آن سال لرستان زمستان سختی را به اتمام می رساند. باد و باران همچنان خودشان را بر چادر می کوبیدند و از سر و صدای رعد و برق، نوزاد نمی خوابید. انگار ترسیده بود!
نجمه با دقت، شکافی که به جای در از آن استفاده می کردند را جفت و جور کرد و دور تا دور چادر را وارسی کرد تا مطمئن شود که آب به درون چادر نفوذ نکند. با صدای بلند به خودش گفت:
- چه خبره؟! انگار تاق آسمون پاره شده... کاش امیر زودتر برسه. حالا خیس و درمونده شده تو این هوا!
صدای گریه دخترکش، نجمه را به طرف او کشاند. طفل را از ننویی که در کنار چادر روی دو چوب محکم ضربدری وصل بود، برداشت و چهارزانو روی زمین نشست. سینه را در دهان او گذاشت و در همان حال موهایش را نوازش کرد و برایش لالایی خواند:
لای لای لای لای
لای لای لای لای
لالای لای لای لای
لالای لای لای لاا
دخترم ره،
کو وزه ویی سوه گی ره
اری تق و توقه
برنه یووو نااا، لیسه تیره
اری تق و توقه
بره و یووو نااا، لیسه تیره
لای لای لای لای
لای لای لای لای
لالای لای لای لای
لالای لای لای لاا
قی افتاد و اوو، دادو عا و دوو
مَرده کاری، اری دخت رونزا
ری میکنه زی وی بی براری
لای لای لای لای
لای لای لای لای
لالای لای لای لای
لالای لای لای لاا
((دخترم رکاب به اسبت بزن / این صدایی که می شنوی / صدای تیر برونو ست / سر و صدای نزاعی را می شنوی / که اتفاق افتاده / گریه و زاری که می شنوی / شیون دخترانی هست / که از بی برادری می کنند))
دخترک قشنگش با این لالایی تلخ بخواب رفت اما نجمه دلش نمی آمد او را سر جایش بگذارد. همچنان او را در بغل گرفته، مدام او را ناز می کرد و به صورت معصوم و شیرینش خیره شده بود. اگر امیر امشب با دست کمی پر بر می گشت، دیگر هیچ غمی نداشت! دو سه هفته ای بود که برای تهیه آذوقه مجبور می شد به آبادی برود و گاهی دست خالی برمی گشت و عصبانی بود. اینبار جاجیم دستبافشان را که جزو جهیزیه ی نجمه بود را برای فروش برده و قرار بود با پول آن آذوقه بخرد و با خود بیاورد تا چند روز دیگر، بیشتر به بهار نزدیک شوند.
***
ساعتی گذشت و دخترک را بخاطر خستگی دست اش درون ننو گذاشت و به سروقت سفره نان رفت. کمی نان مانده بود، همان را خورد و کمی آب و همانجا به پهلو دراز کشید. فکر می کرد که ای کاش همیشه تابستان بود و فراوانی نعمت، تا امیر مجبور نباشد تا این وقت شب سرگردان باشد و برای یک تکه نان مجبور نباشند وسایل زندگی شان را بفروشند. اما زندگی کِی به خواست آدمها بوده که برای او باشد؟
در همین فکر ها بود که چشم هایش گرم شد و خوابش برد. خواب دید در میان یک بازار شلوغ گم شده و هر چه نگاه می کند، اثری از امیر که اول راه با او بوده، نیست. گریه می کرد و از همه سراغ او را می گرفت. ولی هیچکس خبری از او نداشت! هیچکس او را نمی شناخت!
نجمه زار می زد:
- چطور نمی دونین امیر من کیه؟ تا دیروز که همه تون اونو می شناختین! دیروز کدومه؟... تا همین چند دقیقه پیش هرکدومتون بهمون می رسیدین بهش سلام می کردین، حالا نشناس شد؟!
ولی کسی حتا به او نگاه هم نمی کرد و او شروع کرد به دور خودش چرخیدن... چرخید و چرخید و چرخید و یکباره از محیط بازار و شلوغی اش دور شد و سر از قبرستان محله درآورد.
روی تپه داشتند جنازه ای را تشییع می کردند. به طرف آنها رفت و وقتی حسابی نزدیک شد، زنان همسایه و قوم را دید که زاری می کردند و بر سر مو می کندند و خاک بر سر می ریختند.
به درون تابوت نگاه کرد تا ببیند چه کسی مرده است؟... از دیدن روی مرده شروع به جیغ زدن کرد، اما صدایش را هیچکس نمی شنید!
امیر در آن خوابیده بود و جاجیم پر از خون روی او افتاده بود!
نجمه خیس عرق و با دهانی خشک از خواب بیدار شد... باد سردی که بر اثر باز شدن ورودی چادر به صورتش خورد، خواب را از سرش پراند.
امیر از راه رسیده بود و دو کیسه ی نه چندان سنگین، بجای جاجیمی که برده بود در دست داشت.
اکتبر 2010
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی