خرید بک لینک

قسمت دوم:


صفحه دوم :

نمی خواهم و نمی توانم به هیچ چیز دیگری فکر کنم مگر علت نیامدنت. امروز عصر که از سر کار برگشتم، روی ایوان نشستم تا شب. تا وقتی که ستاره های عزیز تو آمدند و شب را آذین بستند.

یادت هست می گفتی از همه چیز دنیا بیشتر دوستشان داری؟ من می پرسیدم: مانده ام که این درخشندگی را چطور برای همه به نمایش می گذارند؟

و تو می گفتی: چونکه می دانند از آنها پاک تر و زیباتر نیست. بخاطر همین دلیلی ندارد بخیل باشند!  

حالا دیگر ستاره ها، تنها همدم های من اند؟ نمی دانم صدای دلم به گوش آنها می رسد یا نه؟... تو می گفتی هر آدمی یک ستاره دارد و همیشه با من قرار می گذاشتی که آنشب با هم، سر ساعت معینی دنبال ستاره هایمان بگردیم. بعد که دوباره همدیگر را می دیدیم از من می پرسیدی: ستارتو پیدا کردی؟ و من لبخند موذیانه ای می زدم و بجای جواب می گفتم: کدوم ستاره؟!... و تو چه اخم قشنگی می کردی!

مگر می شود ندانی که تنها ستاره های من، چشمهای توست؟  

 

برگ سوم:

چند روز و شب را بشمارم تا دوباره سه شنبه برسد نسترن؟ چند هزار لحظه باید بگذرد تا دوباره به قرارمان در پارک برسم و روی نیمکت زیر بید مجنون منتظرت باشم. تا زمانی که ببینم از دور می آیی و من با هر قدمت، صدبار صدای ضربان قلبم را بشنوم. بعد آرام به گلی نگاه کنم که بخاطر جلب توجه نکردن دیگران شاخه ندارد و برای تو آوردمش... دو گل جا مانده ای نازنین. 

تازه می فهمم که چقدر دوستت دارم! تازه می فهمم که بدون تو نیمه ای بیش نیستم. حتا برای اخم کردن هایت دلم تنگ شده. برای گریه کردن های بیموردت. برای بد و بیراه گفتن به دختری که موقع رد شدن از ما، به من نگاه کرد و لبخند زد... دلم برای همه خوبیها و کاستی هایت تنگ شده... می دانی که خواهان خوب و بد ات با هم هستم.

حالا می دانم چه کیفی دارد که آنچنان بی تکلف از من بپرسی: اینی که گفتی یعنی چی؟ و من برایت توضیح بدهم و آنچه را که می دانم، به تو منتقل کنم.

دلم برای نصیحت هایی تنگ شده که مثل مادربزرگ ها بمن می کردی: قدری مهربانتر باشی، چیزی از تو کم نمی شه ها!

حتا برای غر زدن ها و بی حوصلگی های گاه و بیگاهت. برای حسادت های قشنگ زنانه ات و برای اینکه تنها کسی بودی که مرا با همه ی خوبی و بدی هایم قبول کرده بودی و سعی در عوض کردن من نمی کردی. با تو همان بودم که عمری بودم. با تو انگار با خودم بودم... به همان راحتی!

حتا وقتی منصف نبودم، وقتی شاکی بودم... همیشه تحمل کردی و صبوری.

خودت را از من دریغ نکن نسترن. سه شنبه بیا و دوباره احیایم کن...

 

نامه چهارم

اگر سه شنبه را نشمارم، سه روز دیگر می بینمت.

دیروز غروب باغچه را زیر و رو کردم که زمان برایم زود بگذرد. باعث شدی مادرم کلی خوشحال بشود. یک سالی می شد که هی می گفت: "خاک این باغچه رو زیر و رو کن تا یه نفسی بکشه."

امروز هم وقتی از سر کار برگردم، می خواهم اتاق برادر کوچکم را رنگ بزنم که خیلی افتضاح شده... اما فردا و پس فردا را نمی دانم چه خاکی به سرم بریزم... خدا کند امشب خوابم ببرد و سه شنبه ظهر بیدار بشوم!

می خندی؟

 

نسترن کاغذها را با هم تا کرد و درون پاکت نامه قرار داد. چای سرد شده را به آشپزخانه برد که عوض کند. فکر می کرد که: " باید چکار کنم؟"

آن شب نسترن خوابش نمی برد. بیشتر از اینکه به فکر مهرداد باشد، حواس اش پرت نسترن بود. اگر عشق آنها به این پر احساسی بوده، پس چه چیزی می تواند باعث این بد قولی و سر قرار نرفتن باشد؟ حتا اگر خانواده اش عازم سفری بوده اند! اول اینکه در عرض یکی دو روز این تصمیم را نگرفته بودند و او می توانست در آخرین قرار به مهرداد بگوید تا او سه شنبه ی پیش منتظرش نباشد و در نتیجه، این سه شنبه و سه شنبه های بعدی را هم به دنبال نداشته باشد.

پس چه اتفاقی افتاده بود که او حتا وقت اینکه به طریقی مهرداد را خبر کند، نداشته؟

در همین فکر ها بود که خوابش برد و خواب دید دختری که انگار خود او بود، آزاد و رها،  در گندمزاری در حال دویدن است. باد میان موهای بلند و مواجش می دوید و آنها را از پشت با خود می برد.

یک لباس تقریبآ بلند بنفش کمرنگ به تن داشت که نقش یک شاخه ی بلند نیلوفر، در قسمت چپ آن بود. اما با وجود اینکه کفشی به پا نداشت، زمین ناهموار و ناصاف، مانع راحت دویدنش نبود.

رفت تا رسید به سر یک تپه... روبرویش شب بود و یک آسمان پر از ستاره های درشت و درخشان! حتا یک لکه ابر کوچک در آسمان نبود و ماه در آن میان، کامل بود و باشکوه. انگار داشت با غرور به بچه هایش که ستاره ها بودند، نگاه می کرد و به جهان فخر می فروخت که ناگهان، یکی از ستاره ها به زمین سقوط کرد! مثل این بود که آتش گرفته باشد و این آتش به دنباله ای مبدل شده بود و از او کنده نمی شد!

نسترن بیدار شد، عرق کرده و دهانش خشک شده بود. به آشپزخانه رفت و یک لیوان آب خورد اما خنکی آن، خواب را از سر اش پراند. به خوابی که دیده بود فکر کرد و چیزی دستگیرش نشد. آیا این خواب مفهومی داشت یا فقط چون دیشب نامه ی دختری را خوانده بود که ستاره ها را دوست می داشت باعث شده بود که این خواب را ببیند؟

به تخت اش بازگشت اما دیگر خوابش نبرد تا صدای جیغ های خروس همسایه.

وقتی بیدار شد، کمی دیرش شده بود. با عجله خودش را آماده کرد و بدون صبحانه خوردن از خانه بیرون رفت.

وقتی سوار اتوبوس شد، از پنجره بیرون را با دقت بیشتری نگاه کرد و دنبال پارکی در آن حوالی گشت. با این خیال که پارک ذکر شده در نامه، در همان نزدیکی بود که نسترن می توانسته به راحتی به آنجا برود و دلدارش را ببیند. 

بعد از چند دقیقه که از ایستگاه اتوبوس دور شدند، در ورودی یک پارک را دید. با هیجان گردن به سوی آن کشید تا ببیند آیا درخت بید مجنونی می بیند یا نه؟ اما چیزی ندید.

دلش می خواست سه شنبه سر کار نبود و به آنجا می رفت. آنوقت پیدا کردن مهرداد، آسان بود. ساعت دو بعد از ظهر، پسر جوانی که روی یک نیمکتِ زیر یک درخت بید مجنون نشسته بود و تنها بود!

اما چون تازه از مرخصی به سر کار برگشته بود، نمی توانست اینکار را بکند. این بود که مجبور بود بگذارد یک سه شنبه دیگر، مهرداد ناکام به خانه اش برگردد.

***

خیال مهرداد و نسترن مدام با او بود. بخصوص سه شنبه ساعت دو، دلش برای او سوخت و تصمیم گرفت که جمعه حتمآ به پارک برود و حداقل بداند این پارک همان پارگ کذایی می تواند باشد یا نه؟

روز جمعه از راه رسید و او بعد از صبحانه، به قصد خرید مواد غذایی هفتگی و دیدار کوتاهی از آن پارک، از خانه بیرون رفت. دیگر هر وقت از در خانه خارج می شد، با دقت به چهره های جوانهای رهگذر خیره می شد تا شاید قیافه مهرداد را در میان آنها حدس بزند، اما چیزی دستگیرش نشده بود.      

وقتی به پارک رفت، فقط دنبال یک چیز می گشت: بید مجنون... و آن ها را در گوشه ی شرقی پارک پیدا کرد. بخصوص یکی از آنها که زیر اش یک نیمکت خالی بود! روی آن نشست و با خودش فکر کرد: چند بار آن دو اینجا نشسته اند و از مصاحبت یکدیگر لذت برده اند؟

چند بار نسترن نتوانسته به حسادت خودش تسلط داشته باشد و باعث لبخند مهرداد شده؟

چند گل بی شاخه روی این نیمکت رد و بدل شده... راستی چه مدتی این دو با هم دل داده بودند؟

چطور با هم آشنا شده بودند؟ و چه به سر نسترن آمده بود؟!

سوالها همه بی جواب و او کنجکاو بود. دلش می خواست می توانست به آنها کمک کند. حالا دیگر مطمئن بود که هر دو خیلی جوانند. هم از قلم مهرداد اینرا حدس می زد و هم از تعاریف او درباره نسترن!

***

شنبه صبح، قبل از اینکه دست و رویش را بشوید، به امید دیدن مهرداد به بهانه برداشتن سطل آشغال، در خانه را باز کرد و نگاهی به اطراف کرد... پیرمردی با پشت خمیده، عصا زنان از کوچه می گذشت و زنی با یک دست چادرش را گرفته بود و با دست دیگرش چند نان سنگک را حمل می کرد و در حالیکه یک تکه نان را به دهانش می گذاشت، از او دور شد.

سگی در کنار دیوار، دستهایش را زیر چانه اش گذاشته بود و چرت می زد. اما با دیدن نسترن سر برداشت و با گردنی صاف به او خیره ماند، انگار منتظر چیزی از طرف او بود! 

نسترن بدون توجه به آن، سطل را برداشت... باز، نامه ای آنجا بود! آن را برداشت و به درون خانه رفت. روی لبه ی حوض نشست و به فکر فرو رفت: "بازش بکنم یا نه؟

نه... درست نیست! چون دیگه می دونم این نامه ها مال من نیست. چیزی بجز دونستن بیشتر از رابطه ی اونا و میزان عشقشون دستگیرم نمیشه!... این دیگه کنجکاوی یا تحقیق نیست، فضولیه... نه! بازش نمی کنم. باید یه راه دیگه باشه که من مهرداد رو پیدا بکنم... ولی چه راهی؟!"

آن روز گذشت و وقتی شب به خانه برگشت، پسرک ده دوازده ساله همسایه، جلو در،سرگرم تعمیر دوچرخه اش بود. دستهایش روغنی و سیاه شده بود و با دیدن او، بی حواس دستش را روی بینی کشید و خط پهنی از سیاهی بجا گذاشت و گفت:

ـ یه مردی از عصر تا حالا دو بار اومده زنگ در خونه تونو زده  نبودین. منم بهش گفتم اگه می خوای خونه باشن، شب بیا...


دنباله دارد


برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:01

صفحه بندی