خرید بک لینک

گاهی آرزوهایی داریم که رسیدن به آن، یک در میلیون است. و این یکی از رویاهای من است در لباس سیما:

وقتی حرف هایش را با صاحب ائلیدی تمام کرد، با خوشحالی پرسید:

- از کی می تونم شروع کنم؟

-اگه دوست دارید از همین الآن.

- می تونم دو ساعت بمونم. متآسفانه چون نمی دونستم قبول می کنید، بقیه ی روزم رو آزاد نذاشتم. ولی از فردا تمام وقت میام.

-مسئله ای نیست. دو ساعت هم خوبه. می تونید هر چقدر تونستید ریشه دوزی کنید تا ماندانا چرخ دوزی رو انجام بده.

سیما با رضایت بلند شد و با سلمان به کارگاه نه چندان بزرگ که چسبیده به دفتر کار بود رفت. دختری با چشم های قرمز و ورم کرده مشغول ریشه دوزی لباس ها بود. او متوجه آمدن آنها نشد. سلمان گفت:

-ماندانا... از امروز کمکی داری. سیما خانم برای مدتی با ما کار می کنن، اما امروز دو ساعت بیشتر نمی مونن. فکر کنم اگر ایشون ریشه دوزی ها رو انجام بده و شما چرخ دوزی هاشونو، بتونیم خوب و سریع پیش بریم. از فردا کارها که زده شد، دو ساعت آخر سیما خانم دکمه ها رو وصل می کنه چون ریشه دوزی زودتر از دوخت تموم میشه.

ماندانا که سرش را بلند کرد، سیما مژه های خیس او را دید و لبخند شادی کار جدید بر لبانش خشکید. سر بینی ماندانا، مثل دماغ دلقک ها قرمز و متورم بود! به همان غم آوری...

به هم سلام کردند. ماندانا از جایش بلند شد و لباس هایی که ریشه دوزی کرده بود را از درون سبد بزرگی که سمت چپ چرخ بود، برداشت و در سبد خالی سمت راست چرخ خیاطی بعدی ریخت.

سلمان که انگار دیدن چشمان اشک آلود ماندانا برایش عادی بود، بدون هیچ واکنشی، قبل از رفتن به دفتر کارش رو به سیما کرد و گفت:

-اگر سوالی داشتین می تونید از ماندانا بپرسید. بخصوص که ساعت ده برای ده دقیقه وقت چاییه و می تونید بیشتر با هم حرف بزنید!

-ممنون.

سیما کیف اش را درون کابینت کوچک چوبی کنار چرخ گذاشت و اولین لباس را از درون سبد برداشت. در حال فکر کردن بود که اول کدام قسمت را بهم وصل کند که ماندانا به طرفش آمد و گفت:

-اول آستین ها رو ریشه زنی کنید و همراه سایز و مارک لباس، سمت چپتون بذارین. بعد جلوی لباس که دکمه می خوره و بعد قسمت شونه و آخر سر هم درزهای بغل شونه ها رو همراه آستین ها و مارک و سایز رو روی هم بذارید و بذاریدشون توی سبد سمت چپ اون پایین. من که چرخکاری رو تموم کردم شما باید پایین دامن و دور حلقه آستین ها و یقه رو ریشه زنی کنید...

"چرا اینقدر گریه کرده بود؟"

سیما با تکان سر و لبخندی گفت: فهمیدم.

و اولین آستین را برداشت.

***

مدتی گذشت که سلمان از دفتر کارش بیرون آمد و گفت: خانم ها وقت چای!

و به طرف میز درازی که کنار دیوار بود رفت و طاقه ی پارچه ای را روی آن پهن کرد. الگوها روی مقواهای خیلی ضخیم کشیده و بریده شده بودند تا بر اثر استفاده ی مکرر، پاره نشوند. یکی از آنها را برداشت و مشغول بریدن یک دسته پارچه با قیچی برقی شد.

ماندانا، سیما را به جایی پشت دفتر کار برد. روی یک میز چوبی کهنه و نه چندان تمیز، یک کتری برقی و دو شیشه ی مربا که حاوی چای کیسه ای و قند بود. کمی بالاتر از کتری، یک تکه فیبر را روی دو پایه ی بلند فلزی نسب کرده بودند که کار تاقچه را انجام می داد. روی آن چند لیوان دسته دار تمیز بود و چند قاشق مربا خوری و یک کارد دسته پلاستیکی قرمز.

کف سینک، سوسک بزرگی در حال دویدن بود که ماندانا با دستمال کاغذی آن را خیلی عادی گرفت و له کرد و آن را در سطل پاره ی پلاستیکی کنار کابینت انداخت.

بعد کتری را که نصفه از آب بود روشن کرد و دو لیوان برداشت و کیسه های چای را در آنها قرار داد. سیما پرسید: چیزی برای خوردن هست یا خودمون باید بیاریم؟

ماندانا با تعجب به او نگاه کرد.

سیما لبخندی زد و گفت: منظورم بیسکویت بود.

ماندانا جواب داد:

-نه. خودتون باید بیارین اگه می خواین. ولی وقت زیادی هم نیست. تا چایی قابل خوردن بشه، باید برگردیم سر کار.

سیما دلش می خواست با ماندانا دوست بشود. پس ساکت نماند!

-شما خیلی وقته اینجا کار می کنید؟

-دو سال میشه. خیلی ها میان و میرن ولی اگه کارتونو خوب انجام بدید و از زیر کار در نرید، آقا سلمان مرد بدی نیست. فقط مرخصی در کار نیست و یه کم حقوق کم میده که اونا رو نمیشه کاریشون کرد.

-چرا نمیشه؟

ماندانا برای اولین بار خندید و کتری را که خاموش شده بود برداشت و گفت:

-چیزی بگی، میگه نمی خوای برو. همینه که هست! بعد باید بدوی دنبال کار.

ماندانا چایی ها را درست کرد و شروع کرد به فوت کردن به آن. سیما خندید و گفت:

-شما هم مثل من نمی تونی چای داغ بخوری؟

-نه!

سیما دو لیوان از تاقچه آورد و چای ماندانا را از او گرفت و یله کرد درون لیوان خالی. برای خودش هم. بعد برای اینکه یک لبخند دیگر به لبهای خشک ماندانا بنشاند، لبه ی لیوانش را به لبه ی لیوان او زد و جرعه ای نوشید... ماندانا لبخند زد.

سیما با دیدن لبخند ماندانا جرئت پیدا کرد و تصمیم گرفت که به او نزدیک تر بشود... تا نزدیکی های اشک هایش.

-قبل از این دو سال، جای دیگه مشغول بودین یا از دو سال پیش شروع به کار کردین؟

-من از پونزده سالگی کار می کردم. پدرم که مرد، من موندم و مادرم. عموم سرپرست ما بود ولی ده روز بعد از مرگ پدرم دیگه نذاشت برم مدرسه. دستمو گرفت و برد به یه کارگاه خیاطی که مال خواهر زنش بود.

اونجا چرخکاری رو یاد گرفتم. البته یه مدتی مجانی می رفتم چون هیچی بلد نبودم، ولی بعد از دو هفته، شروع کرد به حقوق دادن که خیلی کم بود. بزور با اون پول شکممون رو سیر می کردیم. شانس آوردیم که یه آلونک بود که نخوایم دلواپس اجاره خونه باشیم... تا اینکه هجده سال ام که بود، یه آگهی پشت شیشه ی پنجره ی دفتر آقا سلمان دیدم و اومدم اینجا.

-عجب زندگی سختی داشتی؟... الآن چی؟ گفتی سلمان کم حقوق میده، با وجود این بهتر از اونجا حقوق میده؟

-بهتره ولی کافی نیست. همیشه هشتمون گرو نُه مون هست. الآن که یه مشکل بزرگ هم برامون پیش اومده و نور علی نوره...

ماندانا پشت کرد و لیوان چای را روی میز گذاشت. صورتش را در دستهایش پوشاند. لرزش شانه هایش باعث شد که سیما لیوانش را پایین بگذارد و دست هایش را روی شانه های او بگذارد...

-چی شده؟ بمن بگو!

درد همیشه آدم ها را به همدیگر نزدیک می کند. دیگر "شما"یی وجود نداشت! ماندانا اشک هایش را پاک کرد و گفت:

-ببخشید، نمی خواستم ناراحتتون کنم.

- بمن بگو چی شده؟ از امروز صبح که دیدم چشمات پف کردن و قرمزند، دلم به درد اومد. خواهش می کنم بهم بگو.

-دیگه وقت استراحتمون تموم شده. گفتنش هم دردی رو دوا نمی کنه.

و لیوانش را برداشته و مشغول شستن شد. سیما از او تبعیت کرد. اما از فکر بیرون نمی رفت. بعد از مکث کوتاهی گفت:

-من یه ساعت دیگه باید برم جایی کار دارم. ولی بگو وقت ناهارت کی هست تا بیام با هم باشیم.

-مگه وقت ناهار چقدره؟ ربع ساعت... چشم بهم بزنید تمومه. مثل همین حالا. وقتی برای حرف زدن نمی مونه. منهم نمی خوام شما رو با مشکلات خودم اذیت کنم، هر کسی به اندازه ی خودش داره... خدا قربونش برم پیشدستی هیچکسو خالی نمیذاره...

-همین که به یکی بگی خودش خوبه. پس بگو کی کارت تموم میشه؟ می تونیم بعد از کار با هم باشیم؟

-ساعت سه و نیم. ولی نمی خوام مزاحم باشم.

-مزاحم نیستی. ما حالا دیگه با هم همکاریم. می تونیم دوستای خوبی هم برای هم باشیم. شاید منهم یه روزی خواستم برای تو حرف بزنم، ها؟ چی میگی؟

ماندانا لبخندی زد و گفت: باشه.

یک ساعت بعد سیما از پشت چرخ بلند شد و به دفتر کار رفت. از سلمان خداحافظی کرد و بعد دستش را روی شانه ی ماندانا گذاشت و گفت: سر ساعت سه و نیم اینجام. خب؟

ماندانا سرش را بلند کرد و گفت: باشه.

-قول بده تا همو ندیدیم، گریه نکنی. فکر کن چکار باید بکنی ولی غصه نخور.

ماندانا قول داد و سیما رفت.

ادامه دارد...


برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 23:37

صفحه بندی