وقتی با دست پر به خانه برگشت، مادرش داشت میز غذا را می چید. رویا با سر و صدای همیشگی وارد شد و گفت:
- سلام مامان... خسته نباشی.
- درمونده نباشی. چی خریدی؟
- یه کفش خوشگل سیندرلایی که قراره اونشب از پام دربیاد و جا بمونه رو پله های ساختمون و بعد شاهزاده ی خوش تیپی بیاد اونو برداره و دوباره پام کنه! بعد منهم بخاطر این کارش بشم زنش و تا آخر عمر با خوشی با هم زندگی کنیم!
مادرش از ته دل خندید و گفت:
- الحق که خوب اسمی روت گذاشتیم!
رویا طبق عادت، دستاشو دور گردن او حلقه کرد و گفت:
- آرزو بر جوانان عیب نیست مامانی.
- آخه یه چیزی آرزو کن که یه ذره هم با واقعیت نزدیک باشه دختر. ساختمون ما فقط سه تا پله ی کوتاه داره. تو کدومش می خواد کفش از پات دربیاد؟
رویا خندید و گفت:
- باید روش فکر کنم و بعد تصمیم بگیرم چون مسئله بغرنج شد...
بعد کفشی که خریده بود را از جعبه درآورد و به او نشان داد:
- جون من قشنگ نیست؟
- معلومه که قشنگه. سلیقه ی تو هست دیگه... مبارکت باشه... ولی کفشی که دیروز با لباست امتحان کردی مناسب بود، نیازی نبود نو بخری... حالا پاشو این چیزاتو جمع کن و مثل یه دختر خوب ببر مرتب بذار تو کمدت و اینجا رو شلوغ نکن. از صبح تا حالا داشتم خونه مرتب می کردم و تو در عرض چند دقیقه همه جا رو ریختی بهم!
رویا"چشم" ی گفت و در حالیکه کفش اش را در جعبه می گذاشت، بلند شد. کیف و روسریش را از روی دسته ی مبل برداشت و به طرف اتاقش رفت.
مادر پرسید:
- سراغ اون گردنبند فروشه هم رفتین؟
رویا بدون اینکه برگرده گفت:
- نه! زوده.میذارم برای چند روز دیگه که وقت داشته باشه برام پیدا کنه.
***
چند روز گذشت. رویا عوض شده بود. کمی ساکت، کمی کم خوراک، و بیشتر وقتها، تنها در اتاقش می ماند و موسیقی گوش می کرد و کمتر بیرون می رفت. حتی دیگه نقاشی هم نمی کرد!
یکی از همین روزها، مادرش که متوجه این تغییرات شده بود به اتاقش رفت و پرسید:
- رویا خوبه؟
رویا مثل همیشه با کلمات بازی کرد و گفت:
- رویا همیشه خیلی خوبه ولی بدیش اینه که باید بعد یه مدتی، دیر یا زود ازش بیای بیرون!
- من تو رو پرسیدم.
رویا که دو زانو روی زمین نشسته بود، با دو دست موهای انبوه و خوش حالتش را روی صورتش کشید و گفت:
- من چم شده مامان؟ این حال رو هم دوست دارم هم ندارم.
- داری خودتو پیدا می کنی.
- نه مامانی. فکر می کنم عاشق شدم!
- عاشق کی؟
- اون گوشوار فروش خوشتیپه!
- به این زودی سخنرانی هات یادت رفت؟ تو که گفتی نمی خوای عاشق بشی تا آزاد باشی، سفر کنی، کتاب بخونی، نقاشی کنی و مزه شیرین زندگی رو بچشی تا برسی به مزه ی گس اش. پس این حرفت چیه؟
- خودمم تعجب می کنم. بخصوص که هیچی ازش نمی دونم. حتی اسمشو! ولی همش دارم بهش فکر می کنم. تو نمی دونی چقدر جذاب بود... صدای گرم اش؟!... خیلی هم خوب لباس پوشیده بود و مرتب بود... باشخصیت بود و مودب... نمی دونم چرا من اینجوری شدم مامانی؟ من این حال رو دوست ندارم ولی عاشقشم!
مادر روی لبه ی تخت نشست و گفت:
- تو ازش خوشت اومده و این هیچ اشکالی نداره. اما اگه بخوای با عجله روش تصمیم بگیری اشتباهه و اشکال ایجاد می کنه. بقول خودت تو هیچی ازش نمی دونی، شاید اگه عادتش ها رو بدونی و یا خونواده شو بشناسی، ازش بدت هم بگیره.
- خونواده اش چکار خودش داره؟
- اینو نگو رویا! خونواده ی هر کسی، ریشه شه. هر کسی نهالیه که خونواده اش آبیاریش می کننُ تغذیه اش می کنن و به روش و فکر خودشون بزرگش می کنن... کسی که ریشه ی درست و محکمی نداشته باشه، همیشه نقطه ی مقابلشو در دراز مدت اذیت می کنه. نمی تونه تو زندگی با کسی غیر از طبقه ی خودش سرپا بمونه!
- یعنی تو فکر می کنی ممکنه او توی اون مغازه شاگرد باشه؟
- من از پول حرف نمی زنم رویا جون. از اصل وجودی یه خونواده با آبرو و متشخص حرف می زنم.
- پس باهاش دوست بشم تا بفهمم او مناسبه یا نه؟
- این یه راهشه. یه راه دیگه شم اینه که به بابات بگی یه جوری درباره اش تحقیق کنه تا با خیال راحت، تصمیم برای قدم بعدیتو بگیری.
- مگه شما نمی گفتی که همیشه در برخورد اول با آدما، می شه شخصیت کلی اونا رو حدس زد؟
- چرا. ولی حدس زدن با دونستن فرق داره. شاید این مردِ اول و آخر زندگیت باشه. مثل من و بابات. تو باید خیلی مواظب باشی و چشم و گوشتو باز نگه داری. اگر از روی احساس تصمیم بگیری و منطقی نباشی، یه عمر عذاب می کشی و زخمی میشی. حتا اگه جدا بشی همیشه خودتو ملامت می کنی قربونت برم.
- چجوری چشم و گوشمو باز نگه دارم؟
- که نذاری احساست جلوی اینو بگیرن که عیب هاشو ببینی. واقع بینانه بری جلو.
رویا بلند شد و دوباره به بغل مادرش پناه برد و با صدای بلند شکوه کرد که:
- وای چقدر سخته!
ناتمام...
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی