این جریان از وسط قسمت بیست وپنجم جا افتاد که باید بعد از رفتن آن شاعر هنرمند، عزیز و مهربان، محمود فلکی می نوشتم.
یکی دو ماه بعد از اولین تماس من و مهین، خبردار شدم که پسر عمویم دارد داماد می شود. مادرم دلتنگی کرد و جوان ترین برادرم علی از من خواست که برای عروسی به ایران برویم که با یک تیر، دو نشانه بزنیم.
مسعود بمن گفت تنها با مزدک برو. بخصوص که با تاریخ شمسی پاسپورت ایرانی مزدک، او هنوز زیر دو سال محسوب می شد و بلیطش فقط صد و پنجاه دلار بود و بلیط من در آن زمان هزار و هفت صد دلار. برای خرج در آنجا هم حداقل پانصد دلار لازم بود تا بتوانم در عرض پنج هفته، اگر خرجی داشتیم، در نمانیم... اما از کجا؟ مسعود تازه به سر کار رفته بود و بمن قول داد تا سه ماه دیگر ما را راهی خواهد کرد.
جریان را به برادرم گفتم. او گفت:
- من برات می فرستم برای عروسی خودتو برسون. بعد، سه ماه دیگه مسعود برای من بفرسته. پول تو جیبی هم نمی خواد بیاری، من نمُردم!
قبول کردم و بین خودم و علی قرار گذاشتیم که من سورپرایزی بروم و فقط او به فرودگاه بیاید و با هم به خانه برویم و مامان را خوشحال کنیم.
اما از وقتی بلیط آمد توی دستم، از سورپرایز کردن پشیمان شدم. به علی زنگ زدم و در حین اینکه تاریخ و ساعت ورودمان را به شیراز به او می گفتم، اضافه کردم:
- فکر می کنم من از الآن خوشحالم، بذار مامان اینا هم چند روز بیشتر خوشحال باشه. بهشون بگو.
به سختی قبول کرد و عصر بمن زنگ زد و با خنده گفت:
- ظهر که رفتم خونه، حجت (برادرم) و خانواده اش هم اونجا بودند. سر سفره ناهار، براشون قیافه گرفتم و پری (خواهرم) پرسید:
- خبریه علی؟
- آره، نسرین و مزدک جمعه ساعت ده صبح وارد شیراز می شن.
پری آنچنان جیغی می زند که جیغ شادی معروف زن داداشم را می پوشاند. مادرم خوشحال می شود اما بلافاصله به فکر فرو می رود و اولین چیزی که می گوید این بوده:
- باید خانه را حسابی تمیز کنیم! شیشه ها باید شسته بشن و در خونه رو رنگ بزنیم!!!
با ناباوری، مقداری سوغاتی خریدم و با تنها صد دلار پول برای خرج کردن راهی شدم. اما وقتی سوار هواپیما شدم، متوجه شدم که مزدک صندلی ندارد و باید تمام طول راه او را در بغل بگیرم! برایم مهم نبود تا شب شد و من خسته. مزدک در آغوشم بخواب رفت اما من می ترسیدم حتا چشمانم را روی هم بگذارم و او از دستم رها شود ( مثل حالا نبود که برای بچه های زیر دو سال ننو بگذارند که لااقل مادر بتواند شب را بخوابد ).
مهمانداری به کمکم آمد و گفت:
- قسمت سیگاری ها سه صندلی خالی است می خوای بیای اونجا بنشینی؟ لااقل میتونی پسرتو روی دوتا صندلی بخوابونی و خودت هم چشماتو بگذاری روی هم.
با خوشحالی پیشنهادش را پذیرفتم و بدنبالش رفتم. دو دسته ی بین سه صندلی را بالا زد و مزدک سرش را روی پای من گذاشت و راحت خوابید. اما من که در زمان حاملگی ام به بیماری آسم هم دچار شده بودم ( این از قلم افتاده بود ) تا صبح فقط سرفه کردم. چون ده دوازده جوان با هم سفر می کردند که مدام مشروب می خوردند و سیگار دود می کردند ( خوشبختانه الآن کشیدن سیگار در هواپیما قدغن شده )
از سیدنی به دوبی رسیدیم. در ترانزیت مجبور بودیم سیزده ساعت بمانیم و بلیط فروش ایرانی در سیدنی بمن گفته بود که با نشان دادن بلیطمان، یک اتاق در هتل فرودگاه دوبی در اختیار ما خواهند گذاشت. داشتم از خستگی ضعف می کردم اما با چهره ی شگفت زده ی مسئول هتل که مواجه شدم، دیگر اصراری برای چک کردن دوباره نکردم. می خواستم با پول خودم قیمت اتاق را بپردازم، اما در آنصورت، وقتی به شیراز می رسیدم، بیشتر جلو خانواده ام شرمنده می شدم. این بود که دوری در فرودگاه کوچک و فروشگاه های کم آنجا زدیم و روی صندلی های سالن نشستیم. (بیست و پنج سال پیش دوبی یکی از کوچکترین فرودگاه های بین المللی را داشت. برعکس حالا)
مزدک خوب خوابیده و سرحال بود. اما من از بی خوابی داشتم سردرد می گرفتم و بخاطر میگرنی که داشتم ( یکی دیگر از دست آوردهای دوران حاملگی) اگر بسراغم می آمد، تا سه روز باید درد و حالت تهوع را تحمل می کردم. پس فورن دو قرص مسکن خوردم و شروع کردم به تلقین به خودم که: الآن برای چند دقیقه چشم هایم را روی هم می گذارم و سر درد گورش را گم می کند... همان موقع مرد جوانی بما نزدیک شد و گفت:
- سلام
چشم هایم را باز کردم و با شک گفتم: سلام!
- شما هم عازم شیرازید؟
- بله.
- بنظر میاد خیلی خسته اید. اگه می خواید بخوابید من مواظب پسرتون می شم، شما بخوابید.
- نه، ممنون.
گفت که در شیراز، چهار راه سینما سعدی پارچه فروشی دارد و به دوبی آمده بوده که جنس بخرد. بعد کمی از مزدک سوال کرد که او هم از بس کمرو بود به هیچکدام جواب نداد! یا شاید حس بدی به مرد جوان پیدا کرده بود! نمی دانم.
به بهانه ی خرید از او عذرخواهی کردم و دست مزدک را گرفتم و دوباره بطرف فروشگاه ها روانه شدیم.
وقتی یازده ساعت گذشت، برای سوار شدن به هواپیمای ایران هما روانه شدیم. مرد بدنبالمان آمد و گفت:
- می تونم یه خواهشی ازتون بکنم؟
- بفرمائید ولی نمی دونم بتونم انجام بدم یا نه؟
- من چند قواره بیشتر از مجاز آوردم. میشه اونا رو برای من بیارید؟ اگه بخواید یه اُجرت ناچیز هم تقدیم می کنم... یا تشریف بیارید مغازه هر پارچه ای خواستین، به اندازه ی یه قواره ی لباسی انتخاب کنید تا تقدیم کنم خدمتتون. البته بگم که پارچه های ما ارزون نیستند و از زیر خجالتتون در میام.
به زبان بازی کاسب ها در دلم خندیدم و گفتم:
- اُجرت نمی خوام، ولی من چون از استرالیا میام، تو صف گشت چمدون نباید برم و زودتر از شما خارج میشم. بعد پارچه رو چکار کنم؟
- آدرس مغازه رو که دادم خدمتتون. ولی اگه ربع ساعت بیرون از فرودگاه لطف کنید و منتظرم بشید، من آشنا دارم و زود میام بیرون. خودم ازتون می گیرم تا زحمتی هم برای شما نشه. میخواید هم آدرس منزلتونو بدید من بیام در خونه بگیرم.
با تعجب گفتم:
- نخیر، بیرون فرودگاه منتطرتون میشم.
و حالا با شنیدن اخبار از اینکه بعضی ها مواد مخدر را جاسازی می کنند و به مسافر دیگری برای رد کردن آن و خطر دستگیری رجوع می کنند، می دانم که چه ریسک احمقانه ای کردم و نمی دانستم.
وقتی سوار هواپیمای ایران ایر شدیم را هرگز فراموش نمی کنم... دکور داخلی هواپیما افتضاح بود. خنده ام گرفت از آنهمه رنگاوارنگ بودن موکت های روی دیواره یا کف زهوار در رفته ی هواپیما. رویه های کهنه ی صندلی ها و آن پشه!
هنوز به لبخند می نشینم از بیادآوری آن لحظات... اما یک پشه حتا باعث شد من تحت تآثیر قرار بگیرم و از ذوق اینکه باری دیگر در یک هواپیمای ایرانی نشسته ام، احساساتی شده بودم. تمام آن همه تفاوت بیمورد رنگ هایی که برای دکور داخلی استفاده شده بود هم! آن کتلت خشک شده که بزور جویده می شدو کمی سالاد الویه که بیشتر می شد گفت سالاد سیب زمینی له شده بود و یک نوشابه ی زرد ایرانی!
خدای من!
حتا دیگر مهم نبود که رفتار خشک و بدون لبخند مهمانداران چقدر با هواپیمای قبلی تفاوت داشت و توی ذوق می زد. انگار روی کول آنها سوار شده بودیم و چقدر هم سنگین بودیم! بگذریم...
با دیدن خانواده ام بعد از شش سال، نمی خواستم از آغوش هیچکدامشان تا ساعت ها بیرون بیایم. مزدک را بغل به بغل می گرداندن و وقتی به آغوش خواهرم پروین رفت، دست هایش را دور گردن او حلقه کرد و دیگر جایی نرفت!
آرام و خوشحال مرا نگاه می کرد که دارم پر از عشق می شوم. پر از محبت هایی که سالها از آن دور بودم... تا مرد خراز آمد و با تشکر بسته هایش را گرفت و رفت.
سه روز در خوشی بینهایت گذشت. رفتار مزدک با قبل از آمدن به ایران فرق کرده بود و از آن پسر خجالتی که با هیچکس حرف نمی زد و یا تحویل نمی گرفت، با خانواده و اقوام، زمین تا آسمان فرق داشت و من خیلی خوشحال بودم.
هر روز مسعود تک زنگی می زد چون هنوز تلفن ها کارتی و ارزان نبود. گفته بود پنج هفته ای که ما نیستیم را سخت کار خواهد کرد که بمحض رسیدن ما، پول علی را بفرستیم. اما روز سوم که زنگ زد خیلی بغض داشت. پرسیدم:
- چیزی شده؟
- دلم براتون خیلی تنگ شده. تو که خونواده تو دیدی، دیگه برگردید.
- شوخیت گرفته؟!!!
- نه جدی میگم... من دوری تو و مزدکو نمی تونم تحمل کنم. حالا می فهمم چقدر بیشتر از اونی که فکر می کردم دوستت دارم.
- ما هم دلمون برای تو خیلی تنگ شده ولی حتا هنوز عروسی پسر عموم نشده. تو رو خدا طاقت بیار. بذار یه مدتی توی اینهمه لذت غرق باشم و پر از انرژی پیشت برگردم. چرا اینموقع خونه ای؟ مگه سرکار نمی ری؟
- نه. حوصله ی کار کردن ندارم! حوصله ی هیچیو ندارم وقتی خونه خالیه و شما نیستید.
- اگه بری سر ِ کار، سرت گرم میشه و غروب خسته میای خونه، یه دوش می گیری، یه چایی و شام و بعد هم تا یه ذره کتاب بخونی، یه نوار گوش بدی، یه چیزی بنویسی، خوابت میگیره. بعدش میری می خوابی. اینجوری که تو میکنی خب منهم بودم از بیکاری بی طاقت می شدم.
- نمی تونم.
- پس کاش بمن نمی گفتی میخوای کار کنی و پول علی رو تا من برگشتم بدی. چون من به علی قول سه ماه رو دادم.
- حالا یه کاریش می کنم.
- مسعود، آدرس مادرت اینا رو بده بمن تا باهاشون تماس بگیرم و برم دیدنشون. مطمئنم دلشون می خواد بچه ی تو رو ببینند.
- نه! وقتت کمه. حسابی فامیل خودتو ببین و بیا!
***
تمام فامیل وقتی به دیدنم آمدند، برای هدیه ی ازدواج و زایمان، بمن طلا دادند و برادر بزرگم یک دسته اسکناس خوشگل.
مسعود تازگیها به سه تار علاقمند شده بود، آن روز عصر برایش با کمک اعظم که دوست واردی در ساز داشت، یک سه تار خریدم و روز بعد حلقه ی ازدواجش را که ساده بود و می گفت دوستش ندارد را با خودم آورده بودم که با یک حلقه ی پهن تر که نگین مستطیلی مشکی رنگ زیبایی داشت عوض کردم. بابت اختلاف قیمت اش، از طلاهایی که هدیه گرفته بودم استفاده کردم.
غروب روز عروسی بود و جشن در حیاط بزرگ خانه ی مادرم برگزار می شد. برادر زاده ام دوان دوان آمد و گفت:
- عکاس آمده ولی میخواد با یه بزرگتر حرف بزنه. من به کی بگم بره دم در باهاش حرف بزنه؟
من آرایشگاه نرفته بودم. خودم موهایم را شسوار کشیده بودم. میوه ها را در دیس ها با کمک زن عمو چیده و بیکار نشسته بودم و به بازی مزدک با یکی دیگه از برادرزاده هام نگاه می کردم. پس گفتم:
ـ من میام.
مانتویی روی شانه هایم انداختم و روسری را سرم کردم و به طرف در خانه براه افتادم. برادرزاده ام پیش مزدک و برادرش ماند اما چون وسایل عکاسی و فیلمبرداری را دست دو نفر دیدم، شک نکردم که همان ها هستند. وقتی به آنها نزدیک شدم، رضا از در خانه وارد شد.فهمیدم که عکاس مجلس رضاست! ( اولین عشق زندگی من که یادتان هست؟ )
با دیدن او تبسمی کردم اما هیچ از احساس قبلی نسبت به او در من نمانده بود. ظاهرن او هم به همان مرحله ای که من بودم رسیده بود.محترمانه و رسمی سلام و علیکی کردیم و او گفت:
- من خواستم این آقایون را معرفی کنم و حضورن تبریک بگم که گویا شادوماد نیستن.
- شادوماد رفته دنبال عروس اش.
- نمی خواستن از در آرایشگاه فیلمبرداری کنند؟!
- نه. نمی دونم... مگه قبلن راجع به این چیزا با هم حرف نزدین؟
- وقتی اومده بودن وقت بگیرن من نبودم. با برادرم قرار گذاشته بودند که ما ساعت پنج در خدمتتون باشیم که حالا ساعت پنجه.
- از من می شنوید، صداشو درنیارید چون اینا یه کم دست و پاشون رفته تو هم و همه دارن بهم میگن: من فکر می کردم این کار تو هست.اون یکی میگه نه این وظیفه تو بود... ممنون که سر وقت اومدید فقط خوبه که موقع رسیدن عروس آمادگی داشته باشید که اون لحظه رو از دست ندیم.
لبخندی زد و گفت: بروی چشم...
با او خداحافظی کردم و بدرون ساختمان برگشتم.
یک هفته بعد از عروسی برای دیدن و سفارش عکس با مزدک، پری، علی و پسرخاله ام به مغازه ی عکاسی او رفتیم. عکس هایی که می خواستیم سفارش دادیم و آنجا او مزدک را دید و مثل مردها به او دست داد. بعد دستی به سرش کشید و آن را بوسید.
روزی که قرار بود برای تحویل عکس ها برویم، پروین کاری برایش پیش آمد. من می توانستم صبر کنم تا یک روز دیگر با هم برویم اما تصمیم گرفتم تنها بروم تا بتوانم از زندگی او بپرسم.
آن روز حلقه را دست اش دیده بودم، پس حتمن ازدواج کرده بود. کنجکاو بودم بدانم که بالاخره به حرف مادرش دختری با فاصله ی سِنی ده سال ازدواج کرده بود یا نه؟ آیا بچه دار هست؟... چه فرقی می کرد؟ هیچ!
چرا می خواستم بدانم؟
ته دلم می خواست بگوید: من خوشبخت شدم! و منهم به او بگویم تصمیم ام درست بود و حالا من خوشبخت ترین زن خاکی ام.
بهرحال رفتم. این تنها باری بود که به دیدن رضا می رفتم، با علم به اینکه عاشق اش نیستم.
تنها بود. سلام و احوالپرسی کردیم و او خیلی زود پیشقدم شد:
- کی ازدواج کردین؟
- ده مرداد 67 شما چطور؟
خندید و گفت:
- پانزده مرداد 67!
ما با فاصله ی پنج روز، با دیگری پیوند زناشویی بسته بودیم!
هر دو خندیدم. پرسیدم:
- خوشبختی؟
- قرمز شد و گفت: خیلی. شما چطور؟
- آره منهم. میخوای عکسشو ببینی؟
- حتمن.
عکس کوچکی از مسعود در کیف پولی ام بود. آنرا درآوردم و به او نشان دادم و گفتم:
- مرد خیلی خوبیه. تو یونان باهاش آشنا شدم...
عکس را در سکوت به من پس داد. پرسیدم:
- چندتا بچه دارید؟
- دو تا. سارا و علی.
- عکسشونو نشونم میدی؟
عکس های قشنگی از آنها گرفته بود. زن فوق العاده جوان و خوشگلی داشت با دو بچه ی دوست داشتنی.
- گویا بالاخره مادرت برنده شده.
خندید و گفت:
- آره... همسرم ده سال و نیم از من جوونتره!
برایش آرزوی خوشبختی کردم، پول عکسها را با اصرار پرداختم و با مزدک به خانه برگشتیم. من این موضوع را به هیچکس نگفتم بجز به مهین که از تمام دنیا به من نزدیک تر بود. او تکه ای از قلب من بود و انگار تنها کسی بود که باید همه چیز مربوط به مرا می دانست.
روزی که تلفن کرد تنها بودم. گفتم:
- مهین این تنها راز منه که مسعود نمی دونه. چون نمی خوام براش سوتفاهم پیش بیاد. وقتی بتو می گم فقط از روی فضولی رفتم، تو باورم می کنی ولی اگه به او بگم، ممکنه باور کنه ولی ناراحت میشه و من اینو نمی خوام. پس بین خودمون بمونه، فقط من و تو.
- نه بابا. مگه دیوونه ای که بهش بگی. آدم نباید همه چیزو به شوهرش بگه، بعضی چیزها مال خود آدمه و به هیچکس مربوط نمیشه.بعدشم مگه حالا چکار کردی که اسمشو میذاری راز؟
- من همیشه معتقدم زن و شوهر باید همه چیز همو بدونن. حالا احساس گناه می کنم. یه حال بدی دارم... کاش نرفته بودم. حالا بمن چه که او چندتا بچه داره یا مادرش حرفشو به قاضی نشونده یا نه؟ بذار عروسک بازیشو بکنه.
و در آخر، باز قرار شد این راز بین من و مهین عزیزم تا ابد بماند.
***
ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی