خرید بک لینک

صبح که شد، ماه به خانه اش برگشت و مراد از خانه رفت. اتاق ماند و منیر با یک دریچه که با پرده ای از پارچه ی گلدار ضخیم پوشیده شده بود. پرده ای که او معمولن به عقب نمی زد.

اما امروز روز دیگری بود. یک روز متفاوت با بقیه ی روزهای ماه و سال.

پرده را کنار زد. برگردان خودش را در شیشه ی خاک گرفته دید که دست دخترکی را گرفته و با خنده هایی که به آسمان می رفتند، دور هم می چرخیدند و آوازی آشنا می خواندند.

یکباره منیر کوچک و لباس چین دار برایش بزرگ شد! شاد بود، موهایش را پشت گوش هایش جمع کرد و با سر انگشت ها دو سر دامنش را گرفته و دور می چرخید. با هر چرخشی لباس اندازه ی خودش را کوچک و کوچک تر می کرد تا اندازه شد!

تمام آن روزها تکرار می شدند و او می دانست که اگر از چرخیدن باز بایستد، دخترک ناپدید می شود و آواز هایی که با خنده همراه بود خاموش می شوند...

غروب بود که خستگی تمام نایش را گرفت و کف اتاق افتاد. تن اش بزرگ شده بود و یقه ی لباس دور گردنش را می چلاند...

آخر لباس نمی خواست دوباره بزرگ شود!

ماه با صورت بزک کرده از راه می رسید. مراد نان گرمی در دست داشت و به طرف خانه می آمد و ماهی های قرمز حوض، رقص کنان صدایش می کردند. اما منیر حال هیچ کدام را نداشت. آن شب لعنتی نه اشک از راه می رسید نه بغض گورش را گم می کرد... مانده بود و خاطره ی دخترکی با دست های کوچک، موهای کوتاه و ظریف ترین صورت دنیا...

مراد در می زد اما منیر کف اتاق افتاده بود و به دخترکی فکر می کرد که دست هایش را در دست های او قفل کرده بود و نمی خواست برود...


برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 16:03

صفحه بندی