خرید بک لینک


از آن طرف سعید که تنها شد، باز احساس کرد که دل و دماغ آنجا ایستادن را ندارد. "کاش امروز هیشکی نیاد سراغ خرید، حوصله ی هیشکی رو ندارم."... همین موقع محمود وارد مغازه اش شد و با لبخند دوستانه ای پرسید:

- سلام، چه خبر؟... انگار مخ این دختره رو هم زدی!

سعید لبخندش را جواب داد و بعد از فشردن دست او گفت:

-اینبار اونه که مخ منو زده... نه!... در حقیقت قلبمو!

محمود ناباورانه خندید و گفت:

- مرگ من؟! بند رو آب دادی؟... نه!... بلاخره گلوی سعید گیر کرد؟

سعید سرش را تکان داد، نفس عمیقی کشید و با خوشحالی جواب داد:

- چه جور هم!

- یعنی تموم؟

- من تموم ام ولی اونو نمی دونم کجای راهه؟

- کاری نداره، ازش بپرس و تو چشاش دقیق بشو تا یه دفه گول نخوری و نتونه بهت دروغ بگه.

- یعنی تو فکر می کنی اگه به چشای یکی نگاه کنی، او نمی تونه بهت دروغ بگه؟

محمود دستهایش را از هم باز کرد و گفت:

- اگه می دونی که تا این حد تو دروغ گفتن ماهره که نه!

- ولی من صادق تر از او توی زندگیم ندیدم محمود. مثل آب روشنه. ذهنش دست نخورده و بکره. قاطی نداره...

- پیاده شو با هم راه بریم سعید جان! یعنی اینقده عاشق شدی که اینهمه اونو زیبا می بینی؟

- زیبا هست... باور کن!

بعد برای اینکه موضوع را ادامه ندهد گفت:

- دلم نمی خواد کار کنم. کاشکی شاگردی می گرفتم برای اینجور موقع ها. حوصله اینجا وایسادن رو ندارم جان تو. آخه اینم شد شغل؟ یه جا وایسا مثل آب راکد و منتظر باش یکی از در بیاد تو تا کار تو شروع بشه. من از این کار متنفرم! باید با پدرم صحبت کنم... من این کاره نیستم.

- نه بابا، عاشق شدی و حوصله ی هیچی و هیشکی رو نداری. وگرنه هیچ جوونی به سن تو خواب همچین شغلی رو هم نمی بینه... وقتی یه چیز مفت بدن دست آدم همینه دیگه! اگه مثل من از دوازده سالگی سگ دو زده بودی و شاگردی هزارتا مفت خور رو کرده بودی تا به اینجا برسی، اینو نمی گفتی.

- شاید حق با تو باشه، نمی دونم. فقط می دونم این کار من نیست. باید کاری کنم که جنب و جوش داشته باشم، من تحرک نداشته باشم تو خودم می پوسم.

محمود خنده ای به شیطنت کرد و گفت:

- نترس! عشق نجاتت می ده!

- مسخره می کنی بی معرفت؟

- نه! یادم افتاده به اوایل آشنایی خودم و همسری. این حال و هوا برام آشناست... یادش بخیر...جوونی کجایی که یادت بخیر!

سعید با کنجکاوی پرسید:

- یعنی دیگه عاشق نیستی؟

- نه!

- چرا؟ چی تغییر کرده؟ همسرت که همون آدمه، تو هم همون محمودی.

- فکر می کنی! آدما تغییر می کنند سعید. همه چی در حال تغییره، زمین، آسمون، آدما و سلیقه هاشون، فکرشون و طرز برخوردشون تو شرایط های مختلف. تو الآن همون سعید دو سال پیش هستی؟ اگه بگی آره میگم بر پدر آدم دروغگو لعنت.

- پس خودت هم تغییر کردی؟

محمود خیلی محکم و با صراحت جواب داد:

- معلومه!...هر چی سن آدم بالا بره، دانایی و تجربه هاش بیشتر میشه و دیگه چیزی که دیروز خوشحالش می کرده، امروز راضیش هم نمی کنه! یه چیز بیشتر و بهتر می خواد... یا برعکس، کمتر می خواد و به همون هم قانعه. حتا مطمئنم زری هم دیگه با من خوشبخت نیست. ما فقط داریم ادامه ی راه رو با هم می کشیم. حالا بخاطر چی که ارزششو داشته باشه؟ نمی دونم.

- شما بچه دارید. شاید بخاطر او جدا نمی شید؟

- نه! چون اگه جدا بشیم، تنها چیزی که عوض میشه اینه که دیگه با هم زیر یه سقف مشترک زندگی نمی کنیم، همین! وگرنه او همیشه بچه مونه و عزیز!

اجتماع ما هنوز نمی تونه قبول کنه که زندگی کوتاهه، وقتی اون کسی که دوستش داشتی دیگه راضیت نمی کنه، ازش جدا شو و برو دنبال خوشبختی تازه ات! ما ایرونیها فقط بلدیم پیله کنیم و پیله باشیم. می چسبیم به چیزی که یه روزی تحت اون شرایط خاص یا حتا از رو ناچاری پیدا کردیم یا برامون پیش اومده و ول کن نیستیم. خب که چی بشه؟ چیو می خوایم ثابت کنیم؟ که "من پایبندم" یا " من سر قولم هستم"؟...

اینه ارزش زندگی؟ نه بخدا، ما فقط داریم زندگی و موقعیتی که خدا بهمون داده تا ازش لذت ببریم رو هدر می دیم.

- حرفات برام جالبه و منطقی بنظر می رسه. ولی تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟

- مدت هاست که مدام دارم روش فکر می کنم. بدون فکر کردن یه غلطی کردم و سه ساله درگیرشم، نمی خوام همون تجربه رو دوباره تکرار کنم! باید یه جوری از این دایره بیام بیرون که کسی صدمه نخوره یا کمتر ضربه وارد کنم.

- دخترت چی می شه؟

- هیچیش نمی شه! مرتب می بینمش و باهاش وقت بهتر و خوش تری رو می گذرونم. حتا می تونم دوباره با زری دوست بشم! می دونی چرا؟... چون دیگه از رو اجبار نیست که با هم هستیم، انتخاب خودمونه.

سعید جوابی نداشت. اما با اشاره به در مغازه ی محمود، با لبخندی به او گفت:

- فعلآ که عشق هر روزت اومد!

محمود لبخندی زد و با تعجب برگشت. دید پیرمرد گدا دوباره داره به مغازه ی او وارد میشود! لبخندش خشکید و داد زد:

- ای خدااا... من از دست تو آخرش دیوونه می شم، نرو تو! مگه نمی بینی من اونجا نیستم؟! آخه مگه کوری؟

سعید خندید و لپتاپش را روشن کرد و تا ظهر طرح انگور کشید و پاک کرد. هیچکدام قشنگ نمی شدند!انگار خلاقیتش ته کشیده بود... چکار باید می کرد؟ چطور می توانست این آهوی وحشی را رام خودش کنه؟ حس می کرد که آهو خانم هم از او بدش نمی آید و همین باعث امیدواریش می شد. اما بار آخر خوب تمام نشد. او بدون خداحافظی رفت... بر میگرده؟... کاش برگرده... کاش حس کنه دوستش دارم.

تصمیم گرفت اگر دوباره بیاید، قرار کوه و دشت را با او بگذارد. احساس می کرد مادر طبیعت، بهترین کمک برای حضرت عشق است!

ظهر که به خانه رسید، باز هم محبوبه و مادرش مشغول بحث کردن درباره ی هدیه ی تولد بودند. با بی حالی پرسید:

- محبوب بازم داری چونه می زنی؟ 

محبوبه با گله جواب داد:

- خدا کنه زودتری یه کاری پیدا کنم که خودم بتونم برای پول خرج کردنم تصمیم بگیرم. بابا چرا شما نمی خواید قبول کنید که من نمی تونم یه چیز ارزون بهش هدیه بدم؟

سعید با دیدن مادرش سلام کرد و همینطور که به طرف دستشویی می رفت، خطاب به خواهرش گفت:

- دوتا دوست خوب که این حرفا بینشون نیست محبوب! امشب خودم یه انگشتر بدلی برات میارم که بهش بدی... سگ تو ضرر، نمی خواد پولشو بدی، چکار کنم که برادر به این خوبی شدم و تو دنیا لنگه ام نیست!

مادر با صدای بلندی خندید. محبوب با عصبانیت حوله ای که دور سرش بود را لوله کرد و به طرف سعید پرت کرد. اما سعید جاخالی داد و حوله پشت سر او به زمین افتاد. سعید برگشت، به آن نگاهی کرد و با شیطنت گفت:

- نچ، نچ...حتا نمی تونی یه حوله رو به مقصد برسونی، اونوخت دم از کار پیدا کردن می زنی؟

مادرش باز خندید و به نماز ایستاد.


ناتمام...

 

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 10:28

صفحه بندی