پرستار بلندم کرد و گفت:
- او را به کپسول مخصوص در اتاق مجاور منتقل کردیم... با من بیا.
با بی رمقی هر چه تمام تر با او همراه شدم. از من خواست دستهایم را با آب و صابون بشویم، روپوش سفیدی بمن پوشاند و ماسک سفیدی به صورت ام زد و توضیح داد:
- او در مقابل کوچکترین میکروبی باید محفوظ باشه. نباید به او دست بزنی!
وارد اتاق شدیم و مزدک را دیدم، قلبم از هم پاره شد... خدایا چرا؟ چرا پسر بیگناه من؟ به اندازه ی کافی زجر نکشیده بودم؟ یا این شاه گل درد بود که برایم به ارمغان فرستادی؟
روی هر دو پا و دست ظریف و کوچکش، روی شکم، شقیقه ها و سینه اش سیم هایی و در رگ پشت دست اش سرمی وصل بود.
سیم ها به دستگاهی متصل بود که فقط در فیلم ها دیده بودم که برای بیماران بدحال و یا در حال مرگ استفاده می شد. و گاهی یکباره خطوط زیگزاکی صاف می شد و هنرپیشه می مُرد...
گریه ام را در گلو خفه کردم و از نرسی که بالای سر او نشسته بود پرسیدم:
- چی شده؟ چرا او اینجاست؟
- دو ساعتی که دیر به دنیا آمده، اکسیژن کافی به خون اش نرسیده و این موضوع به مغز اش صدمه زده. بدن او برای مبارزه ضعیف هست اما داره سعی خودشو میکنه.
- پرستار بمن گفت داره میمیره.
مکثی کرد و نگاهش را به من دوخت و گفت:
- بله،... اما تو هنوز جوونی، میتونی باز هم بچه دار بشی!
با پریشانی و غصه ی بی حدی گفتم:
- نه! من این بچه رو میخوام. او باید زنده بمونه.
و بعد آرام کنار کپسول اش، روی صندلی که پرستار بمن نشان داد، نشستم. دیگر توان ایستادنم نبود. پرستار گفت:
- به پدرش زنگ بزن بیاد. او هم باید بدونه که چه اتفاقی داره واسه پسرش می افته. در ضمن باید این برگه را امضا کنی، وگرنه او رو به بیمارستان مخصوص نوزادانِ در خطر منتقل نمی کنن.
- کی باید منتقل بشه؟
- منتظر هلیکوپتریم. مطمئن نیستیم که اگر با آمبولانس منتقل اش کنیم، توی راه دوام بیاره! اما چون تعداد هلیکوپترهامون محدوده، نمی دونیم دقیقن کی نوبت مزدک میشه. مرکز به نسبت بدی حال نوزاد تصمیم می گیره که چه کسی باید قبل از دیگران منتقل بشه... خواهش می کنم به شوهرت تلفن کن بیاد.
- نه! او امروز خوشحاله و باید به همکاراش سور بده. بذار لااقل او یک روز بیشتر خوشحال باشه. در هرحال مزدک خوب میشه، من می دونم... او باید خوب بشه... نمی خوام بی خودی بهش خبر بد بدم.
و نگاهم را به پسرم دوختم و بی صدا و اختیار اشک ریختم.
نرس یک محفظه ی گِردی را که حکم دریچه ی کوچکی روی کپسول داشت باز کرد و گفت:
- دستت را بکُن این تو و کمی نوازشش کن و باهاش حرف بزن. او صدای تو رو تشخیص میده!
- دستم را روی بدن ظریف و سردش گذاشتم و با گریه گفتم اش:
- با من بمون مزدک. من بهت نیاز دارم، من دق می کنم اگه تو از پیشِمون بری... بمون عزیزم، خیلی دوستت داریم... تو بهترین و عزیزترین موجود دنیایی... تو رو خدا نرو...
یکباره درجه های دستگاه تغییر کرد و پرستار با خوشحالی دست مرا بیرون کشید و دریچه را بست و گفت:
- برم دکتر رو خبر کنم، بتو گفتم که صداتو می شناسه... داره بیدار میشه!!!
مزدک زد زیر گریه... امیدوار شده بودم، اما بعد از اینکه دکتر آمد و درجه ها را چک کرد گفت:
- دیگه دریچه را باز نکنید، همیجوری باهاش حرف بزن. او به بیشترین اکسیژن ممکنه برای زنده موندن نیاز داره.
***
بین ساعت پنج تا یازده شب، پنج بار زیگزاک های دستگاه صاف شد و قلب مرا لرزاند و با اضافه کردن تزریقی ِ سرم، دوباره زیگزاک شروع به بالا و پائین رفتن کرد.
با وجود کمر درد شدید و اصرار پرستار و دکتر برای استراحت، از کنارش جم نخوردم و ماندم و التماس اش کردم که بماند. آن روز بدترین روز زندگی من بوده و هست و خواهد بود.
بعد از پنج ساعت، مسئولان دیگر کاری به کارش نداشتند و انگار ناامید شده بودند. وقتشان را برای نوزادان دیگری گذاشته بودند که یکی پس از دیگری بهتر می شدند و سیم ها را از بدنشان قطع می کردند و به اتاق دیگر منتقل می کردند. فقط هر از گاهی سری به مزدک می زدند و یا زمانی که خطوط شروع به صاف شدن می کرد... در اتاق آنها زنگ مخصوصی آنها را خبردار می کرد که خطر نزدیک است. من دیگر می دانستم که کدام اعداد نباید تا چه حدی پایین تر نیاید و یا بالاتر نرود. تا اینکه پرستاری با یک دوربین عکاسی آمد و از مزدک عکس فوری گرفت و آن را بمن داد و گفت:
- امشب هلیکوپتر سهم مزدک نمی شه. آمبولانس با کپسول مخصوص داره میاد که ببرنش، ولی هیچ ضمانتی نیست که زنده بمونه. بگیر...عکسشو بیادگار نگه دار...
او آنقدر خشک و مطمئن آن حرف را زد که من برای یک لحظه می خواستم بپرسم: تو آدمی یا سنگ!؟
دلم می خواست خفه اش بکنم، این دومین بار بود که از مرگ مزدک حرف می زد و نمی فهمید دارد با روحیه ی من چه می کند. بعد هم سریع، تکه مقوایی که اسم مزدک روی آن نوشته شده بود را از روی تخت اش کَند و بمن داد و دوباره تاکید کرد:
- دیگه نمی تونی صبر کنی، برگه را امضا کن و به شوهرت زنگ بزن بیاد. تو به استراحت و پشتیبانی او احتیاج داری!
جوابش را ندادم. حتا نگفتم که همان ساعت اول برگه را امضا کرده ام. در حالیکه اشک می ریختم، بیرون رفتم و شماره ی کار مسعود را گرفتم. ساعت یازده و نیم شب بود. رئیس اش گوشی را برداشت و وقتی خودم را معرفی کردم با خوشحالی گفت:
- تبریک میگم، ما امروز سیگار ِ برگ، مهمون میسوط بودیم.
خیلی بغض داشتم، به سختی گفتم:
- پسرمون داره میمیره، لطفن بهش بگید بعد از کار بیاد بیمارستان.
مرد بیچاره شوکه شد و خیلی فوری فقط گفت:
- آه... متاسفم، هنوز نیمساعت از کارش مونده ولی من الان می فرستم اش بیاد. مواظب خودتون باشید.
همان موقع دیدم که چهار نفر با یک تابوت شیشه ای کوچک که روی چهار پایه ی چرخدار حمل میشد، وارد بیمارستان شده و به طرف اتاقی که مزدک در آن بود رفتند..
با دیدن آنها، در خودم شکستم. روی نزدیک ترین صندلی، در یک حالت عجیبِ تسلیم و ناتوانی نشستم. نمی خواستم ببینم که پسرم را از پیش ام می برند. ضعف فوق العاده زیادی از نخوردن غذا در تمام طول روز و عوارض درد و مسایل دیگر زایمان به من دست داده بود.
با زحمت به اتاقش برگشتم. یکی از مردان تازه وارد خودش را معرفی کرد و گفت که متخصص اطفال است و با خوشرویی به پرستاری که در کنارش بود اشاره کرد و ادامه داد که:
- من با این خانم نرس، در تمام طول راهِ از اینجا تا بیمارستان نوزادان در کنار مزدک هستیم تا مواظبش باشیم. چون با وجود وسایل ضروری در کپسول، همه چیز در آن کامل نیست و ممکن است اتفاقی بیافتد.
از او تشکر کردم. با لبخند سری به مِهر تکان داد و به اتاق کنترل رفت تا پرونده ی کامل از بدو تولد مزدک را بردارد و بروند.
پرستار که یک زن چینی بود، در کنار مزدک نشست ولی اصلن حواس اش به درجه های دستگاه نبود. من دیدم اعداد دارند به آنجایی می رسند که نباید... به اتاق دویدم و با التماس به دکتر گفتم:
- این پرستار گویا خواب است، درجات دارند بالاتر از حد معمول می روند و او حواس اش نیست!
دوید و با نتظیم یکی از دگمه های دستگاه، مزدک را به حال عادی برگرداند. طوری که زن نشنود، از او پرسیدم:
- مطمئنید که خودتون هم پیش مزدک می نشینید؟ چون من به این پرستار اعتماد ندارم.
دستی به شانه ام زد و با اطمینان و مهربانی گفت:
- قول میدم، نگران نباش.
مزدک را درون کپسول گذاشت و سیم های داخلی را به سیم هایی که به بدن او وصل بود، متصل کرد و گذاشت تا من یکبار دیگر او را ببوسم و در را بست.
دیگر معلوم نبود که من باز هم این عزیزترین موجود زندگیم را می بینم یا نه؟
راننده ی آمبولانس و همکارش، کپسول را بطرف در خروجی بیمارستان هدایت کردند و پرستار و دکتر هم پشت سر آنها روانه شدند و من به دنبال آنها...
پرستار ِ عکاس دستم را گرفت که مانع رفتنم بشود و گفت:
- بهتره تو بری تو اتاقت و استراحت کنی.
دستم را از دستش بیرون کشیدم و با چشم گریان به بدرقه ی پسرم رفتم اما پشت در اصلی، زانوانم تاب نیاوردند. گریه ی بی امان رفتنی نبود...
نمی دانم دقیقن چقدر گذشت که مسعود از در وارد شد و من به آغوش گرم اش پناه بردم. آنجا برای من امن ترین جای خدا بود. یک آغوش پر از عشق، یک پناهگاه مطمئن و محرم، آشناترین آشنا ها... دیگر تنها نبودم.
کمی که آرام شدم، جریان آن روز را برایش گفتم. گفت:
- باید بهم تلفن می کردی بیام.
- می خواستم تو یک روز بیشتر از من خوشحال بچه دار شدنمون باشی.
مرا با خود به اتاقم برد. از او خواستم که تا خوابم نبُرده در کنارم بماند. او گفت:
- من جایی نمیرم، آروم باش و بخواب.
و روی صندلی در کنار تختم نشست.
می دانستم که تمام روز روی پا بوده و خسته هست. گفتم:
- بیا کنار من بخواب، تخت به اندازه ی کافی پهن هست. میخوام تو بغلت باشم.
نه نگفت و آمد و ما خیلی زود خوابمان برد تا اینکه ساعت نزدیک چهار، کسی دست روی شانه ی من گذاشت و آرام تکانم داد و صدا زد:
- نسرین، نسرین.
بیدار شدم، دکتر بخش زایمان بود که گفت:
- یک خبر خوب براتون دارم! ( مسعود بیدار شد ) وقتی مزدک را از اینجا بردند یکبار دیگه حالش بد میشه ولی از وقتی به بیمارستان رسیده و تحت مراقبت ویژه قرار گرفته، حالش خوبه و ثابت مونده. اونجا یک نرس، مخصوص مراقبت از هر نوزادی، بیست و چهار ساعته در کنارش هست. از اینجا خیلی بهتر و بیشتر می تونن بهش برسند.
من که حالا داشتم از خوشحالی می لرزیدم و اشکم بی اراده پایین می آمد گفتم:
- کی می تونیم ببینیمش؟
- تا حالش کاملن مساعد نشه ملاقاتی نداره. ولی تو می تونی یه خدمتی بهش بکنی.
- هر چی، بگید.
- شیرتو بدوش و بده پرستارا براش منجمد کنند. اونا شیر را با مریض بعدی و یا بوسیله ی راننده ی بیمارستان به مزدک می رسونن. شیر مادر همیشه معجزه می کنه!
ازش تشکر کردیم و او رفت... با شادی همدیگر را بغل کردیم و تا صبح با خیال راحت خوابیدیم! از آن روز فهمیدم که عشق به فرزند، خالص ترین و بزرگترین عشق موجود در زندگی است. دختر باشد یا پسر، زشت باشد یا زیبا، خرفت باشد یا باهوش.... هر چه باشد دوستش داری.
صبح که شد، قبل از اینکه صبحانه را بیاورند مسعود به خانه رفت. از او خواستم قبل از ناهار به دیدنم نیاید و تا می تواند استراحت کند.
آن روز پرستار اتاق ما عوض شده بود و یک مرد شیفت آن روز را می گرداند. با دیدن من و خواندن پرونده ی من، دید که با چه حسرتی به مادرانی که هم اتاقی من بودند و مشغول شیر دادن آنها هستند نگاه می کنم. گفت:
- حالت خوبه؟
خیلی حساس شده بودم و اشکم مدام دم دست بود... با گریه سرم را به معنی منفی تکان دادم و نتوانستم چیزی بگویم. دست اش را روی دستم گذاشت و گفت:
- نگران نباش، تو هم بزودی پسرتو توی بغل می گیری. من امروز اتاق ات رو عوض می کنم. فکر نمی کنم اتاق عمومی برات مناسب باشه!
- ولی من بیمه خصوصی نیستم.
- اهمیتی نمیدم! تو باید راحت باشی. نگران نباش یه سنت هم نمی خواد بدی!
و مرا به یک اتاق که دو تخت بیشتر در آن نبود، با یک دریچه با منظره ی فوق العاده زیبایی برد. اما زائوی دیگری آنجا نبود و اتاق متعلق به من بود و بس! دیگر نمی خواست برای دوش گرفتن یا توالت رفتن، دیگران را هم در نظر بگیرم.
آن روز تا شب روی تخت ماندم و سعی کردم به حرف دکترم گوش کنم. باید مواظب خودم باشم تا قدرت کافی برای نگهداری پسرم را داشته باشم. کمر دردم قطع نمی شد و مُسَکن های عالی اینجا هم برای ساعتی آرامم می کردند و بعد دوباره درد شروع می شد.
شب خوابیدم اما یکی دو ساعت بعد با درد شدیدی شبیه زایمان بیدار شدم! احساس می کردم دوقلو داشته ام و یکی جا مانده و حالا دارد به دنیا می آید! دگمه ی اضطراری را که فشار دادم از درد به خود پیچیدم و دیگر راست نشدم!
پرستار آمد و مرا دید و گفت:
- پاهایت را دراز کن تا شکم ات را معاینه کنم.
هرچه کردم نتوانستم. باز به انتهای درد رسیده بودم!!!
دکتر آمد و گفت:
- اگر راست نخوابی من نمی تونم معاینه ات کنم و بفهمم چته!
- واقعن نمی تونم.
آمپولی بمن زد و درد خیلی خیلی کم و بدن مچاله ی من از هم باز شد. او با معاینه ی شکم تشخیص داد که جفت یا خارج نشده یا نیمی از آن در رحم باقی مانده!
فردا صبح باید به عکسبرداری می رفتم و در صورت مثبت بودن تشخیص او کورتاژ می شدم!!!
صبح مرا به عکسبرداری بردند و جواب مثبت بود ولی وقتی دکتر مشغول دیدن عکس بود، جفت بطور طبیعی خارج شد.
دکتر که از اتاقم بیرون رفت، به میز اطلاعات رفتم و خواستم از حال مزدک باخبر باشم و شیر خیلی کمی را که دوشیده بودم را به آنها دادم.
همینکه حال مزدک ثابت مانده بود و دیگر درجات بالا و پایین نمی رفتند، جای خوشحالی و شُکر داشت. به اتاقم برگشتم و دیدم تخت خالی را یک خانم لبنانی اشغال کرده، خودمان را به هم معرفی کردیم که احساس کردم دمپایی ام دارد از پاهایم در می آیند... به پاهایم نگاه کردم و از وحشت چیزی که دیدم بلند گفتم: وای!
زن لبنانی با دیدن پاهای من جیغ زد:
- اوه خدای من!!!
و دگمه ی اضطراری را فشار داد تا پرستار بیاید...
ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی