خرید بک لینک

رویا دختر شوخ و شیطونی بود که با چشمان درشتش همه را شیفته خودش می کرد. تازه دیپلمش را گرفته بود و دنیا زیر پاهایش می رقصید!

هیچکس نبود که این دختر هنرمند را دوست نداشته باشد، بخصوص که تابلو های رنگ و روغن اش پر از نقش ها و رنگ های شادی بود که خبر از درون سرحال و سرزنده ی او می داد. یک جور امید و انرژی در تمام نقاشی هایش بود که بیننده را  میخکوب می کرد و شاید بخاطر همین مزیت، کارهای او خیلی زود به فروش می رفت.

یکی از روزهای اوایل تابستان بود و او با بی خیالی از هر غم و دردی خیابان ها را بقول مادرش زیر پا گز می کرد. ویترین فروشگاهها ر نگاه می کرد و گاهی که چیزی توجه اش را جلب می کرد، سرش را به عادت فکر کردن موقع انتخاب و تصمیم گرفتن یک وری کج می کرد و باز به راهش ادامه می داد. تا رسید به یک فروشگاه شیک و جمع و جور که جواهرات مصنوعی می فروخت. آنجا یک گوشواره به شکل انگور نگاهش را دزدید! داخل شد اما هیچکس آنجا نبود! به ویترینی که گوشواره در آنجا بود نزدیک شد و با دقت بیشتری به آن نگاه کرد. می خواست بداند از آن چیزهایی است که فقط از پشت شیشه ویترین قشنگند؟ اما آن گوشواره ها واقعآ زیبا بودند! دو برگ کوچک و ظریف سبز با یک خوشه ی یاقوتی رنگِ انگور! این گوشواره با لباس قرمز رنگی که تازه برای جشن تولدش خریده بود غوغا می کرد.

در همین افکار بود که مرد جوانی با یک دوربین لنزدار وارد فروشگاه شد و با لبخند ی گفت:

- خوش اومدید.

رویا که سعی می کرد روآور خودش نکند که از او خوشش آمده گفت:

- میشه این گوشواره رو بدین امتحان کنم؟

مرد در حالیکه دوربین را در کابینت پشت سرش جا می داد گفت:

- متاسفانه نمی تونم اینکار رو بکنم. اگه نخریدش درست نیست تو گوش یه نفر دیگه بره، بهداشتی نیست.

- چه خوبه که اینکار رو می کنید. خب پس فقط از نزدیک ببینمش لطفآ.

او گوشواره را برایش از پشت ویترین درآورد و آن را روی یک سینی مخمل کوچک پیشخوان گذاشت.

رویا جلوی آینه ی پایه دار گردی که روی ویترین قرار داشت رفت و آنها را روی لاله های گوش اش گذاشت و نگاه کرد. کمی سرش را به اینطرف و آنطرف چرخواند و بعد آنها را بالا آورد تا در نور چراغ تلآلوشان را ببیند... زیبا بودند! آنها را روی سینی ویترین گذاشت و درحالیکه دست در کیفش می کرد رو به مرد کرد و گفت:

- می برمش، چقدر بدم خدمتتون؟

مرد که از فروش راحت گوشواره راضی بود با لبخندی گفت:

- قابلی نداره!

رویا ابروهایش را بالا انداخت و جدی اما با شیطنت گفت:

- یعنی مجانیه؟

مرد خندید و ساکت به او نگاه کرد.

رویا سر کیف پولش را باز کرد و پرسید:

- جعبه هم که حتمآ داره.

- بله، یه جعبه ی قشنگ بهتون می دم.

بعد از کشوی پشت پیشخوان، جعبه ی مخملی مشکی کوچکی را در آورد و می خواست گوشواره را در آن بگذارد که رویا گفت:

- حالا که دارم می خرمش بذارید به گوشم ببینمش.

و بدون آنکه منتظر جواب او بشود، گوشواره ها را برداشت و آنها را به گوشهایش کرد. سرش رو کمی جنباند و از تکان خوردنشان خوشش آمد و لبخند زد. مرد با لذت، تمام حرکات او را تماشا می کرد و لبخند می زد.

رویا که متوجه نگاههای او شده بود، گوشواره ها را درآورد و روی پیشخوان گذاشت. مرد آنها را با دقت توی جعبه گذاشت و به او داد و گفت:

- مبارک باشه.

- مرسی، نگفتید قیمتش چنده؟

مرد قیمت را گفت. رویا بدون چانه زدن پول را به او داد و با تشکر از او خداحافظی کرد. داشت از در بیرون می رفت که مرد گفت:

- ممکنه گردنبندشو هم بیارم.

رویا برگشت و مشتاقانه پرسید:

- کی؟

- برای وقت بخصوصی لازمش دارید؟

- سه هفته ی دیگه.

مرد کمی فکر کرد و گفت:

- اگه هفته ای یه بار سر بزنید سعی می کنم براتون جورش کنم. می خواید هم شماره تلفنتونو بهم بدید تا هروقت آماده بود بهتون خبر بدم.

رویا خندید و جواب داد:

- ترجیح می دم هفته ای یه بار بهتون سر بزنم.

مرد که از جواب او خوشش آمده بود با خنده گفت:

- هر طور میل تونه.

رویا با همان لبخندی که با شیطنت اما سادگی خاص خودش همراه بود، از فروشگاه خارج شد.


***

آن روز وقتی رویا به خانه رسید، بلافاصله به  آشپزخانه رفت و با خنده های همیشگی و پر سر و صدایش، مادر را از وجود خودش باخبر کرد.

مادر مشغول چشیدن غذای در حال پخت بود. رویا از پشت او را بغل گرفت و گفت:

- سلام عشق من!

مادرش سر قابلمه را گذاشت و بدون اینکه برگردد گفت:

- دوباره اومدی که خونه رو با شلوغی هات بذاری رو سر ات؟

- پس چی؟ خونه بدون من سوت کوره، مگه نه؟

مادر خندید و جواب داد:

- حالا هی جلوی پای خودت بلند شو و یا الله بگو ها!

رویا خندید، دست توی کیفش کرد و گفت:

- اگه بدونی چی خریدم؟

مادرش به شوخی پرسید:

- واسه من؟!

رویا سر جعبه را باز کرد و گوشواره ها را روبروی صورت شیرین مادرش، سر انگشت نگه داشت و در حالیکه خودش را برای او لوس می کرد گفت:

- آخه این انگور یاقوتی رنگ با لباس آبیت جور درمیاد که من بگم مال تو؟

مادرش در حالیکه دستها را با پیشبندش تمیز می کرد تا مطمئن بشود خیس نباشند آنها را از دست رویا گرفت و با دقت بهشان نگاه کرد و گفت:

- چقدر ظریف و قشنگند رویا! کاش سری کاملش بود.

- اتفاقآ فروشنده اش گفت می تونه گردنبندشو هم برام پیدا کنه.

- خوب میشه... گرون خریدیش؟

رویا با خنده گفت:

- نه زیاد، اما فروشنده داشت زرنگی می کرد که در ازای گیرآوردن گردنبند شماره تلفنمو بگیره ولی من دم به تله ندادم!  

مادر گوشواره ها را کف دست رویا گذاشت، چشمهایش را تنگ کرد و با کنجکاوی پرسید:

- بهش چی گفتی؟

- می خواست روراست نگه از من خوشش اومده... گفت شماره تو بده تا وقتی گردنبند رو گیر آوردم بهت زنگ بزنم! منهم گفتم خودم مرتب سر می زنم.

مادر سری به تایید تکان داد و تآیید کرد:

- خوب کردی... دفعه دیگه تنها نرو مغازه اش.

رویا در حالیکه کیفش را برمی داشت و از آشپزخونه خارج می شد گفت:

- من که دختر بچه نیستم مامان. اگه می خواستم خر بشم همین امروز بهش شمارمو داده بودم دیگه... بخصوص که خیلی پسر جذابی بود.

مادر پشت سرش براه افتاد و گفت:

- مردی که غرور نداشته باشه، نمی تونه جذاب باشه!

رویا با خنده چشمای قشنگشو گشاد کرد و با ذوق گفت:

- ولی او خیلی خوشگل بود مامان! 

و بعد برای اینکه مادرش نتواند حرفی بر خلاف گفته ی او بزند، به اتاقش رفت و در را به آرامی بست. جلو آینه رفت، گوشواره ها را به گوش کرد و با خیال راحت به خودش خیره شد. موهای بلند و تقریبآ فر و خوش حالتش را با دست جمع کرد و بالا برد:

- آره! این مدلی موهامو درست می کنم تا انگورهای خوشگلم رو همه ببینند. به مدل لباسمم میاد.

بعد فکری کرد و فورآ لباسهایش را از تن درآورد و لباسی که رنگ گل سرخ بود را به تن کرد. کفش های پاشنه بلند نقره ای را هم بپا کرد و با چند گیره، موهایش را بالا جمع کرد.

کمی روژ لب به لبهای خوش حالتش مالید، عقب ایستاد و به آینه قدی روی کمدش خیره ماند. برگشت و سعی کرد پشت سرش را هم ببیند. بعد با رضایت از تصویری که دیده بود، از اتاق بیرون رفت.

مادرش روی صندلی ننویی نشسته بود و ضمن تماشای برنامه ی تلویزیون، قلاب بافی می کرد. رویا کنار گلدان بزرگ کنار اتاق نشیمن ایستاد، دستی به کمر زد و سرش را کمی کج کرد و با ناز گفت:

- مامان!

مادر برگشت و او رو نگاه کرد. قلاب در دستانش خشکید و چشمانش از شوق دیدن آنهمه زیبایی پر از اشک شد:

- این قشنگترین تابلوییه که از تو دیدم عزیز دلم!

رویا با لبخند زیبایش به طرف او دوید. او را در آغوش کشید و گفت:

- تو بهترین مادر شاعر دنیایی قربونت برم.

مادر او را بخودش فشرد و با صدای بلند دعا کرد:

- خوشبخت بشی عزیزم.

همین موقع در خانه باز شد و پدر رویا با کیف چرمی در یک دست و روزنامه ی لوله شده در دست دیگرش وارد شد و آنها رو دید. با تعجب پرسید:

- سلام... خیر باشه؟!

رویا خودش را از آغوش مادرش رها کرد و به طرف پدرش به راه افتاد. درحالیکه دستهایش را دور گردن او حلقه می کرد گفت:

- سلام بابایی، خسته نباشی... معلومه که خیره! من هم خوشگلم هم خوشبخت چون شما دوتا رو دارم. تازه یه مرد خوشگلی هم از من خوشش اومده که من دماغشو سوزوندم!

پدر در حالیکه گونه ی او را می بوسید گفت:

- دل کسی رو نسوزون، همه ی دماغ های دنیا پیشکش ات! حالا چرا این لباس رو پوشیدی؟ جایی می خوای بری؟

- نه، اینارو می خوام شب تولدم بپوشم. خواستم مامان ببینه.

بعد دستهایش را زیر گوشواره هایش گرفت و گفت:

- اینارو هم امروز از همون آقا خوشگله خریدم. قشنگ نیستند؟

پدر سرش را با مهربانی و شوخی توآم تکان داد و جواب داد:

- نه به قشنگی خودت!


ناتمام...


برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 3:36

صفحه بندی