خرید بک لینک


وقتی وارد کلبه ی چوبی شد، حسابی خیس شده اما هنوز می خندید. از باران زدگی سرحال بود.

در را بست، چوبدستی را به در تکیه داد و کفش گِلی و کت اش را در آورد. تاریک بود، اول از همه فتیله ی چراغ را روشن کرد و بعد به طرف کوله پشتی اش که هنوز باز نکرده بود رفت. حوله را بیرون کشید تا موهایش را خشک کند.

صدای رعد و برق از بیرون می آمد و باران تندی که می بارید جنگل را می شست. از پشت پنجره به درختان نگاه کرد و آسمان ی که مدام روشن و تاریک می شد. با شنیدن صدای بهم خوردن ابرها بی اختیار برای لحظه ای چشمانش را بست و سرش را به عقب برد! با خود فکر کرد: ابرهای به این نرم و نازکی چه صدای مهیبی دارند!

سردش شده بود، مجبور شد شلوارش را عوض کند. با لبخند و لذت، چند تکه چوب درون آتشدان شومینه ی سیاه و کوچک انداخت و آنها را به آتش کشاند!

کتری را از آب پر کرد و روی چراغ گذاشت و تا آب بجوش بیاید، سیگاری را با آتش هیزم ها گیراند و روی صندلی روبروی آن نشست. بعد از یکی دو دقیقه، صدای زوزه مانند کتری، به او خبر داد که آماده است! آخرین پک را عمیق کشید و به خطی در هوا که از دود درست کرده بود نگاه کرد. سیگار را در زیر سیگاری له کرد و بلند شد.

چای را درست کرد و در لیوان دسته دارش ریخت.آن را برداشت، از کوله پشتی اش یک بسته شکلات درآورد و به روی صندلی اش برگشت. به آتش خیره شد و تکه ای از شکلات را در دهان گذاشت.

بخار از لیوان چای به هوا بلند بود و او را مهمان می کرد...

لذت را، مدتها بود که نچشیده بود!



آذر 89


برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 2:50

صفحه بندی