بیرون را نگاه می کردم و به یک سال و نیم گذشته فکر می کردم. یک سال و نیم ِ سخت و پر از تلاش دیگری که حالا دیگر پشت سرم بود.
ما در عرض این مدت، در رابطه مان رشد کرده بودیم و دیوانه وار دوستش داشتم. بخصوص که من بعد از چند ماه متوجه شدم که نمی توانم به این خواسته ی بدون فرزند بودن مسعود تن دهم. از هفده سالگی دلم می خواست مادر بشوم و حتا اسم دختر احتمالی ام را می دانستم:مریم
من عاشق این گل ام و همچنین شخصیت حضرت مریم را همیشه دوست داشتم و او را سمبل یک مادر مخصوص می دانستم. مادری که برایم مظهر بیگناهی تمام زنان عالم بود. دلم می خواست این همه عشق را در وجود فرزندم می ریختم. فکر می کردم باید از یک عشق خالص سرشار می شدیم. عشقی که شبیه به هیچ عشق دیگری نبود.
بعد که او راضی شد، چند ماه ی صبر کردیم و بعد که خبری از حاملگی نشد، با نگرانی پیش آن دکتر افغانی رفتیم و او وقتی فهمید که چند ماه اول ازدواجمان از قرص ضدحاملگی استفاده می کردم، با اطمینان گفت:
- تو دیگر بچه نمی گیری!
- چرا؟
- تو نزدیک سی سالته، پیری برای خوردن قرص. همین است دیگر! می روید داروخانه و طبابت می کنید بعد که خراب شد نزد ما می آیید.
- هیچ راهی نیست؟
- نه!
من بعد از مدتی گریه و زاری به فکر دیگری افتادم که همیشه و هنوز یکی از آرزوهایم هست: پذیرفتن فرزندی از پرورشگاه... اما مسعود رضایت نمی داد و می گفت:
- اینا همشون حرومزاده هستند!
- باشن، مگه خودشون خواستن که حرومزاده باشن. اصلن من یه حرومزاده میخوام چون فکر می کنم به او بیشتر ظلم شده.
- نه!
- چرا هر چی که می خوایم انجام بدیم، باید به خواست تو باشه؟ منهم آدمم... و می زدم زیر گریه.
تا راضی شد و گفت:
- هیچوقت تو زندگی به زنی علاقمند نبودم تا به تو رسیدم و حالا هم یک نخ موتو با دنیا عوض نمی کنم. بخاطر همین هم خواسته ات برام خیلی مهمه.
بعد خندید، سرم را توی دست هایش گرفت و به گردنش فشار داد و اضافه کرد:
- تو نه تنها آدمی، تمام دلخوشی و عشق زندگی منی. حالا صبر کن یه کم تحقیق کنیم ببینیم چی میشه.
تحقیق که کردیم فهمیدیم به ما بچه تعلق نمی گیرد. کسانی واجد شرایط بودند که خانه از خودشان بود و از کار و شرایط مالی خوب و مکفی برخوردار بودند و ما هیچکدام را نداشتیم.
از آن ببعد مسعود بیشتر تلاش می کرد کاری دست و پا کند ولی برایش سخت بود به ایرانیها بسپارد.
حالا دیگر بعد از حرف ها و تشخیص دکترم، یک غم در دل من لانه کرده بود و گاهی در تنهایی خودم می گریستم و گاهی در هر جایی که بچه و مادری را با هم می دیدم. این یک کمبود بزرگ بود که نمی توانستم آن را نادیده بگیرم. اما کاری هم از من بر نمی آمد تا یک روز دل درد بسیار شدیدی گرفتم و طبق معمول بطرف دکتر آرین روانه شدیم.
دردم آنقدر شدید بود که بمن آمپولی زد و گفت:
- این آمپول ماهیچه هات رو شل می کند و ترا از درد آسوده می کند. زود برو خانه که چند دقیقه ی دیگر خوابت می بَرَد.
با زدن آمپول درد از بین رفت. اما از در مطب او بیرون آمدیم، درد با شدت بیشتری برگشت. طوری که بطرف پایین خم شده بودم و از درد به خود می پیچیدم.
مسعود مرا به مطب برگرداند و منشی که مرا به آن حال دید، دکتر آرین را خبر کرد. مرا روی تختی خواباند و شماره تلفنی را گرفت و با دکتر متخصص صحبت کرد و گفت:
- من الان او را می فرستم. فلان آمپول را به او زده ام (اسمش یادم نیست) ولی درد بیشتر شده. در ضمن او حامله نمیشه!
ما نیمساعت بعد در مطب دکتر متخصص بودیم. درد آرام شده بود و چون دکتر مرد بود مسعود پیشنهاد کرد:
- اگه حالت خوبه بریم خونه. چرا بیخودی بریم تو، شاید معاینه ات بکنه!
- خب بکنه، او دکتره این چیزا براش عادیه. بذار بفهمم چه مرگیمه؟
دکتر محجوب و خوب و دوست داشتنی من، مرا صدا کرد و بعد از شنیدن حرفهایم گفت:
- کی به شما گفته حامله نمی شید؟
- دکتر آرین.
- نود درصد از زن ها حامله می شن و نُه درصد از اون ده درصد هم قابل درمان اند. دلیل حامله نشدن تو چیه؟
دلیلی را که دکتر آرین گفته بود برایش بازگو کردم. زد زیر خنده و گفت:
- تو فقط آروم و خونسرد باش، مطمئن باش که حامله میشی. تا حالا هم نشدی چون همش منفی فکر می کنی و به خودت قبولوندی که بچه دار نمی شی. برای خودت دلسوزی نکن، نگران نباش و... مثبت فکر کن.
و حالا من شش هفته باردار بودم! بی اختیار دستم را روی شکمم گذاشتم و به مسعود گفتم:
- اگه دختر بود اسمشو میذاریم مریم.
- نه اگه دختر بود، ماهور و اگه پسر بود، مزدک. کاشکی پسر باشه.
- کاشکی دختر باشه... نه مهم نیست، هر چی باشه عمر منه.
هر دو خندیدیم و او گفت:
- فقط یادت باشه که من بخاطر تو راضیم این بچه رو داشته باشیم و تو بخاطر من نباید بچه ی دیگه ای بخواهی.
- قبوله.
در عرض یکسال و نیم گذشته، مسعود تلاش هایی برای کار پیدا کردن، کرده بود ولی نه بطور جدی. مثلن مدتی در یک رادیوی فرهنگی، که یکساعت در هفته و از یکی از فرستنده های سراسری پخش می شد، قسمت ادبیات آن که ده دقیقه طول می کشید را بر عهده گرفته بود. به امید آنکه بعد به استخدام رادیو دربیاید.
و بعد کم کم مرا هم مشغول اینکار کرد. از کار گویندگی خوشم می آمد هرچند در ابتدا نفسم می گرفت و دستپاچه می شدم.
یا: چون ما در آن زمان در استرالیا هیچ رونامه ی فارسی زبان ی نداشتیم که چاپ همینجا باشد، به فکر افتاد تا خودمان آن را براه بیندازیم.اولین روزنامه را که شامل چند مقاله از خودش به اسم های گوناگون و شعری از شاملو و یکی از شعرهای خودش را بصورت فتوکپی، به تعداد پنجاه کپی آماده و در فروشگاه های ایرانی پخش کردیم. و قیمت را یک دلار ناچیز تعیین کردیم... هیچکس نخرید! همه برای هر تنقلاتی پول می دادند ولی حتا برای اینکه فکر کنند یک دلار بیشتر خرجشان شده، حاضر نبودند پول برای روزنامه بدهند.
من پیشنهاد کردم جدول و داستان دنباله دار و تبلیغات به صفحات اضافه بشود تا مردم رغبت بیشتری به خرید و خواندن مطالب کنند.جدول با اکراه او اضافه شد ولی چون ذهن بیزینس نداشت، روی اینکه به کسی پیشنهاد کند که در مقابل پشتیبانی مالی کمی، تبلیغ ِ شغل و یا خدمات آن شخص را چاپ خواهد کرد را نداشت.
سالها بعد یکی از بهترین و موفق ترین هفته نامه ی فارسی زبان اینجا، زیر نظر خودش و با همکاری من و یکی از دوستانش که زبان خوبی برای بازاریابی داشت، روانه ی بازار شد. به این ترتیب که روزنامه را مجانی در اختیار مشتری می گذاشتیم ولی پول تبلیغات به اندازه ای بود که خرج چاپ را در می آورد.
طرح جدول های آسان و معمولن ادبی و تایپ و غلط گیری با من بود. انتخاب نوشته و مطالب و گرفتن تازه ترین اخبار با مسعود ( که بیشترین انرژی و وقت را می گرفت ) و بازاریابی و چاپ با فریبرز بود.
امید ما این بود که کار هفته نامه آنقدر بالا بگیرد که به عنوان ممر درآمدمان باشد. چون استقبال مردم خیلی خوب بود.
***
برگردیم به زمان حال... من به رییس ام چیزی بابت حاملگی ام نگفتم برای اینکه می ترسیدم مرا بیرون کند. چون هنوز حتا اولین پرداختی سه وسیله ی خانه را که تازه قسطی برداشته بودیم را نداده بودیم. تصمیم داشتم تا مشخص نشدن شکم ام به او نگویم اما بعد تا هر زمانی که بتوانم، پیش اش بمانم تا کسی را جایگزین من کند. مسعود کلافه بود و جدی تر دنبال کار.
دو هفته گذشت و خونریزی همراه با دل درد شدیدی برایم پیش آمد. دلم نمی خواست پیش دکتر آرین بروم. دیگر به او اعتماد نداشتم و بخاطر همین، با پیشنهاد یکی از دوستان جدیدی که پیدا کرده بودیم، به مطب یک دکتر ایرانی که او هم زیاد بما دور نبود ولی من از وجودش خبر نداشتم رفتیم.
وقتی منتظر نوبتمان بودیم، کنار دست من یک دختر دو ساله ی بینهایت زیبا به اسم دزیره نشسته بود. موهای فرفری و خرمایی و چشمهای درخشان و درشت عسلی که طرز حرف زدن اش، دل هر کسی را می برد. به مادرش گفت:
- پس کی نوبتمون میشه؟
مادرش جواب داد:
- دیگه چیزی نمونده دخترم، بیا درس بخونیم تا وقت زود بگذره.
بعد کتاب فارسی اول ابتدایی را باز کرد و دست گذاشت روی حرف بابا و پرسید:
- اینو بخون.
- بابا!... و بعد روی هر لغتی که او دست می گذاشت، دخترک باهوش می خواند. من تحت تاثیر قرار گرفتم و بی اختیار گفتم:
- ماشاالله چه باهوشی تو!
برگشت و با چشمان قشنگش بمن نگاه کرد و لبخند زد و گفت:
- مامانم یادم داده!
ای خدا این دختر با حرف زدنش داشت دل مرا می بُرد. رو کردم به مادرش و گفتم:
- جای تبریک داره.
- ممنون، اسم من سوزان، اینم دخترم دزیره است.
- من هم نسرین ام و اینم همسرم مسعوده.
با هم دست دادیم و خیلی زود دوست شدیم و هنوز او یکی از بهترین و نزدیک ترین دوستان من هست.
سوزان عینک سازی خوانده بود ولی فعلن به کلاس انگلیسی می رفت و مادر تمام وقت بود و همسرش محسن، آرشیتکت بود ولی چون فارغ التحصیل یکی از دانشگاه های ایتالیا بودند، مدرک هیچ کدام را قبول نکرده بودند و او حالا در یک پیتزا فروشی کار می کرد.
مسعود، محسن، من، سوزان و دزیره، خیلی با هم جور بودیم و خیلی زود با هم نزدیک شدیم.
دکتر ابراهیمی به من سپرد که مواظب باشم چون ممکن بود یکی از آن مورد هایی باشم که اگر استراحت زیاد نمی کردم، بچه را از دست بدهم.
من چند هفته ی دیگر هم کار کردم ولی اوضاع خوبی نداشتم و روز به روز بدتر هم می شد. نشستن زیاد و فشار به کمرم وضع را بدتر می کرد و می دانستم به هر قیمتی می خواهم بچه را نگه دارم. تا یک روز مسعود با محسن صحبت کرد و قرار شد محسن با صاحب پیتزا فروشی درمیان بگذارد و اگر او راضی بود، مسعود هم به همان جا برود و کار را شروع کند.
و اینکار شد! درست زمانی که من مجبور شدم از شدت درد به بیمارستان بروم و دکتر کار کردن را اکیدن ممنوع کرد و خیلی راحت گفت:
- اگر بچه را می خوای، نباید کار کنی. استراحت مطلق تا تولد بچه!
من جریان را به ناتالی گفتم و اضافه کردم:
- چون نمی خوام ازم دلخور باشی و در این میون ضرر ببینی، می تونی دو هفته حقوقمو که ندادی نگه داری. ولی من واقعن نمی تونم دیگه کار کنم.
خوشبختانه در آن زمان او خیلی سرش شلوغ نبود و ما با خوشی از هم خداحافظی کردیم. حقوقم را هم داد و برایم آرزوهای خوب و خوش کرد و تا یکسال بعد هم گاهی تلفنی حالش را می پرسیدم یا او زنگ می زد و احوالپرسی می کرد.
حالا دیگر مسعود بجای یک شیفت، دو شیفت کار می کرد. صبح ساعت هشت بیرون می رفت و ساعت دوازده شب به خانه می آمد. روحیه مان خوب بود چون که قرض ها ( بجز قرض پروین که می گفت بگذار می آیم استرالیا بعد بمن بده ) را پرداختیم و تا مزدک بدنیا بیاید، خانه مان رنگ و بوی خانه گرفته بود و بهترین وسایل نوزاد در اتاق اش آماده بود. وسایل سودابه را به یک ایرانی مجرد که تازه از ترکیه آمده بود بخشیدیم و بجایش نو خریدیم.
***
دوران حاملگی من، یکی از پر اضطراب ترین دوران زندگیم هست. هر روز باید منتظر از دست دادن فرزندی بودم که همیشه آرزوی داشتن اش را داشتم. فرزندی که بعد از ماه ها کشاکش لفظی و التماس به شوهرم، او را راضی به داشتن اش کرده بودم و بعد گفته های دکتر که نمی توانم بچه دار بشوم و همیشه در حسرت داشتن اش بودم.
بارها کارم به بیمارستان کشید اما نمی توانستم استراحت مطلقی که منظور دکتر بود را رعایت کنم. فعالیت چندانی هم نداشتم، فقط در حد تمیز نگهداشتن خانه، خرید و آشپزی.
تنها بودن مداوم در خانه مرا دلتنگ می کرد ولی سعی می کردم به چند ماه بعد فکر کنم که کودکمان بدنیا می آمد و خانواده مان بزرگ می شد!
هر وقت خیلی دلم تنگ می شد و یا حوصله ام از تلویزیون سر می رفت، بسیار آرام و محتاطانه به مغازه های نزدیک خانه می رفتم و تکه ای لباس برای نوزاد می خریدم و تا دو روز با همان تکه ی کوچک شاد و سرحال بودم. در ضمن اینکه لباسهای او کم کم تهیه می شد و خرج بزرگی برای بعد نمی ماند.
من هیچ فامیلی در سیدنی نداشتم تا حتا اگر بخواهم، بتوانم از آنها کمک بگیرم. تنها آشناهای من دوستانی بودند که در عرض یکسال و نیم پیدا کرده بودیم و نمی توانستم توقعی از هیچکدام داشته باشم. هر کس برای خودش گرفتاریهای خاص خودش را دارد و هر چقدر هم به آنها نزدیک بودم، نمی خواستم کوچکترین کاری از آنها بخواهم. همینقدر که گاهی با تلفن احوال مرا می پرسیدند، جای خوشحالی داشت.
خانواده های رفیعه و سوزان و شهین و مریم از دوستانی بودند که گاهی با رفتن پیک نیک یا مهمانی کوچکی در خانه، دور هم جمع می شدیم.برای مادر و خواهرم پروین دعوتنامه فرستادیم تا برای زایمان من پیش ما باشند اما متاسفانه چون وارد نبودیم و نامه ی دکتر را با آن نفرستادیم، سفارت قبول نکرد. در ضمن نباید دعوتنامه ها را یکی می کردیم. اگر نامه ی دکترم همراه دعوتنامه بود و برای آنها جداگانه اقدام کرده بودیم، حتمن به مادرم ویزا تعلق می گرفت.
زندگیمان خوب بود و آرامش و عشق قشنگی حکمفرما بود. آمدن فرد جدید انگار به هر دو نفرمان امید تازه و انرژی مثبتی داده بود و هر مشکلی را برایمان آسان می نمایاند. دیگر به بعضی مسایل اهمیت نمی دادم ولی مثل قبل هم ساکت نبودم. مثلن یادم هست که مسعود فقط چند رنگ را برای انتخاب لباس ِ من مشخص کرده بود و حالا که حامله بودم، دلم یک لباس صورتی یا حتا قرمز می خواست. ولی او وقتی راضی شد که قول بدهم آن را فقط در خانه بپوشم! و این خودش برای من انقلابی مجسوب میشد که موفق شده بودم ذهن بسته ی او و سخت گیری های بی جایش را کمی باز کنم.
نوارهای تازه ای از شهرام ناظریان و الهه و پوران به نوارهای شجریان اضافه شده بود و از راه های ظریفی که هر زنی به آن آگاهی دارد، راه باریکی برای خودم در فکر قدیمی او پیدا کرده بودم تا بتوانم منهم از چیزهایی که لذت می برم، برخوردار باشم. اما روی دو مسئله خیلی متعصب و سخت گیر بود و من بابت هر دو مسئله ناراحت بودم.
۱ - لباس من باید در سه رنگ خاکستری و سرمه ای و قهوه ای ساده خلاصه می شد و باید حتمن لباس شامل یک تونیک گشاد و بلند که حتمن آستین تا حداقل آرنج داشته باشد و یقه برگردان باشد!!! و دامنی که تا ساق پا یا پایین تر باشد!... جالب اینجا بود که او نه تنها به هیچ دین و آئینی معتقد نبود، بلکه خودش همیشه مرتب و شیک و امروزی می پوشید! البته به اینکه اصلن آرایش نداشته باشم، یک ذره هم اهمیت نمی دادم.
۲ - اگر در یک مهمانی مردی جکی تعریف می کرد و همه از جمله خودش می خندیدند، من حق نداشتم بخندم وگرنه تا دو روز یک کلمه حرف به من نمی زد. حتا دلیل ناراحتی اش را نمی گفت!!!
مهم نبود اگر بعد از دو روز به او توضیح می دادم که: وقتی خنده ام می گیره، چطور نخندم؟ یادم بده که خنده ام بگیره، نخندم!!!
جوابی نداشت و من که همیشه ی عمرم عاشق خندیدن ام، دعا می کردم خانم ها جک بگویند تا بتوانم با خیال راحت بخندم!
ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی