از مچ پا به پایین، پاهایم کم کم داشت به دو توپ بیس بال بدل و خارش بدجوری شروع شده بود که عصبی ام می کرد. پرستار به اتاق آمد و با دیدن پاهایم گفت:
- در هر پنج هزار زائو، یکی به این عارضه دچار میشه و متاسفانه هیچ درمانی هم نداره.
- منظورت چیه؟ یعنی دیگه خوب نمیشه؟
لبخندی زد و گفت:
- چرا ولی دارویی براش نیست. درمان اش اینه که باید بیست و چهار تا چهل و هشت ساعت ازش بگذره. خودش باید خوب بشه. الان یه طشت برات میارم با نمک ز ِبر. یک مشت بریز توش و با آب سرد قاطی اش کن و پاهاتو بذار توش. این تنها چیزیه که تسکین شون میده.
و بعد اتاق را ترک کرد.
به فکر فرو رفتم... لبه ی تخت نشستم و زدم زیر خنده! زن لبنانی با آن هیکل درشت اش، از خنده ی من می خندید و مادرش که مدام در کنارش بود، با تعجب به من نگاه می کرد و دستهایش را روی هم گذاشته بود.
از دخترش پرسید چرا می خندید؟ گفتم:
- دختر ترا نمی دونم ولی من خنده ام گرفته که دیگه اتفاقی هست که بخواد برام نیافته؟
آن خانم با اطمینان گفت:
- غصه نخور، خوب میشی!
در حالی که هنوز می خندیدم و اشکی که از چشمهایم از خنده بیرون ریخته بود را با پشت دست پاک می کردم گفتم:
- میدونم مادر، میدونم!
پرستار با طشتی وارد شد. در آن مقداری آب ریخت یک مشت نمک و آن را پایین تخت گذاشت. پاهایم را که حسابی می خارید در آنها فرو بردم و برای چند لحظه ای آرام شدم. چشمهایم را بستم چون داشتم لذت می بردم که حس کردم آب دارد گرم می شود... چشمهایم را باز کردم و دیدم زن دارد با مهربانی، یک شیشه ی نوشابه را که پر از آب گرم کرده بود، درون طشت می ریزد و بلند بلند چیزی به زبان لبنانی به من می گوید که یک کلمه از آن را حالی ام نمی شد! دخترش برایم ترجمه کرد که:
- چون تازه زاییدی، آب سرد برای پاهات خوب نیست.
- از توجه ی مادرت ممنونم ولی آب سرد برای خارش خوبه و من دارم دیوونه میشم.
وقتی هم اتاقی ام داشت حرف های مرا برای مادرش ترجمه می کرد، به زن چشم دوختم. که او تاکید کرد:
- تو نمی فهمی، آب سرد استخوناتو سرما میده و برای همه ی عمر، توی بدن ات می مونه!
به احترام او چیزی نگفتم ولی خارش پا داشت پدرم را در می آورد. بعد از چند دقیقه پاهایم را از طشت در آوردم. آنها را در حمام شستم و با حوله خشک کردم و به روی تخت برگشتم.
ساعتی گذشت و من مدام مشغول خاراندن بودم که پرستار با پمادی در دست به اتاقمان آمد و گفت:
- این پماد شاید بتونه بهت کمک کنه... پاهاتو توی آب و نمک گذاشتی یا نه؟
- بله ولی اثری نکرد.
-فکر می کردم شاید کمی آروم ات کنه. بعد پماد را بمن داد و طشت و نمک را برداشت و رفت.
پاهایم را حسابی چرب کردم ولی انگار نه انگار. سعی کردم با نخاراندن، آنها را بیشتر تحریک نکنم ولی آنقدر داشتم اذیت می شدم که آرزو کردم کاش بجای خارش، دردی بسراغم آمده بود چون در آنصورت می توانستم با خوردن قرص راحت بشوم. ولی حالا...
فردا صبح که بیدار شدم، کف پاهایم صاف شده بود و راه رفتن آسانتر شده بود. ضمن آنکه دیگر خارش پا در کار نبود فقط کمی ورم داشتند که به مرور خوب شد.
***
یک هفته گذشت و در این هفت روز، من مرتب شیرم را می دوشیدم و به پرستار می دادم و او آن را در فریزر منجمد می کرد تا برای مزدک بفرستند. ولی روز هفتم که احوالش را گرفتیم و گفتند که می توانیم برای ملاقاتش برویم، پرستار بمن گفت:
- دو بار بیشتر موفق به ارسال شیرها نشدیم. بخاطر همین، یادت باشه که شیرها را هم با خودتون ببرین.
در استرالیا دو تا چهار روز بیشتر زن زائو را بستری نمی کنند. بعد باید به خانه برود. ولی چون من نوزادم بستری بود و با شیر خودم تغذیه می شد، هنوز می توانستم بمانم و دوستانم بمن پیشنهاد کردند که چون در طول روز هیچکس با من نیست، بهتر است که تا آنجا که می توانم در بیمارستان بمانم.
و من ماندم.
اولین دوستم در سیدنی (کالج زبان) رفیعه با شوهر و دختر بسیار زیبایش سارا، هر آخر هفته به دیدنم می آمد و همیشه با دست پر و هدیه های زیبا، آمدن اش برایم خیلی خیلی باارزش بود.
هرگز فراموش نمی کنم که او بعد از شنیدن اینکه می توانیم فردا به ملاقات مزدک برویم گفت:
- معلومه مزدک پسر قوی هست. آنقدر قوی که با مرگ روبرو شد و اونو شکست داد!
این جمله کافی بود که امید و شادیم را هزار برابر کند.
دوستی داشتیم به نام کوروش. او یک دانشحوی پزشکی بود که با پدر و مادر و مادربزرگ و خواهرش زندگی می کرد. ( آنها نیز از مردم مهربانی بودند که گاهی بمن سر می زدند ) او یکی از نزدیک ترین و بهترین دوست های ما بود. ( او بعد ها تخصص پوست و زیبایی اش را گرفت و حالا با تخصص دوم که درمان واریس هست، یکی از پزشکان بسیار موفق سیدنی است )
کورش ماشین کهنه ای داشت و شب ها برای کمک خرج دانشگاه اش، در یک پمپ بنزین کار می کرد. ( در اینجا واقعن هیچ شغل شریفی عیب نیست )
وقتی مسعود جریان را به او می گوید، کورش با وجودیکه شب قبل سر کار و خسته بود، اصرار می کند که بخاطر وضع جسمی من، با ماشین او برویم و مسعود هم قبول کرده بود. وقتی آنها به دنبال من آمدند، از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم.
شیشه های منجمد شیر را از پرستار ِ بخش گرفتم و با آنها راهی شدیم.
زمانی که وارد اتاق نوزادان شدیم، نگاهی به تمام نوزادان کردم... نفسم به شمارش رسیده بود و صدای ضربان قلبم را می شنیدم! دستم را روی قلبم گذاشتم و بی اختیار اشکم روانه شد... من نمی دانستم پسر من کدامیک از آنهاست!!!
چرا قیافه اش یادم نمانده بود؟ موهای پرپشت و سیاهش و مژه های بلند و پُری که هر بیننده ای را بخود جلب می کرد را یادم بود ولی اینجا چندین نوزاد با همان مشخصات در تخت های کوچکشان خوابیده بودند... وای... چرا نمی توانم او را تشخیص بدهم؟ چرا به طرف هیچکدام کشیده نمی شوم؟... از خودم خجالت می کشیدم و یارای اینکه احساسم را به زبان بیاورم، نداشتم.
همینطور که داشتم با ذهن و قلب خودم کلنجار می رفتم، پرستاری، مزدک را در یک پتوی پیچیده ی آبی رنگ از اتاق بغلی آورد و به من داد...هیچ احساسی با شکوه تر از آن لحظه را در زندگی بیاد ندارم... بوی او آشناترین بود!
بدون توجه به اینکه تنها نیستم، شروع کردم با او به زبان فارسی حرف زدن و قربان صدقه رفتن او! جای آمپول پشت دستهای کوچکش کبود شده بود. آنها را بوسیدم و او که خواب بود، بیدار شد!
پرستار با تعجب پرسید:
- بیدار شد؟
- آره.
- ما مدام او را با مُرفین خواب نگه می داریم تا تمام انرژی اش صرفِ بهبودی سریعش بشه... براش شیر آوردی؟
- آره
- اما حالا سعی کن خودت بهش شیر بدی تا بیشتر وجودتو احساس کنه.
مسعود و کورش از اتاق بیرون رفتند ولی مزدک به همان سریعی خوابش بردو هر چه با کمک پرستار سعی کردم نشد که نشد! داروها خیلی ضعیف اش کرده بودند.
بعد از نیم ساعت که حسابی عکس گرفتیم، از ما خواستند که بیمارستان را ترک کنیم. آنجا مسعود بمن گفت:
- تا چهار ـ پنج ماه منتظر نباش من بغلش کنم. من از بغل کردن نوزاد می ترسم!
اما او را بغل کرد و کورش چند عکس از آنها گرفت.
با حالی عالی و احساس آرامش بی نظیری، بیمارستان را با کورش و مسعود ترک کردم. وسط راه در یک بزرگراه بودیم که ماشین کوروش تِپ تِپ شدیدی کرد و... ایستاد!!!
ماشین را هل دادند و به کنار خیابان بردند ولی گویا درست کردن اش طول می کشید. بخاطر همین هم مرا سوار تاکسی کردند و به بیمارستان فرستادند. خودشان ماندند و ماشین خراب.
وقتی رسیدم، مددکار اجتماعی بیمارستان به دیدنم آمد و گفت:
- شنیدم از پرستار اتاق زایمان شاکی بودی، می خوای ازش شکایت کنی؟
- بنظر من او در مورد من، در انجام دادن کارش سهل انگاری کرد. بچه ی من بند ناف دور گردن اش بود و او متوجه شده بود که داره خفه میشه ولی دکتر را خبر نکرد. بجاش منو وادار کرد برم روی توالت بنشینم تا بچه بدنیا بیاد که من از ترس اینکه سر نوزاد به سنگ توالت برخورد کنه و بمیره بعد از چند ثانیه اومدم بیرون.
من تجربه ای نداشتم ولی او که کار هر روزه اش هست باید می فهمید بچه داره خفه میشه و بخاطر همین هم دستگاه صدای قلبشو بگوش نمی رسوند... او باید بلافاصله به دکترم زنگ می زد.
- من با او حرف می زنم و یه موقع که مترجم فارسی برای اصطلاحات پزشکی که ممکنه تو متوجه نشی هم میتونه بیاد اینجا و او هم وقت داره، بیاد تا چهارنفری حرف بزنیم. اگه حق با تو باشه، میتونی ازش شکایت کنی.
ازش تشکر کردم و رفت.
دور و بر زائوی لبنانی پر بود و چون آنها عادت دارند بلند حرف بزنند، اتاق داشت روی سرشان می رفت! من که بعد از چهار پنج ساعت موفق شده بودم استراحت کنم، دلم می خواست فریاد بزنم: اینجا اتاق خصوصی نیست، منهم اینجا آدمم! ولی ساکت موندم و فقط پرده ی مابین خودم و آنها را کشیدم.
بازدید کننده ها که رفتند، زن گفت:
- نسرین... نسرین بیداری؟
- آره بیدارم.
از کنار پرده سرک کشید و گفت:
- می دونی می تونی تا صد هزار دلار ازش بگیری؟
- از کی؟! صد هزار دلار برای چی؟!!!
- که این بلا رو سر خودت و نوزادت آوردند. میتونید باهاش یه آپارتمان یه اتاق خوابه بخرید...لااقل نصف بیشترش با این صدتا جور میشه!
- نمی دونستم، ولی من برام این مهمه که این بلا سر یکی دیگه نیاد. او خودش از ساعت شش بمن گفت که صدای نبض نوزاد نمی یاد ولی دکتر را خبر نکرد.
روز بعد وقتی مسعود آمد موضوع را برایش گفتم. قرار شد فقط از او توضیح بخواهیم که بدانیم چرا این کوتاهی را کرده است و از او قول بگیریم که این تجربه را تکرار نکند. چون بهرحال گزارش مددکار اجتماعی به مسئولان بیمارستان، آنها را متوجه کوتاهی او می کرد. و همین کافی بود که آنها توبیخ اش کنند و یا تذکر بدهند که بیشتر توجه کند.
پنج روز دیگر گذشت و در این مدت من نتوانستم به دیدن مزدک بروم چون حال جسمی خودم اصلن خوب نبود. اما مرتب برایش شیر می فرستادم و روزی دو - سه بار تلفنی حال او را می پرسیدم: خدا را شکر که در حال بهبود کامل بود.
زن لبنانی هر روز به دکتر دروغ می گفت که درد و ضعف شدید دارد و بخاطر همین از رفتن به خانه خودداری می کرد ولی من آرزوی رایحه و شکل خانه ی نقلی مان را داشتم. دلم می خواست هر چه زودتر بروم و یک زندگی عادی را در کنار پسر و شوهرم شروع کنم. درست یک ماه بود که در بیمارستان بستری و خسته شده بودم.
روز بیست و نهم بود که پرستاری به من خبر داد که:
- پسر خوش تیپ ات را آورده اند. کی می خوای برای دیدن اش بیای؟
از خوشحالی با صدای بلندی گفتم: الآن! کجاست؟
- توی همون بخش مخصوصه تا چندتا آزمایش ازش بکنند و بعد میتونی بیاریش کنار دست خودت!
سریع به مسعود تلفن کردم و خبر را به او دادم و بعد به طرف اتاق روان شدم ولی قبل از اینکه وارد اتاقش بشوم، برای اولین بار بعد از تولد مزدک، پرستار اتاق زایمان را دیدم. با شک بمن سلام کرد و ادامه داد:
- شنیدم پسرتو آوردند؟
- آره... آره... باید برم.
و دویدم طرف اتاق... مزدک بدون هیچ سیم و سُرنگی به دست یا پایش، آنجا خوابیده بود. دستم را روی کمر لختش گذاشتم و بهش اولین شوخی را کردم:
- یک ماه داری زندگی می کنی هنوز لُختی مرد حسابی!؟
اما او همچنان خواب بود. هنوز به او مرفین تزریق می کردند اما خیلی کمتر از قبل.
پرستاری یک تکه مقوا آورد که اسم قشنگ مزدک را رویش نوشته بود و آن را روی کپسول چسباند و با لبخندی بمن گفت:
- روزی که با حال بد تا نیمه شب کنارش اشک می ریختی را بیاد دارم ولی این لبخندت را بیشتر دوست دارم که بخاطر بسپارم.
ازش تشکر و شروع کردم به قربان و صدقه رفتن مزدک و تا شب مرتب به دیدن اش رفتم.
فردا صبح با صدای ملایم چرخی بیدار شدم. وای خدای من چه می دیدم؟ پرستاری مزدک را برایم آورده بود تا به او شیر بدهم و بعد از شیر هم همانجا در آغوشم بخواب رفت. دیگر هیچ چیز از خدا نمی خواستم...
آن روز مسعود زودتر از همیشه آمد تا جمعمان جمع باشد. دکتر به دیدنم آمد و گفت:
- اگه بخوای می تونی تا فردا هم بمونی که مطمئن بشی اوضاع مزدک از این ببعد ثابته ولی اگه دلت بخواد، می تونی امروز مرخص بشی.
- من به شما اعتماد دارم اگه فکر می کنید می تونم ببرمش خونه، ترجیح می دم مرخص بشم. از اینجا خسته شده ام.
- حق داری... فقط به پرستار میگم که قبل از رفتنتون او را جلو ات حمام کنه که یاد بگیری. و برگه ی مرخصی را نوشت و اتاق را ترک کرد.
با رفتن او مددکار اجتماعی آمد و گفت:
- آه تبریک میگم! مزدک برگشت؟
- آره و داریم میریم خونه!
- متاسفانه امروز که پرستار هست و وقت هم داره، مترجم نداریم.
مسعود گفت:
- مهم نیست دیگه. مهم اینه که مزدک حالش خوبه.
من اضافه کردم:
- فقط خواهش می کنم بهش یه تذکر بده تا این بلا رو سر دیگری نیاره.
قبول کرد و با آرزوی موفقیت مان خداحافظی کرد و رفت. پرستاری مزدک را جلو ام حمام کرد و در حوله ای پیچید و روی تخت من گذاشت و به شوخی و جدی گفت:
- تمیز و سالم تحویل شما! موفق باشید.
ولی من با در آوردن لباس سرهمی آبی رنگی که برایش در ساک گذاشته بودم، متوجه شدم که یک چیز ساده را نمی دانم و گاهی همین نکته ها و چیزهای ساده و کوچک، در زمانی که جایی ندارند می توانند حتا آدم خوشحالی مثل مرا که در آن لحظات در بلندترین قله ی زندگیم ایستاده بودم راناراحت کند!.
من نمی دانستم اول باید دستهای نوزاد را در لباس کنم یا پاهایش را؟! و زدم زیر گریه!!! پوشک اش را بسته بودم و زیرپیراهنی را با احتیاط تن اش کرده بودم ولی حالا در پوشاندن لباس مانده بودم و می ترسیدم پاهایش را خم کنم!
مادر زن لبنانی حضور داشت از دخترش پرسید چی شده و او از من پرسید، گفتم:
- من به مادرم حالا بیشتر از همیشه احتیاج دارم، من حتا نمی دونم چطور لباس تن بچه ام کنم!
و او بدون اینکه از روی صندلی کنار تخت دخترش تکان بخورد گفت:
- من مادر تو هم هستم، غصه نخور!!!
مسعود از آنها عذرخواهی کوچکی کرد و پرده را کشید، مرا کنار زد و به آرامی گفت:
- کولی بازی درنیار دیگه، بذار من لباسشو می کنم تن اش!
او گفته بود تا چهار پنج ماه دست به نوزاد نمی زند، پس چه شد؟... و با لذت لباس مزدک را پوشاند. بعد کنارش خوابید و بمن گفت:
- حالا از ما یه عکس بگیر.
و به خانه رفتیم. هنوز پرده ی مزدک روی تخت آویزان بود! مسعود به سرکار رفت. من ماندم و یک نوزاد و دنیایی بی تجربگی!
به من گفته بودند که نوزاد در عرض بیست و چهار ساعت، بیست و سه ساعت خواب است و به تدریج ساعات خواب او کم و اوقات بیداری اش زیاد می شود ولی چون در بیمارستان مرتب مزدک را با مرفین خواب نگه می داشتند، بدن او عادت کرده بود و فقط ساعت یک بعد از ظهر برای مدت یک ساعت خوابید که من غذایی درست کردم! دیگر نخوابید تا ساعت شش که نیم ساعت و بعد ساعت یازده خوابید.
از شب تا صبح سه بار بیدار شد و بعد از شیر خوردن دوباره خوابید اما ساعت هفت که بیدار شد، دیگر خوابش نبرد تا بعد از ناهارش!
و هر روز این رویه را ادامه داد... او فقط ده ساعت می خوابید!!!
***
ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی