خورشید دامنش را پهن کرده بود روی دشت نرگس ها و نرگس ها، غرق ناز و مست از رایحه ای بودند که جز از خودشان بر نمی آمد.
زنبورها گروه ـ گروه شده و دور گلها، می نوشیدند و ریز می خندیدند. صدای ریز خنده شان ریتم یکنواخت و همیشگی را داشت، بسیار ظریف، اما شاد!
پروانه ها با آواز قناریهای روی شاخه ی تنها درخت نارون دهکده، آنجا که آشیانه ی دو پرنده بود، در هوا می رقصیدند.
زنی با دامن چین دار سفیدش که گل های ارغوانی داشت، صبورانه روی تپه نشسته و باز منتظر مرد پستچی بود. دو زانویش را به بغل گرفته و نگاهش را به افق سپرده بود.
خرگوشی با نگاه مضطرب، از پشت درخت نگاهی کرد و به سرعت بطرف پایین تپه رفت... زن آن را ندید! گویا در دنیایی دیگر سیر می کرد.
چند ساعتی که گذشت، حوصله ی خدا سر رفت، رنگ های ارغوانی، نیلی، نارنجی، سیاه و سرخ را با هم در یک تشت بزرگ ریخت و پاشید به صفحه ی آسمان... زن سردش شد، دستهایش را صلیب وار به سینه زد وو به طرف خانه به راه افتاد.
رنگ های آسمان خدا به چشمان ابرها رفت و با داد و فریاد شروع به غر زدن، و بعد نم نمک شروع به باریدن کردند.
تا زن به خانه رسید، خیس شده بود. شال پشمی مادربزرگ را دور سرش پیچید و چند هیزم درون شومینه انداخت و زیرش را با مقداری پوشال به آتش کشید.
وقتی مرد پستچی از دور می آمد، دود را دید و با لبخندی، قدم هایش را تند کرد...
12 تیر 90
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی