خرید بک لینک
شانه ی آبی مادر بزرگ منیر که بیدار شد، مراد رفته بود. به طرف دریچه رفت تا به حیاط و حوض سرکی بکشد که انعکاس تصویر خودش را در شیشه ی پنجره دید. قسمتی از موهای قشنگش در هم شده و به هوا رفته بود. دسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:16

منیر بی مراد مدت ها بود که منیر دلش گرفته بود. خسته بود و غمگین. می دونست که دیگه مرادی در کار نیست و همون نمایش بودن اش هم دیگه وجود نداره. ولی بروی خودش نمیاورد و مراد فکر می کرد که او نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:16

 یاس آبی و عطر دیوارمنیر دوباره موقع آب دادن گل ها، بیشتر روی دیوار کاهگلی آب پاشید تا پای گل و درخت ها. شیر آب را بست، کنار دیوار رفت و بو کشید... عاشق این رایحه بود، آب روی خاک.یاس آبی از او پرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:16

در زمانه ای که هر ناکسی بی هیچ شهامتی داستان نا واقعی را بازگو می کند، یا بقول آن مرحوم، دایی جان ناپلئونی بیش در تعریفات روزگار رفته نیست، ترجیح می دهم خاطراتم را بردارم که آدم ها نشان دادند فقط طرفدار قصه هستند و بس.

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند 1396ساعت 08:02  توسط نسرین

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1397 ساعت: 3:08

*** چند روز گذشت. نیمه شب بود که از دل درد شدید بیدار شد. درد هر لحظه بیشتر می شد اما او خوشحال بود و فکر می کرد که داروی عطاری دارد اثر می کند و بچه درحال سقط شدن است. بعد از گذشت چند ساعت، احساس کرد شکم اش در حال ترکیدن است اما از درون. خبر و نشانه ای از بین رفتن جنین نبود! منتهی چاره ای نداشت بجز صبر کردن، تا اینکه صدای قوقولی قوقوی خروس همسایه، خبر از طلوع آفتاب داد. منتظر ماند تا سیمین برای ادامه مطلب

برچسب: زنجیره, نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 19:11

شب بو ها را شب باید بویید! این روزا، مدام یه ترانه ی قدیمی گوگوش خودش رو توی ذهن و روحم می چرخونه: دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر؟ کجاست گهواره ی من همون گهواره ای که خاطرم نیست.... وقتی دلتنگم، برام مهم نیست که خواننده ای گذارش به اینجا بیافته و فکر کنه ناله دادم. اینجا گوشه ی دنج منه و حریمش محترم. ولی می دونم دوستای واقعیم، گاهی هم حاضر میشن به دلتنگیام گوش کنند. بعد یا ساکت بگذرند یا مرهمادامه مطلب

برچسب: نویسنده,نسرین,مولا, نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 19:11

وقتی وارد گورستان شدم، هوا داشت تاریک می شد. سایه روشن اندام زنی که چادرش را زیر چانه مچاله کرده بود و قوز داشت را از دور می دیدم. پیرمردی کنار دست او نشسته بود و با صدای ناهنجار و عذاب دهنده ای دعا می خواند. مچاله کردن چادر در دستان زن نشانه ی درد بود یا یک فکر عمیق؟ قوز کرده بود چون که سردش بود یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 18:56

...تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود جمعه 9 تیر 1396 نسرین مولا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 18:56

اصغر در اتاقش را بست تا خانواده اش مزاحم حشیش کشیدن او و سه نفر از دوستانش نشوند و حسابی خودشان را ساختند. بخصوص اصغر که از همه وضع مالی اش بهتر بود و باز امروز هم میزبان بقیه بود. وقتی کار کشیدن سیگاری ( اصطلاحی برای سیگار حشیش ) تمام شد، به طبقه ی پایین رفتند و با چای و شکلات، نئشگی شان را تکمیل کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 18:56

این روزا، مدام یه ترانه ی قدیمی گوگوش خودش رو توی ذهن و روحم می چرخونه: دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر؟ کجاست گهواره ی من همون گهواره ای که خاطرم نیست.... وقتی دلتنگم، برام مهم نیست که خواننده ای گذارش به اینجا بیافته و فکر کنه ناله دادم. اینجا گوشه ی دنج منه و حریمش محترم. ولی می دونم دوستای واادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 18:56

*** چند روز گذشت. نیمه شب بود که از دل درد شدید بیدار شد. درد هر لحظه بیشتر می شد اما او خوشحال بود و فکر می کرد که داروی عطاری دارد اثر می کند و بچه درحال سقط شدن است. بعد از گذشت چند ساعت، احساس کرد شکم اش در حال ترکیدن است اما از درون. خبر و نشانه ای از بین رفتن جنین نبود! منتهی چاره ای نداشت بجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 10:25

راهی یک سفر رویایی ام،سفر به یک ستاره!بقچه ام را بسته ام،یک مشت عشق، پاکتی پر از لبخند و یک دنیا هیجان در آن است... فکر می کنم همین ها برای سفر به یک ستاره که چندان هم دور نیست، کافی باشد!تا شب،لحظه ها را می شمارم و دعا می کنم که ابرها بروند تا راحت راه را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 10:25

امروز انگار موشی شده ام و روی یک دیوار ترک خورده نشسته ام. یک تکه پنیر گندیده را در میان دستان بسیار کوچکم گرفته ام و تند تند گاز می زنم. بنظر می آید حتی آنها را قورت هم نمی دهم... پنیر را می خورم و هوای دور و برم را دارم. اینور دیوار، دختر بچه ای که موهای کم پشتش را دو گیس بافته و روی سینه ی استخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 10:25

منیر حال خوشی نداشت، آخر مرادش را گرفته بودند و به جرم بوییدن گلی حبس کرده بودند! جریان از این قرار بود که مراد موقع برگشتن از سر کار، یک شاخه گل سرخ را می بیند که از لای درز دیواری بیرون زده. آن را با سر انگشتانش می گیرد و می بوید... جرم او برای این دنیا و آدم های مهربانش سنگین بود و دیگر هیچ امیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 10:25

در خانه را که باز کردم، در فکر های همیشگی ام غرق بودم.... چرا آمده بود؟ می دانست که چشم دیدنش را ندارم... بدون اجازه داخل شد، سعی کردم جلوی او را بگیرم و زود در را ببندم که از زیر دستم وارد شد! با ناراحتی به او نگاه کردم و با خشم گفتم: برو بیرون! بی اعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 10:25

صفحه بندی