خرید بک لینک

منیر حالش اصلآ خوب نبود! 

مراد که عصبانی از خانه رفت، به حرف هایشان فکر کرد و به این نتیجه رسید که او در جاهایی از این رابطه، فقط دو رنگ را قبول دارد و بس: سفید و سیاه.

حتی وقتی به او گفته بودکه اگه منو دوست داری، باید چشم هات رو موقع بیرون رفتن، تو خونه  پیش خودم جا بذاری و مراد هم جواب داده بود: تو اگر منو دوست داری باید به من اعتماد کنی و چشمهاش رو از منیر گرفته و از خانه بیرون زده بود... همون چشم هایی که نمی دونست دنیای منیر تو اونا خلاصه شده و بخاطر همین هم حسادت می کرد...

" آخ همینه..! من با مراد حسود شده ام"... یک زن هاف هافوی حسود و بخیل که دلش می خواست همیشه دست هایش در دست های مراد قفل می ماندند و مراد حواسش نبود... مراد این روزها حواس اش به دنیای بیرون رفته بود. دیگر دنیای محدود دور و بر منیر را دوست نداشت. احساس اسیر بودن می کرد و یک همراه و همدم برایش کافی نبود.

و منیر؟ 

منیر نفس اش مدام می گرفت. هوا کم می آورد، دلش می گرفت و یک علامت سوال می ریخت توی کله اش که: چرا؟

اما دیگر خسته بود. خسته تر از اینکه بروی خودش نیاورد.

یک ساعتی دوزانو نشست اما بعد دستانش را به زانو هایش زد و بلند شد. هر چه رنگ در خانه بود را جمع کرد، آنها را توی یک کیسه ی بزرگ ریخت و وقتی سپور محله آمد، همه را به او داد!  

ابرها موقع غروب، توی آن گرمای غریب از راه رسیدند... بهم خوردند و بر منیر باریدند که میان حیاط ایستاد و چشم هایش را بست. گردن اش را به عقب انداخت، دست هایش را از دو طرف باز کرد و دهانش را...

اما ابرها هم با او لج کردند. تا دیدند که او دوباره دیوانه شده و بی خیالِ خیس شدن آن زیر ایستاده، از باریدن ایستادند!

منیر می خواست خودش تا شب ببارد و آسمان را از رو ببرد، اما نتوانست... دمپایی اش را توی حوض پرت کرد و ماهی ها که دیگر همه سفید و سیاه شده بودند را به ته آب فراری داد. بعد هم به اتاق رفت و تا شب بیرون نیامد. حتی وقتی که ستاره ها آمدند و ماه صدایش کرد، جم نخورد!

مدت ها بود که شب را دیگر دوست نداشت اما آن ستاره ها زیبا بودند، سفیدِ سفید، روی صفحه ی سیاه شب!


***

مراد آن شب نیامد! 


برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 16:03

صفحه بندی