برو بیرون!
بی اعتنا به عصبانیت من وارد هال شد و بدون آنکه نگاهم کند، به طرف اتاق خوابم رفت! اخم هایم در هم رفت و گفتم:
اگه فکر می کنی با تو توی یه اتاق می خوابم کور خوندی... بیا برو بیرون وگرنه خون ات پای خودته!
همینطور که این حرف را می زدم، بطرف در رفتم و آن را باز کردم. با صدایی که التماس چاشنی اش بود گفتم:
با زبون خوش بیا برو بیرون وگرنه بدشو می بینی.
از اتاق بیرون آمد اما بی اعتنا به من و دری که برایش باز گذاشته بودم به آشپزخانه رفت. ساکت نگاهش کردم تا از رو برود و گورش را گم کند. به چیزی دست نزد. دوری زد، به نشیمن آمد و روی مبل نشست. ساکت به نقطه ای زل زده بود... نمی دانستم دارد مرا نگاه می کند یا جای دیگری را. تمام چشم اش سیاهی بود و بس!
بنظر نمی آمد خیال رفتن داشته باشد... در را بستم و به آشپزخانه رفتم. پشه کش را از روی سر یخچال برداشتم، به نشیمن برگشتم و او را کشتم!
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی