دو روز بود که منیر به دنبال نور می دوید و نور مدام قایم می شد. احساس می کرد تمام درونش فریاد می زند و او صدایش را نمی شنود
فکر اینکه دیگر منیر را دوست نداشت خورد کننده بود... نور داشت از خانه اش کوچ می کرد و او نمی خواست اینهمه تاریکی را باور کند... گریه امانش را بریده بود و نجوا کنان رو به آینه می پرسید:
چرا؟!... من چه کرده ام که نور را فراری داده ام. مگر نمی داند که بدون او هیچم. خاموشم. ناتوانم و حتا سراغ ماه و ماهی را نمی گیرم؟
مراد را هم دارم گم می کنم... در کوچه پس کوچه های بی نور چطور دنبالش بگردم بی پیر؟! باید به او بگویم تا بداند وقتی که نباشد همه ی چیزها گم می شوند... همه ی آدم ها... زندگی...
صدایش می کنم... فریادش می زنم اما پشت یک دیوار بلند که خودش از تاریکی درست کرده، قایم شده تا دستم به او نرسد. می داند که می توانم همه جا پیدایش کنم الا پشت این دیوار لعنتی.
نور پشت دیوار بود و صدای منیر را می شنید اما سکوت را اجیر کرده و آن را به دست و پاهایش زنجیر.
منیر پریشان گوشه ای منتظر نشست تا شاید دوباره بیاید... شاید...
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی