مرد شش عدد چک را با هم جمع کرد و گفت:
- شیش تا هشتاد تومن... چارصد و هشتاد تومن .
- ببخشید اینجوری شد. مدتی بیکار شدم وگرنه عقب نمی افتاد.
مرد که خوش اخلاق شده بود با لبخندی گفت:
- بجاش با صاف کردن بدهی جبران کردی. این به اون در!
میثم لبخندی زد و با گرفتن چک ها که پشت آنها نوشته شد: واصل شد، پول را به او داد.
آنها خداحافظی کردند و رفتند و میثم به داخل خانه برگشت. نه تنها احساس سبکی خوبی از روی شانه هایش می کرد، دیدن لبخند پر آرامش ماندانا نیز پر ارزش بود... رو به سیما گفت:
- شما از آسمون برای ما رسیدید سیما خانم. وقتی که هیچ راهی به جایی نداشتیم.
سیما که طبع شوخی داشت با خنده گفت:
- نه والا... من همین اطراف داشتم دنبال دو تا فرشته مثل شما می گشتم.
همگی خندیدند و سیما ادامه داد:
- حتمآ ماندانا همه چیو براتون گفته. شما موافقید؟
- خیلی هم خوبه. من چندبار به آقا سلمان پیشنهاد دادم که میز رو برداره و کار بریده و آماده بگیره. فکر می کردم با اضافه کردن دو تا چرخ و دو تا کارگر پیشرفت بیشتری داشته باشه، منتهی انگار از این کار خسته شده بود. ولی هیچوقت از فروختن تولیدی چیزی نگفته بود!
- مهم نیست. البته اینو بگم که براش سخت بود که اگه من شما رو لازم نداشته باشم یا نخوام، چی بسر شما میاد. دلش می خواست اونجا رو که فروخت، ماندانا بیکار نشه. شما هم برگردی.
- خب... باز جای شکرش باقیه که ما هم تو یادش بودیم... بهرحال با تمام چیزایی که به خانمم گفتید، صد در صد موافقیم. اون سفر شمال برای خودمون هم خیلی خوبه چون ما تا حالا با هم مسافرت نرفتیم.
- هیچوقت!؟
میثم و ماندانا با هم با لبخندی تآکید کردند:
- هیچوقت!
- پس امیدوارم بهتون خوش بگذره.
مرتضی کارتن ها را با کمک سیما و ماندانا به اتاق منتقل کردند و کنار دیوار روی هم چیدند. قالی های لوله شده را هم کنار آنها گذاشتند و در را قفل کردند و بعد از قرار دیدنشان برای فردا صبح در کارگاه، خداحافظی کردند.
وقتی آنها تنها شدند، میتم او را بغل کرد و با شادی گفت: باور کنم یا دارم خواب می بینم!؟
اما در همان حال، به سیما مشکوک شده و فکرش مشغول او بود... "نکنه که این زن کاسه ای زیر نیم کاسه داشته باشه؟ اصلآ از کجا معلوم که درون همان کارتن هایی که الآن در خانه ی آنها بود، پر از مواد مخدره، کاغذای ممنوعه یا اسلحه نباشه؟... کاش راهی برای اطمینان به او بود."
وقتیکه شنبه صبح میثم و ماندانا با روحیه ای خوب وارد کارگاه شدند، سیما و مرتضی مشغول حرف زدن با سلمان بودند. همگی سلام و احوالپرسی کوتاهی کردند و ماندانا مشغول کار شد. سیما از میثم خواست که به آنها ملحق بشود و همگی به دفتر کار رفتند. سیما گفت:
-آقا میثم فکر نکنم بتونی با یک دست چرخکاری کنی. بخاطر همین تا وقتی گچ دستت باز میشه، کارهای تبلیغ سفارش گرفتن و کارهای دفتری رو انجام بده. اول از همه با کمک آقا سلمان تمام این پوشه ها رو چک کنید و هر چی که از دور خارج شده یا دیگه بدرد نمی خوره بذارید کنار. آدرس جاهایی که ممکنه لباس زیر هم بخرند یادداشت کنید و بقیه در اختیار شما آقا سلمان... یا ببریدشون یا اجازه بدید دورشون بریزیم. تا داوود برسه و کامپیوتر رو وصل کنید و شروع به یاد گیری کنین... تا حالا با کامپیوتر کار کردین؟
-نه.
-مهم نیست. زود یاد می گیری... چقدر درس خوندی؟
- تا دهم خوندم.
-خوبه...
و در حالیکه رو به شوهر خواهرش می کرد گفت:
-مرتضی جان نمی دونم چطور ازت تشکر کنم. من دیگه امروز مزاحمت نمیشم.
مرتضی در حالیکه سامسونت مشکی اش را از روی صندلی برمی داشت گفت:
-تشکر لازم نیست... هر کاری داشتی بهم زنگ بزن.
-باشه. ممنون.
و بعد با همه خداحافظی کرد و رفت.
سیما کنار ماندانا نشست و مشغول ریشه دوزی شد. سلمان دو کارتن را روی میز گذاشت و با میثم شروع به بررسی پوشه ها کردند.
میثم نگاهی به سیما کرد و هنوز در فکر این بود که سر از کار او در بیاورد. همانطور که مشغول کار بودند،آرام به سلمان گفت:
-دلمون براتون تنگ میشه آقا سلمان.
سلمان لبخندی زد و گفت:
-شما لطف داری آقا میثم.
-چی شد تصمیم به فروش گرفتین. بنظر می اومد راضی باشین.
سلمان آه کوتاهی کشید و گفت: خسته شدم آقا میثم... از دوازده سالگی تو پارچه و صدای چرخ خیاطی و نخ و سوزن بودم. یه تکه زمین دارم که می خوام با پول فروش اینجا و آپارتمان یه دستگاه آپارتمان بزنم و با اجاره ی همون زندگی کنیم. بچه ها بزرگ شدن و ما هم دیگه داریم پیر میشیم. موقع بازنشستگیه. دیگه نمی خوام هر روز صبح با نگرانی اینکه کارها به موقع تموم میشن یا چک اون روز وصول میشه یا نه بیدار بشم.
-ببخشید می پرسم ولی واسه فروش کارگاه آگهی داده بودین یا سیما خانم رو از قبل می شناختید؟
-آگهی داده بودم... چطور مگه؟
-خیلی به ماندانا لطف دارن و خیلی محبت بزرگی بهمون کردن. دلم می خواد بیشتر بشناسمشون.
- که نگهتون داشت؟ خب اونم بهتون نیاز داره.
میثم جریان اتاق و طلبکار، پیشنهاد کار و مسافرت را برایش گفت. همچنین اضافه کردن حقوق و مرخصی ماهانه. سلمان از تعجب دست از کار کشید و گفت:
-یا زیادی پول داره نمی دونه چجوری خرجشون کنه یا اصلن این کاره نیست. اینجوری یک سال نشده ورشکست می کنه.
میثم با سماجت پرسید:
-پس شما نمی شناسیدش؟
-نه به اون صورت. می دونم که دنبال یه گاراژ خالی می گشت وسایل اضافیشو توش بذاره، ولی با این تفاصیلی که تو میگی باید رئیس خوبی براتون باشه. نگران چی هستی؟
-نگران نیستم... دلم می خواد بیشتر و بهتر می شناختمش.
-به مرور می شناسی، نگران نباش!
سیما زنی بود قد بلند و خوش فرم. موهای مشکی صافش از زیر روسری کمی بیرون زده و حالت صورتش را جذاب تر کرده بود. چشم های عمیق مشکی داشت که با نگاه کردن به آنها، اعتماد و مهربانی خاصی را انتقال می داد و مخاطب نمی توانست حسی بجز احترام به او داشته باشد. بینی و لبهای خوش فرم اش، او را زنی زیبا و لبخند همیشگی اش او را جذابتر و دوست داشتنی می کرد.
در رفتار، محکم و مودب بود ولی معلوم بود که زیاد آدم صبوری نیست. شوخ بود اما بعنوان یک رئیس یا سرپرست، رفتار مهربان و انسانی و خوبی داشت. در مقابل، منتظر بهترین رفتار و واکنش مسئولانه و صادقانه بود! خودش نیز زن مسئول و مقیدی بنظر می رسید. چون وقتی پشت چرخ خیاطی می نشست، انگار که کارگر سخت کوشی بیش نیست. سر از روی پارچه بر نمی داشت و با دقت و سرعت کار می کرد.
ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی