مسعود دلش برای کارهای فرهنگی تنگ شده بود و ما هفته نامه ی تازه ای را که فرهنگی بود، بنام " زمزمه ی نو " براه انداختیم. اینبار از کتاب "قصه های مجید" استفاده کردیم و من آن را به صورت داستان دنباله دار تایپ می کردم و خودم همچنان جدول های ادبی طرح می کردم و انتخاب بقیه ی مطالب با مسعود بود. من فقط در تایپ نوشتار کمک می کردم ( گاهی تا چهار صبح، با دو انگشت و بسیار کُند تایپ می کردم ) اما وقت او کم و بخاطر کم خوابی، همیشه خسته بود.
در آن مقطع، نیمی از قرض هایمان را پرداخته و سبک شده بودیم و هر دو دوست داشتیم ساده زندگی کنیم. مثلن برایمان مهم نبود که همه ماشین دارند و ما همیشه با قطار و یا اتوبوس به این طرف و آن طرف می رویم. یا مهم نبود که به مسافرت نرویم. ولی دلمان می خواست به مسایلی که برایمان اهمیت داشت، بپردازیم، از جمله روزنامه که خرج چندانی نداشت. بخاطر همین با دانش به اینکه او دلش می خواست یکی از دوستانمان که نقاش ساختمان بود به او پیشنهاد کار بدهد و او از دو شیفت کار در پیتزا فروشی بیرون بیاید، من برای اولین بار و بدون اینکه او بداند، کاری کردم.
روزی که او سرکار بود و مزدک خواب، به دوستم زنگ زدم و وقتی از مسعود احوالپرسی کرد گفتم:
- خیلی دلش میخواد با محمد آقا کار کنه و از اون پیتزا فروشی بیاد بیرون. کار اش زیاده و ساعات طولانی سرپاست. راه رفت و آمدش هم طولانیه بخاطر همین خوشحال نیست.
پرسید:
- جدی میگی؟... مگه نقاشی بلده؟
- نه، ولی خیلی زود کاری رو یاد میگیره. محمد آقا میتونه یک هفته بهش حقوق نده تا کار رو یاد بگیره.
- نه بابا، نقاشی اینطوری نیست. من میدونم. او معمولن روزای اول کارهای سبک مثل سمباده کِشی رو میده دست کارگر جدید و او در حالیکه کارشو میکنه یواش یواش ترکیب کردن رنگ یا کار با قلم مو و غلطک های مختلف رو یاد میگیره. من امشب با ممد حرف میزنم و میگم خودش به مسعود آقا زنگ بزنه.
- قربونت برم نذار بفهمن من بهت گفتم چون بهش بر می خوره.
- خیالت راحت باشه، تو هیچی به من نگفتی!
و از هفته ی بعد مسعود نقاشی را شروع کرد و دیگر وقت کافی برای سرگرمی هایش را داشت. ضمن اینکه اوقات بیشتری با هم بودیم و لذت می بردیم.
***
مزدک دو ماهه بود که شمیران و هومر ما را برای شرکت در شب شعر اخوان ثالث دعوت کردند و ما پذیرفتیم.
قرار شد من شعری از اخوان بخوانم و مسعود و گروه تئاتر کوچک آنها، از چند شعر اخوان استفاده کنند و نمایشنامه مانندی را اجرا کنند. مسعود مسئولیت بازی و نوشتن نمایشنامه را که در آن وارد بود را به عهده گرفت.
نمایشنامه بسیار عالی از آب درآمد اما صدای ریز و آرام او اصلن برای بازی روی صحنه مناسب نبود. من مرتب به او گوشزد کرده بودم:
- تو رو خدا وقتی رفتی روی صحنه بلند حرف بزن، بلند شعرارو بخون. باید حق مطلب رو ادا کنی چون نیمی از این دِین در اجراست وگرنه نمایشنامه را عالی نوشتی.
اما خراب کرد. قسمت هایی را که او باید اجرا می کرد را فقط ردیف اول شنیدند و بس!
من مزدک را که همیشه بچه ی آرامی بود، در کالسکه اش در آخر سالن گذاشته بودم و حرص می خوردم از آن همه زحمتی که کشیده بود و حالا داشت همه را بر باد می داد. چندین بار مردم از وسط سالن بلند اعلام کردند که:
- صدا نمیاد!
اما مسعود توجه نمی کرد! نمایشنامه تمام شد و مردم دست می زدند که کسی دست به شانه ام زد:
- سلام نسرین!
برگشتم، سوزان بود که با دزیره و محسن برای شب شعر شاعری که دوستش داشتند، آمده بودند. احوالپرسی آرامی کردیم و یواش یواش حرف می زدیم که اسم مرا برای اجرای برنامه ام خواندند. مسعود برای تحویل گرفتن مزدک از من به انتهای سالن آمد.
آن شب بعد از برنامه، ما به اتفاق محسن و سوزان و دزیره که حالا دیگر یک لحظه از کنار مزدک جم نمی خورد، به خانه ی ما رفتیم و انگار کردیم که هیچ اتفاقی بین ما نیفتاده، هرچند که یک سوتفاهم بیشتر هم نبود.
***
یک سال گذشت. زندگی ساده و آرامی داشتیم اما مدام مسعود از کار خستگی می گرفت و بخاطر همین وضع مالی خوبی نداشتیم. یک هفته بعد از اولین سالگرد تولد مزدک، بخاطر شرایط من پیش دکتر رفتیم که با یک آزمایش ساده تشخیص حاملگی داد!
خدای من!
در بدترین موقعیت مالی بودیم و دوست مسعود دیگر به اندازه ی کافی صبوری کرده بود و بقیه ی پولش را می خواست. از چهار هزار دلار، تنها نیمی از آن را پس داده بودیم.به دکترمان گفتم و او خواست روی مسئله ی نگه داشتن یا نداشتن جنین فکر کنیم.
از مطب دکتر بیرون رفتیم و دو ساعتی در مورد اش حرف زدیم و جنبه های مثبت و منفی اش را درنظر گرفتیم. تصمیم گرفتیم کودکمان بدنیا نیاید!
جوانب مثبت قضیه اینکه:
مزدک تنها بزرگ نمی شد.
جنین بوجود آمده بود و با از بین بردن آن، احساس گناه نمی کردیم.
همیشه دلم می خواست دختری داشته باشم و احساس می کردم این یکی دختر است.
اگر فرزند بیشتری می خواستیم این موقع خوبی بود چون می توانستیم از خیلی از وسایل مزدک استفاده کنیم و دوباره نخریم.
و جوانب منفی اش اینکه:
دکترم در هنگام زایمان مزدک گفته بود سعی کنم دیگر حامله نشوم ( هرچند گفته بود ممکن است دیگر بچه دار نشویم ).
وضع مالی مان بد بود و خرج نوزاد بیشتر از یک آدم بالغ است.
مسعود به هیچ وجه بچه ی دیگری نمی خواست.
با وجود مزدک که یکسال و نیمه و هنوز خیلی جوان بود، بزرگ کردن و رسیدگی به نوزاد دوم با دست تنها، خیلی مشکل بود.
قرار بود من به سر کارم برگردم تا بقیه ی قرض هایمان را بپردازیم که با حاملگی، امکان آن از بین می رفت.
حاضر نبودیم دوباره تمام آن مراحل حاملگی مرا بگذرانیم بخصوص که حالا دیگر مزدک هم بود و من باید بخاطر او سالم می ماندم.
پس، بعد از دو ساعت به مطب دکتر ابراهیمی برگشتیم و خواستیم ترتیب بستری شدن مرا هر چه زودتر بدهد چون اگر به هر علامتی من نوزاد را در بطن ام حس می کردم، محال بود جنین را که از بین ببرم. بخاطر همین او ما را به یک مطب خصوصی که مجانی نبود، معرفی کرد.
پنج هفته حامله بودم و وقتی به مطب دکتر مربوطه وارد شدیم، او از ما پرسید چرا می خواهیم این کار را بکنیم و وقتی فهمید من در حاملگی قبلی ام مسئله دار بوده ام گفت:
- البته ممکنه اینبار اون مسایل را نداشته باشی ولی پنجاه پنجاست. و بخاطر همین من دیگه اصرار نمی کنم اما طبق معمول روال کاری مان باید براتون توضیح بدم که در هنگام عمل چه اتفاقی در بدن تو می افته.
و با نشان دادن یک ویدیو دیدیم که در واقع، دیواره ی داخلی رحم را با وسیله ای کاردک مانندی می تراشند و... حالم داشت بد می شد که اضافه کرد:
- این عمل بسیار دردناک است، بعضی ها می گویند از درد زایمان بدتر است و بخاطر همین، ما ترا را بیهوش می کنیم تا درد را احساس نکنی. دو ساعت بعد از عمل، بهوش می آیی و نیم ساعت بعداش مرخصی.
مسعود آرام بمن گفت:
- من سه ساعت با مزدک چکار کنم؟ او خیلی بتو وابسته است و پدرمو درمیاره.
من از دکتر پرسیدم:
- اگه بیهوش نکنید چی میشه؟
- دردش وحشتناکه ولی خب هستند کسایی که بدون بیهوشی هم این کار رو می کنند. اگه بدون بیهوشی اینکار رو بکنی، نیمساعت بعدش می تونی بری خونه.
با خودم فکر کردم: من باید مجازات بدنی بشوم که دارم با دستهای خودم بچه ام را می کشم. در اینصورت مسعود هم حوصله اش سر نمی رود! اما از خودخواهی او عصبانی بودم و آن را نشان دادم. به دکترم گفتم:
- می خوام بدون بیهوشی انجام بشه.
- مطمئنی؟!!!
- بله لطفن.
از من خواست با مسعود و مزدک خداحافظی کنم و همراه او به اتاق مخصوصی بروم. اما من فقط مزدک را بوسیدم و بدون آنکه به مسعود نگاه کنم، با بغض فوق العاده بدی اتاق را ترک کردم.
روی تخت که خوابیدم، بغضم ترکید، بلند شدم و دست دکتر را گرفتم. پرسید:
- پشیمون شدی نه؟
- من نمی خوام اینکار رو بکنم ولی مجبورم.
- پس آروم باش و دراز بکش. مطمئنم تمام جوانبشو سنجیدید که این تصمیم را گرفتید.
- پس چرا از خودم بدم میاد. من برای اولین بار تو زندگیم از یه نفر متنفرم و اون یکی خودمم!
- بعد از دو سه روز که حال جسمی ات بهتر شد، حتمن برو پیش یه روانکاو و ازش کمک بگیر. او می تونه بهت کمک کنه از این مرحله رد بشی. این مراحل برای بعضی ها پیش میاد. تو اولیش نیستی، آخریش هم نیستی.
درد سقط کردن جنین، واقعن از درد زایمان بدتر بود و از نظر روحی، سخت ترین کاری که در زندگیم کرده ام، همان بود و هست.
از اتاق که بیرونم آوردند، کنار تختم زن دیگری بود که او هم از همان مراحلی که من گذرانده بودم، می آمد و داشت با پرستاری که برایش آبمیوه آورده بود گفتگو می کرد. او خوشحال بود، می گفت و می خندید!
من به فکر کاری که کرده بودم افتادم و زدم زیر گریه... چه کار کرده بودم؟!!! احساس می کردم قاتلم. قاتل بچه ی خودم!
پرستار، مسعود را که در اتاق انتظار نشسته بود، خبر کرد و از او خوست که مرا در آغوش بگیرد تا آرام شوم. اما من نمی خواستم! فقط می خواستم یک جای ساکت و تاریک و تنها باشم و با افکاری که چنگ به مغز و قلبم انداخته بود، خلوت کنم... خدایا... کاش تنها بودم، کاش هیچکس کاری به کارم نداشت تا بتوانم زودتر خودم را دوباره پیدا کنم... من گم شده بودم...
بدون آنکه بگذارم به من دست بزند، لباسم را پوشیدم و دستم را روی گالسکه ی مزدک گذاشتم و راه افتادم. یک روز ابری و سرد بهار. نم نم ی باران و یک دل پر درد و بغضی پُر.
سرم را به آسمان بردم و به عادت همیشگی، اشک هایم را در باران پنهان کردم. مسعود به آرامی گفت:
- الآن تاکسی می گیرم، نمی تونی درست راه بری.
با خشم و طعنه گفتم:
- با کدوم پول؟... نه! با قطار میریم.
- تو درد داری، ازت معلومه.
- مگه درد داشتن من مهمه؟... و بدون اینکه منتظر جوابش بشوم، بطرف ایستگاه قطار رفتم.
در ترن که نشستیم، مزدک دیگر طاقتش تمام شده بود. در آغوشش گرفتم و با دادن شیر، هم او را آرام کردم و هم خودم را...
ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی