خرید بک لینک

زن لیوانش را روی کابینت آشپزخانه گذاشت و چند قطعه ی کوچک یخ در آن انداخت. لیوان را که برداشت... جای آن بر روی کابینت تر مانده بود، کف دستش را روی خیسی کشید و آن را به بغل دامنش کشید.

به هال رفت و روی مبل روبروی بالکنی نشست. لیوان را بالا گرفت و به آن نگاه کرد: هنوز نباید خنک شده باشد! با سر انگشتش شروع کرد به هم زدن یخها. یخ ها غوطه خوردند، ذهن زن نیز!

کمی از آن را نوشید... هنوز سرد نبود، لیوان را به صورتش چسباند و خوشش آمد. کمی صبر کرد و بعد پاهایش را از دمپایی درآورد. زانوها را خم کرد و به روی مبل بالا کشید. سرش را به عقب برد و تکیه داد... صدای آرام پیانو از دستگاه پخش به گوش می رسید. آرامشی داشت که گویی سالها نداشته و در همان حال به خواب رفت.

خواب دید که در جنگلی سبز قدم می زند. پای برهنه بود، اما خاک و سنگ ریزه ها اذیتش نمی کردند. میان دو ردیف نامرتب درخت جلو می رفت و انگار راه را بخوبی می داند.

صدای پرنده ها تمام فضا را گرفته بود و اشعه ی آفتاب از لابلای شاخه های درختان روی صورتش می رقصید. آنقدر رفت تا به یک دشت رسید، یک دشت سر سبز که پر از شبدر وحشی بود و پروانه هایی که روی آنها بال بال می زدند و انگار می رقصیدند... گویا زندگی را جشن گرفته بودند!

زن تشنه بود ولی از آب خبری نبود! به عقب برگشت... انگار خیلی دور شده بود اما نمی دانست از کجا؟ فقط می دانست که باید تا هوا تاریک نشده، برگردد... پس شروع به برگشتن کرد که نم نم باران شروع و کم کم بر شدت آن افزوده شد.

خیس بود اما خشنود! دست به گردن اش برد که می سوخت و با سرفه ای بیدار شد!

هنوز سرفه می کرد و گلویش خشک بود.

لیوان آب روبرویش بود اما یخها آب شده بودند و خنکی آب رفته بود.


برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 16:03

صفحه بندی