خرید بک لینک

تقدیم به استاد ابوترابی عزیز

اواسط پاییز بود که با وزش بادی تند، یک برگ خشک نارنجی از بلندترین درخت کوچه جدا شد. بارها به همه ی اطرافیانش گفته بود که یک روز به تمام اهالی آن کوچه سر خواهد زد و از هر روزنی که شد، درون خانه ها سرک خواهد کشید و آدمهای آنجا را خواهد شناخت... اینرا کلاغ خبرچین به گوش باد رسانده بود!

در ابتدا کمی وحشت کرد و از کنده شدن از شاخه ای که تمام عمرش به آنجا چسبیده بود، هُری توی دلش ریخت! شاید هم از سرعت سرازیر شدن به زمین و خاک بود، درست اینرا نفهمید.

باد او را برد تا دم در اولین خانه و با دَوَرانی که به خود داد، او را از زمین بلند کرد و به پنجره رساند. پنجه هایش را به دور یکی از میله های روی آن انداخت و خودش را ثابت نگه داشت تا خوب درون اتاق یا خانه را ببیند.

صبح هنوز تر و تازه بود، دخترک ده – یازده ساله ای روی تخت خوابیده و موهای بلند کم پشتش روی بالش پخش شده و پتویی که نقش چند گل لاله ی قرمز داشت، از روی پاهایش کنار رفته بود. یک صندلی ننویی چوبی با بالش های کوچک صورتی کنار تخت، و یک شال نارنجی روی دسته ی آن بود که ریشه های بلندی داشت. روی دیوار های اتاق را دو قاب که یکی نقاشی بچه گانه ای از گل و خورشید و یک کلبه و زن و مرد که دست بچه ای را در دست داشتند، و یک عکس خانوادگی پوشانده بودند. دخترک یک قفسه کتاب سفید رنگ داشت و یک عروسک که لباس سیندرلا پوشیده و درون یک تخت اسباب بازی صورتی رنگ خوابیده بود.

روی دیوار کنار در یک ساعت دیواری به شکل جغد، با رنگهای زرد و سیاه خودنمایی می کرد... برگ یاد جغد را در خاطره هایش داشت، اما با رنگی دیگر!

در باز شد و زنی با روبدوشامبر ساتن بنفش کمرنگی وارد شد. او باید "مادر" باشد! اول پتو را روی پاهای لاغر دخترک، و بعد دستی به ناز روی موهای او کشید و صورتش را بوسید. در همین حال، مردی وارد شد و در حالیکه کراواتش را به گردن مرتب می کرد، آرام روی دخترک خم شد و او را بوسید. بعد هر دو پاورچین پاورچین از اتاق خارج شدند.

باد، برگ را با خود برد و چرخاند تا به دری چسباند! مدت کوتاهی نگذشته بود که در باز و پیرمردی برای برداشتن روزنامه بروی زمین خم شد. برگ از روی در که حالا از دسترس باد دور شده بود، به درون خانه افتاد و همراه با بسته شدن در، به روی موزاییک سرد خانه لغزید.

صدای کتری، پیرمرد را بطرف آشپزخانه کشاند و برگ که به پشت افتاده بود، تا آنجا که می شد به اطراف نگاهی کرد. چراغ سقف هفت شاخه، اما فقط یک لامپ داشت! دور تا دور این هفت شاخه را، مهره های بلوری بشکل قطره های آب پوشانده بودند. گوشه ای از سقف چکه کرده و در سمت دیگر، عنکبوتی در حال خانه یا تله ساختن بود و هی تار می تنید.

وسعت دید برگ محدود بود، سعی کرد برگردد، اما مقدور نبود. دلش می خواست پیرمرد را بیشتر بشناسد، آیا تنهاست؟ آیا او هم بچه دارد؟ بعد از خوردن نان و چای اش چه خواهد کرد؟ هیجان اینکه می تواند شاهد ماجرای یک روز زندگی انسانی باشد، داشت به ناامیدی مبدل می شد که صدای چرخیدن کلید درِ خانه بگوش رسید و بعد زنی با یک نان داغ و یک بطری شیر وارد شد. اما در را پشت سرش نبست. بطرف میز آشپزخانه رفت و نان و شیر را روی آن گذاشت. بعد همچنان که برای بستن در بر می گشت، برگ را با نوک پا بیرون راند و در را بهم زد!

برگِ از خود وارفته را باد با خود به آن طرف کوچه برد، پشت کوچکترین خانه ای که آنجا بود. چندی پیش که میان برگها پچپچه افتاد، او بگوشش رسیده بود اهالی این خانه پسری داشتند که مدام با یک ماشین دراز و سفید که یک چراغ با دو رنگ نور قرمز و آبی دارد و مدام دور خودش می چرخد، با سر و صدای عجیب و ناراحت کننده ای از کوچه می رفته و بعد از یکی دو روز، آرام و بی سر و صدا، با مادر و پدرش بر می گشتند. تا یک روز که فقط پدر و مادر با چشم گریان بر می گردند. از آن ببعد دیگر هیچکس مادر خانه را ندید که از خانه خارج شود و مرد رفته رفته کمرش خم شد و دیگر هرگز به همسایه ها با لبخند سلام نکرد!

در بسته بود و پنجره در ارتفاعی بلند از زمین قرار داشت. برگ به دیوار چسبیده بود و منتظر چرخش دورانی باد شد تا به دریچه رسید. یک پرده ی توری سفید، داشت با باد بازی می کرد. برگ به پرده چسبید و با اولین بازدم باد به خانه، پنجه هایش را از لابلای تور رها کرد و به کف اتاق افتاد!

اینبار روی سینه فرود آمده بود و می توانست دور و بر خودش را خوب ببیند. یک مبل کهنه و رنگ و رو رفته ی قهوه ای رنگ که روی دسته هایش نخ نما شده بود وسط اتاق نشیمن بود. یک میز چوبی پایه کوتاه که رویش یک گلدان با گلهای پلاستیکی خاک گرفته بود روبروی مبل قرار داشت. یک خودکار که جوهرش پس داده شده با یک دفتر تلفن و لیوان آب ی نیمه تمام و یک شیشه ی قرص روی آن بود. تلویزیون زهوار دررفته ای کنار دیوار و روبروی میز بود که گویی سالهاست روشن نشده!

ساعت شماطه دار هشت بار دینگ دینگ کرد و مردی که خم بود و ریش و سبیل داشت، آرام وارد شد و دری که از آن آمده بود را نیمه باز گذاشت. پیراهن سفید، شلوار مشکی با راه راه نازک سفید و یک جلیقه ی سیاه پوشیده بود و عینکش را با دستمال سفیدی تمیز می کرد. عینک را با آرامی روی بینی اش جا داد، دستمال را مچاله در جیبش گذاشت و روی مبل نشست. مدت کوتاهی گذشت و او هیچ کاری نمی کرد. برگ نمی فهمید که چرا او به زمین خیره شده و فقط گاهی نفس های بزرگ می کشد! به طرف دیگری نگاه کرد، روی تاقچه ی زیر پنجره، یک قاب عکس از پسر سه چهار ساله ای بود که یک روبان سیاه رویش پاپیون خورده بود. انگار آن عکس سالها آنجا مآوا گرفته بود... کنار عکس، یک شمعدانی با شمع نیمه سوخته ی سفید قرار داشت و یک آینه ی قاب نقره ای که آنهم خاک گرفته بود. روبروی آینه یک تسبیح قهوه ای رنگ به دور خودش پیچیده بود و بیننده را به مهمانی انگشتان می خواند.

زن پریشانی در حالیکه با خودش زمزمه می کرد از اتاق دیگری وارد نشیمن شد و سرش را به علامت مخالفت با چیزی که می توانست هر چیزی باشد تکان می داد. مرد انگار عادت داشت چون حتا به طرف او برنگشت! در همین حال، زن برگ را دید و آن را با احتیاط برداشت، پرده را با انگشتان ظریف و نازکش گرفت و آن را به باد سپرد. او لحظاتی پرواز کوتاه برگ را نظاره و پشتش را به دریچه کرد و از نگاه دور شد!

روی برگ، قطره ای بجا مانده بود که به فکرش رسید که شاید شبنم باشد!

باد تند شده بود و او اینبار تا ته کوچه رفت. کوچه بن بست بود و آخرین دریچه نیمه باز. برگ به دیواره ی کنار آن چسبید و پنجه هایش را در دیوار فرو برد تا بتواند هر چه می تواند بیشتر بماند... سرک کشید و مردی را دید که ریش باریک و کوتاهی، فقط قسمت چانه اش را گرفته و عینک زده بود. سیگار می کشید و با سر انگشتانش، معلوم نبود ریشش را ناز می کند یا چانه اش را می خاراند!

یک میز تحریر گوشه ی اتاق قرار داشت که رویش یک بسته کاغذ و چند دفتر بود. مقداری گیره ی کاغذ، یک جا قلمی که چند خودکار درونش بود، یک قاب عکس کوچک و یک زیر سیگاری پر از ته سیگارهای سر سیاه!

مرد یکباره با حرکت تندی صندلی را از کنار پنجره برداشت، جلوی میز گذاشت و نشست. دفتری را باز کرد، خودکاری برداشت و بعد از پک محکمی به سیگار شروع به نوشتن چیزی کرد.

برگ نگاهی به اطراف اتاق کرد، دور اتاق تا جایی که می شد با قفسه های چوبی پوشیده شده بود که پر از کتاب های کوچک و بزرگ بودند. روی سر کتابخانه ها هم تا آنجا که می شد کتاب چیده شده بود. یک تابلو رنگ و روغن نه چندان بزرگ جلب توجه می کرد... برگ باز هم نگاه کرد... پشت مرد به او بود که روی نوشتارش خم شده و انگار در این جهان نبود! دود سیگار را از بالای سرش می دید که به هوا می رفت...

در گوشه ی دیگر اتاق، روی یک میز کوچک، مجسمه ی زیبای یک ققنوس خودنمایی می کرد...

برگ خودش را به هوا سپرد تا ببیند او را به کجا خواهد برد؟ باد او را روی زمین انداخت و کمی با او بازی کرد و رقصید.

در خانه ای باز شد و دو دختر هشت و ده ساله بیرون آمدند. دستشان در دست هم بود و دختر بزرگتر چیزی تعریف می کرد و خواهرش را می خنداند. بعد پنجه هایشان را در هم قلاب کردند و نوک پاهایشان را جلوی پای هم گذاشتند و هی چرخیدند و همزمان مضمون موزونی می خواندند که یکدفعه دست هایشان از هم باز شد و دختر کوچکتر به زمین خورد و خیلی زشت و بلند گریه کرد!

مردی از در همان خانه بیرون آمد و بدون هیچ سوال یا شنیدن توضیحی، سیلی کوچکی که برای خواهر دوم بزرگ بود بصورت او زد. دست دخترکش را گرفت و خواهر بزرگتر را که دستش روی صورتش بود و بغض داشت را رها کرده و به داخل خانه رفتند.

دختر روی پله ی پشت در نشست و با یک تکه سنگ کوچک، عکس دریایی را کشید که رنگ نداشت. کمی بعد دخترک از خانه بیرون آمد و کنار او نشست، دختر دستش را روی شانه ی کوچک او گذاشت و خودش را به او چسباند و بوسیدش. بعد چشم هایش را گرفت تا خواهرش برود و قایم شود که او تا بیست بشمارد و به دنبالش برود تا پیدایش کند...

برگ را باد با خود برد و سالیان درازی گذشت. بعدها از هم شاخه ای هایش شنید که آن دختر گم شد و دیگر هیچوقت پیدا نشد!

پایان


برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 23:37

صفحه بندی