:03
با هم به طرف کافه تریای آخر پاساژ راهی شدند. محمود که مشغول چیدن ویترین مغازه اش بود، با تعجب دید که همان دختری که از سعید دل برده بود، با او راهی است. دستی به علامت سلام برای سعید تکان داد و مشغول شد.وقتی آنها وارد کافی شاپ شدند و پشت میزی نشستند، سعید نمی خواست یک ذره هم ریسک کند و او را از دست بد
رویایی به شیرینی انگور 7 - تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 3:03
وقتی رویا از پاساژ بیرون رفت، خیس عرق بود! نمی دانست عرق شرم شیطنتی بود که کرده یا از احساسی بود که با بودن در کنار این مرد داشت؟ بدون اینکه بداند مقصدش کجاست، شروع کرد به راه رفتن. آنقدر رفت تا دیگر احساس کرد پاهایش همراهی اش نمی کنند!آنقدر از پاساژی که حالا دیگه برایش محبوب بود دور شده بود، ک
راز یک زن 7 - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 3:36
***   بعد از مراسم خاکسپاری آنها که در کنار هم قرار گرفتند، من برای مدتی بخاطر دیدن کابوس های مداوم جاشوا، ساکت بودن بیش از حدم و نخوردن غذا، به یک آسایشگاه منتقل شدم. به مرور بهبودی بسراغم می آمد و آرام گرفته بودم اما کابوس، همیشگی ماند. جاشوا از من رنجیده بود و من باید تمام عمر را ب
رمان رویایی به شیرینی انگور - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 3:36
رویا دختر شوخ و شیطونی بود که با چشمان درشتش همه را شیفته خودش می کرد. تازه دیپلمش را گرفته بود و دنیا زیر پاهایش می رقصید!هیچکس نبود که این دختر هنرمند را دوست نداشته باشد، بخصوص که تابلو های رنگ و روغن اش پر از نقش ها و رنگ های شادی بود که خبر از درون سرحال و سرزنده ی او می داد. یک جور ا
رویایی به شیرینی انگور 2 - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 3:36
(تعریف همان روز از طرف سعید)سعید در حالیکه داشت لنز دوربینش را تمیز می کرد، به محمود که سالها با هم دوست بودند و روبروی هم مغازه داشتند حرف می زد که دید دختری جلوی ویترین مغازه اش ایستاد و به چیزی خیره شد.محمود گفت:- من هنوز نفهمیدم چرا هر چی دختر خوشگله جلب مغازه تو میشه و هر چی پیرمرد درب و داغونه
راز یک زن 6 - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 4:21
آن روز لعنتی، یک روز گرم وسط تابستان بود. ما به خانه ی چارلز، برای ناهار مهمان بودیم و قرار بود که آنها استیک را روی منقل الکترونیکی شان که تازه خریده بودند، کباب کنند. خانواده ی ادوارد باید با خودش نوشیدنی می آورد. خانواده ی ما سالاد سیب زمینی و سالاد فصل و همسایه شان که او نیز مهمان بود، دسر
راز یک زن 3 - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 9:11
وقتی به خانه رسید، زانوانش پر از درد بود. زانو بند را به پا کشید، دو مسکن خورد و روی صندلی چرمی بزرگش لم داد و پتوی کوچکی را روی پاهایش کشید. با فشار دادن شاسی کوچک زیر دسته، زیرپایی کوچکی بالا آمد و او پاهایش را به آرامی روی آن گذاشت و تلویزیون را روشن کرد. اما بعد از چند دقیقه، بر اثر یکی از
راز یک زن 4 - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 9:11
 اواخر ژانویه بود که بخاطر شغل پدرم، از سیدنی به ملبورن که یکی از زیباترین شهرهای استرالیاست منتقل شدیم. من که آن زمان دختر نوجوان شادی بودم و دو برادرم، هم هیجان زده بودیم که یک شهر جدید را می بینیم و تجربه می کنیم، و هم ناراحت از اینکه مجبور بودیم دوستان قدیمی را ترک کنیم.&nbsp
راز یک زن 5 - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 9:11
سه - چهار سال گذشت. من و جاشوا هر دو معلم بودیم و در یک مدرسه ی کوچک به بچه های ابتدایی، درس می دادیم. او معلم کلاس اول و من کلاس دوم را درس می دادم. هر دو شیفته ی کاری که می کردیم بودیم، بخصوص که هر روز با هم به محل کارمان می رفتیم. با فاصله ی چند دیوار، از صبح تا عصر نزدیک هم بودیم
راز یک زن 2 - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 15:33
سه شنبه، سر ساعت ده در دفتر نشر قلم بود. منشی آنجا دختر جوانی بود که با درنظر گرفتن درجه حرارت هوای آن روز، زیاد لباس پوشیده بود. عینک ضخیمی به چشم داشت و با این وجود، کاغذی را نزدیک صورتش نگه داشته بود تا بتواند آن را بخواند! بیشترین چیزی که در صورت او جلب توجه می کرد، لبهای بسیار نازک او بود که با
کابوس - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 3:34
آن سال لرستان زمستان سختی را به اتمام می رساند. باد و باران همچنان خودشان را بر چادر می کوبیدند و از سر و صدای رعد و برق، نوزاد نمی خوابید. انگار ترسیده بود!نجمه با دقت، شکافی که به جای در از آن استفاده می کردند را جفت و جور کرد و
رمان راز یک زن - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 3:34
قسمت اول:از چند هفته پیش که مری به این دهکده کوچک آمده بود، هر کس او را در خیابان ها می دید، یک جعبه بیست در بیست سانتیمتری قهوه ای رنگ در دست داشت و انگار قیمتی ترین چیزی را که در زندگی دارد، درون آن حمل