رویا گوشی را گذاشت و به فکر فرو رفت. مادرش پرسید:
- کدوم کشتی رویا خانم غرق شده؟
رویا لب ورچین کرد و گفت:
- اون کشتیم که عکاس ام توش بود!
مادرش ابروهاشو تو هم کشید و پرسید:
- یعنی چی؟
- قرار بود برادر محبوب شب تولدم بیاد برای عکسبرداری. قبلآ جایی دعوت شده و عذرخواهی کرده.
- خب مگه عکاس قحطه؟ این نشد یکی دیگه.
- آخه تو نمی دونی چه عکسای باحالی می گیره. دلم می خواد همه چی اونشب پرفِکت باشه.
- چی باشه؟
- بی نقص!
- آهان... خب حالا فقط او تو شهر به این بزرگی عکاس خوبیه؟
رویا مادرش را از پشت بغل زد و در گوشش گفت:
- راست میگی... یکی دیگه رو پیدا می کنم. امروز قراره با افسانه و محبوب بریم بیرون. باید پرس و جو کنم ببینم کی کارش خوبه.
بعد صورت او را بوسید و با خداحافظی از خانه بیرون رفت.
وقتی محبوبه را جلو خونه شون سوار کرد، دید یک ماشین کورسی خوشگل جلوی پل خانه شان پارک است. پرسید:
- این ماشین بوی فرندته محبوب؟
مجبوبه خندید و گفت:
- نه بابا، مال داداشمه.
- لابد حسابی با این ماشینه دورش شلوغه، آره؟
- نه فقط بخاطر ماشینش... داداشیم خیلی هم خوشگله و دل تموم دخترای شهر رو برده!
- پیاده شو با هم راه بریم محبوب... مثل اینکه منهم جزو دخترای این شهرما!
-اتفاقآ تیپ اش به تو می خوره رویا. هر دوتون خوشگل و هنرمندید.
رویا خندید و گفت:
- مرسی، میل ندارم. من حالا حالاها می خوام آزاد باشم. باید درسمو تموم کنم بعد عاشق بشم.
محبوبه صداش رفت بالا که:
- تو هم که فکر می کنی میشه برای دل برنامه ریزی کرد... تو نمی تونی تصمیم بگیری کی عاشق بشی رویا. این فقط رویا بافیه جان تو!
و بعد هر دو بخاطر کلماتی که بکار برده بود،خندیدند.
افسانه قرار بود جلوی در خانه شان منتظر باشد تا آنها فقط یک نیش ترمز بزنند و او سوار شود.اما طبق معمول کسی نجا نبود و این وقت نشناسی، رویا را کلافه می کرد. با اضطراب به محبوبه گفت:
- تو رو خدا زود زنگ بزن بهش ببین کجا گیر کرده. من اینجا نمی تونم پارک کنم.
محبوبه داشت شماره را می گرفت که افسانه از در خارج شد و به طرف آنها دوید. با لبخندی سوار شد و گفت:
- اینبار دیگه نذاشتم سرم غر بزنید.
رویا گفت:
- محض همین دم در منتظر بودی که تا می رسیم بپری بالا؟!!!
- وقتی افسانه خانم اینجوری خودشو می رسونه که قبل از اینکه بهش زنگ بزنی، تو ماشینت باشه باید از خوشحالی کلاهتو بندازی هوا!
رویا حرکت کرد پرسید:
- افسانه جون، برادر محبوب نمی تونه بیاد برای عکس گرفتن. چکار کنیم؟
افسانه گفت:
- همون عکاس بی معرفتی که برای شب تولدم باید می اومد و نیومد رو می تونم خبر کنم، بشرطی که اگه باز نیومد، بذاری خودم قلم پاشو قطع کنم!
رویا بدون مکث جواب داد:
- او اگه خوب بود که دست و پای تو رو توی پوست گردو نمیذاشت دختر خوب خدا!
مجبوبه خندید و گفت:
- رویا می دونی خیلی از اصطلاح هایی که بکار می بری عین حرفای داداشمه؟
رویا پرسید:
- مثل چی؟
- دختر خوب خدا! یا مثلآ تو تنها دوستی هستی که منو محبوب صدا می کنه و سعید هم منو همیشه محبوب صدا می زنه!
افسانه با تمسخر گفت:
- نکنه می خوای بگی عقد رویا و سعید رو تو آسمونا بستن؟
رویا خندید.اما محبوبه با سماجت گفت:
- من دلم می خواد اینا همدیگه رو ببینن. باور کن خیلی چیزاشون مثل هم هست.
- خب که چی؟ این که دلیل نمیشه با هم جور باشن. اصلآ فکرشو بکن که چقدر زندگیشون یکنواخت میشه؟
رویا در حالیکه پارک می کرد با صدای بلند گفت:
- هی، هی...دارید برای خودتون می بُرید و می دوزیدها. حالا کدوم یکی از ما دوتا خواسته با هم باشیم که شما خاله باجی ها دارید تصمیم می گیرید که ما برای هم مناسبیم یا نه؟
محبوبه گفت:
- ولی تو که کسی تو زندگیت نیست، سعید هم الآن دوست دختر نداره. بیا و داداشی منو هم دعوت کن واسه تولدت و بعد از دیدنش و صحبت باهاش تصمیم بگیر.
- تو از کجا می دونی کسی تو زندگی من نیست؟
هر دو با هم پرسیدند:
- هست؟!
رویا خندید و گفت:
- شاید!
محبوبه و افسانه با شوق به او نگاه کردند. افسانه گفت:
- تا تعریف نکنی از ماشین پیاده نمی شیم. بعد با دست به سر شانه ی محبوبه زد و پرسید:مگه نه؟
محبوبه تایید کرد:
- زود باش تعریف کن ببینم این شاهزاده خوشبخت کیه؟
- اسمشو نمی دونم... فقط ازش خوشم میاد... نمی دونم... همش دارم بهش فکر می کنم و نمی دونم چرا؟ این حس برام تازگی داره.
افسانه پرسید:
- کجا قراره همدیگه رو ببینین تا من و محبوبه هم بیایم یه گوشه قایم بشیم و ببینیمش. ما باید تاییدش کنیم تا تو اجازه داشته باشی دوست دخترش بشی.
رویا خندید و گفت:
- قراری نیست... پاشید بریم پی کارمون.
محبوبه با بی صبری پرسید:
- چی چیو بریم پی کارمون... بقیه شو بگو.
رویا در حالیکه در ماشین رو باز می کرد و پیاده می شد گفت:
- همین بود.بقیه نداره، رفته بودم تو مغازه اش، خریدمو کردم و ازم شماره تلفن خواست. دماغشو سوزوندم و اومدم بیرون... همین!
افسانه گفت:
- چرا حال گیری می کنی؟ خب بیا الآن با هم بریم مغازه ش تا ما ببینیمش.
- دیدن نداره افسانه جون. شاید خودمم دیگه نرم اونجا... بعدشم مغازه او، اونطرف شهره... فراموشش کن!
ناتمام...
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی