ساعت نُه که شد، مرد خوش تیپ و قد بلندی با یک کارتن وارد کارگاه شد. سیما چرخ را خاموش کرد و به ماندانا گفت:
- ماندانا جان اینو که تموم کردی خاموش کن بریم برای چایی.
و خوشحال به طرف مرد تازه وارد رفت:
-سلام داوود جان. چه سر وقت، خوشمان آمد!
- می دونم چقدر رو وقت شناسی حساسی. پنج دقیقه پیش رسیدم ولی وایسادم یه سیگار دود کردم و هوا رو یه ذره پاکسازی کردم ، بعد اومدم تو...
هر دو با خنده به دفتر کار رفتند. کار پوشه ها تمام شده بود و فقط چند کاغذ و رسید مانده بود که سلمان آنها را بیرون آورد. داوود کارتن را روی میز گذاشت. سیما همه را بهم معرفی کرد. داوود گفت:
-با اجازه ی همگی من باید یه سری دیگه برم تو ماشین و برگردم... سیما مطمئنی می خوای روی این میز قراضه کامپیوتر نو و نازنین رو بذاری؟
سیما بخاطر حضور سلمان خنده اش گرفت و گفت:
-دو هفته ی دیگه اینجا رو کاملن تخلیه می کنیم و بعد از یه نقاشی درست و درمون، میز و صندلی و چرخ و آشپزخونه، همگی نو میشن. بعد ما این تحفه ی تو رو منتقل می کنیم روی یه میز خوشگل و نو.
میثم رو به داوود گفت:
-اگه چیز سنگینیه من بیام کمک.
-نه، دستت درد نکنه، فقط یه پرینتره که اونم وزنی نداره.
سیما از داوود خواست تا کارتن حاوی کامپیوتر را گوشه ی دفتر بگذارد و با کمک ماندانا چایی و جعبه ی کیک و بیسکویت را روی میز گذاشتند. سلمان و میثم که کار پوشه ها و کارتن ها را تمام کرده بودند، آنها را گوشه ی دفتر گذاشتند و به آنها ملحق شدند.
سیما در حالیکه تکه ای از کیکش را می کَند، گفت:
-لطفآ از خودتون پذیرایی کنید. در ضمن از امروز، همگی بیست دقیقه برای صبحونه و دستشویی رفتن، بیست دقیقه برای ناهار و بیست دقیقه هم ساعت دو داریم. خیاطی کاری نیست که بشه بیشتر از دو سه ساعت پشت سر هم نشست . می خوایم برای سالها توانایی کار کردن داشته باشیم.
سلمان ساکت به او خیره ماند. ماندانا با شرم گفت:
-این درست نیست شما هر روز صبحونه بیارید.
-این رسم رو من جای دیگه ای یاد گرفتم و خوشم اومد ماندانا جان. خیلی هم درسته. بخور عزیزم... آقا میثم تعارف نکن، آقا سلمان...
سلمان در حالیکه کیکی را از پوستش جدا می کرد پرسید:
-تو این دو هفته می خواید من اینجا چکار کنم؟
-ریشه دوزی. من باید دنبال چرخ و وسایل جدید برم و بخصوص از پس فردا که صاحب ماشین می شیم، با آقا میثم بازاریابی کنیم که از دو هفته ی دیگه کار داشته باشیم. فقط اگر آدرس جایی رو به من بدید که چرخ ها رو ازشون خریدید ممنون می شم.
- اتفاقآ اونو روی تمام برگه های توی پوشه ی آبی رنگ گذاشتیم. توی کارتن بزرگه، اولین پوشه... کارت مشخصات کسی که چرخ ها رو تعمیر می کنه هم همونجاست. کارش خیلی خوبه، منصفانه هم اجرت می گیره.
-دست شما درد نکنه. فکر می کنید این چرخ ها رو بردارن که مابقی رو بدیم و چرخای نو بخریم... حالا به هر مبلغی. چون دیگه به درد ما نمی خورن و جاگیرند.
- فکر کنم... می تونید ازشون بپرسید. مطمئن نیستم.
داوود با کارتن دوم وارد شد و در میان در دفتر ایستاد و دور و برش را نگاه کرد. دنبال کارتن حاوی کامپیوتر می گشت که سیما آن را به او نشان داد. او کارتن را کنار آن گذاشت و به طرف لیوان دسته داری که از آن بخار بلند می شد رفت و همزمان که کیکی را از جعبه بر می داشت گفت:
-از کجا می دونستی من صبحونه نخوردم؟
- کلاغه برام خبر آوورد!
بعد از صبحانه، روی میز دوباره تمیز شد و آن را به گوشه ی اتاق که نزدیک پریز برق بود منتقل کردند. داوود و میثم در اتاق ماندند و مشغول باز کردن کارتن و وصل کامپیوتر و پرینتر شدند.
ماندانا به همراه سلمان به طرف چرخ ها رفتند و سیما کارتن بزرگ را باز کرد تا پوشه ی آبی را پیدا کند!
***
بعد از دوازده روز کار کردن با ساعت های طولانی، دوخت مانتو ها تمام شد و آقا سلمان با همه خداحافظی کرد و رفت. میثم هنوز با یک علامت سوال در ذهنش، صمیمانه و پر انرژی برای سیما کار می کرد. زندگی او و ماندانا رنگ خوش و راحتی بخود گرفته بود و انگار تازه می توانستند طعم خوش زندگی زناشویی را در کنار هم بچشند.
غروب آخر، شماره تلفن و آدرس یک تولیدی را به میثم داد و گفت:
- سری اول را می خوام اینا برامون بزنند چون کارشون خیلی تمیزه. موقع تحویل کار، دو سه ساعت هم اونجا باشید کافیه. که هم بریدن و هم طرز کار با چرخ های کشدوزی رو یاد بگیرید.
وقتی اونا رو آوردید، اونا میشن نمونه ی کارمون و شروع سرمایه گذاریمون.
-ولی اونا کار ما نیستن.
سیما لبخندی زد و گفت:
- بخاطر همینم باید عین اونا کار تحویل مردم بدیم... برید بسلامت، هم فاله هم تماشا براتون. پر انرژی برگردید که خیلی کارتون دارم.
میثم کمی این پا و اون پا کرد و گفت:
-ببخشید ولی مگه تولیدی خوب تو این شهر کمه؟ چرا اینهمه هزینه و راه دور؟
- این تولیدی یکی از اولین تولیدی هاییه که تو ایران تآسیس شده آقا میثم. من کار خوب می خوام و شما دوتا تا حالا لباس زیر کار نکردین. نمی خوام هیچ کاری از پیش مشتری برگرده. من آدم سخت گیری ام، ولی اگه دوست ندارید برید، مجبورتون نمی کنم منتهی ده روز براتون کار ندارم. چون اینجا شایسته ی کار کردن برای هیچکس نیست. نقاشی و یه جزیی تعمیرش که تموم شد، خودم میرم و دو روزه بر می گردم. چون می دونم اگه بالای سر اینا نباشی، درست و سریع کار نمی کنند. منهم نمی خوام بیشتر از پنج روز طول بکشه و اینجا زیاد تعطیل بمونه...
حالا تصمیم با خودتون. هیچ اجباری نیست... من فقط فکر کردم سفر خوبی برای شما میشه، تعطیل موندن اینجا هم نصف میشه. هم به نفع شماست هم به نفع من... حالا خود دانید. یا برید بسلامت و خوشی یا ماشین رو بذارید برای من... باید یه تلفن بکنم به داوود، تصمیمتون رو بگیرید و بهم بگید چی رو ترجیح می دید.
میثم نگاهی به ماندانا کرد. ماندانا دلش می خواست به شمال بروند اما نمی خواست تصمیم را او بگیرد. انگار از چیزی واهمه داشت.
سیما کمی با داوود حرف زد و قراری با او گذاشت و قطع کرد. از دفتر خارج شد و به آنها نگاه کرد. منتظر تصمیم نهایی آنها بود. میثم گفت:
-ما میریم شمال ولی سعی می کنیم زودتر برگردیم که اگه کمکی هست به شما بکنیم.
-عالی شد. ولی شما کمکتون رو اونجا بمن بکنید. خواهش می کنم سعی کنید ریزه کاریها رو هم اگه متوجه نشدید بپرسید. من مقداری بعنوان آموزش هم پرداختم بهشون... نباید کار سختی باشه. بخصوص برای شما که تجربه ی چرخکاری رو دارید.
و بعد پاکتی که چند تراول چک در آن بود را به میثم داد و گفت: فکر می کنم این برای هزینه مسافرخونه و غذاتون کافی باشه... برید بسلامت.
***
یک هفته بعد ماندانا و میثم، هر کدام کارتن به دست و با شوق و هیجان دیدن شکل جدید کارگاه وارد آنجا شدند. حتی بیرون در، رنگ جدید و خوبی داشت. داخل کارگاه بنظر بزرگتر می آمد. شاید بخاطر تغییر رنگ آبی دیوارها به رنگ فیلی روشن و یا چون دیگر اثری از میز بلند بُرِش نبود. آن را نصف کرده بودند. دو چرخ نوی کِشدوزی به جای چرخ های قبلی گذاشته بودند با چراغ هایی با پایه های بلند و باریک که روی میز ها نصب شده بودند و صندلی های چرخدار نو و مناسب کار.
دفتر کار نیز به رنگ فیلی رنگ شده و یک میز چوب ساده اما شیک کشو دار، جای میز کهنه ی قدیمی را گرفته بود. بجای کاغذ های پخش و پلای روی میز، کامپیوتر و یک دستگاه تلفن نو گذاشته شده بود. یک میز کوچک، گوشه ی دیگر اتاق بود که رویش دستگاه فکس و پرینتر بود.
روی دیوار بغلی، چندین الگوی لباس زیر که با مقوای ضخیم بریده شده بود، بر گیره ای ظریف اما بلند آویزان بودند.
در آشپزخانه کابینت جمع و جور نو بر دیوار، و بر میز باریک آن، یک کتری نو و یک ماکروویو کوچک بود. یک یخچال نسبتآ کوچک نیز در کنار آن قرار داشت. دیوارها به رنگ آبی کمرنگ نقاشی شده و کابینت ها سفید بودند. چهار صندلی و یک میز گرد چوبی در وسط گذاشته شده بود که نمک و فلفلدان سفیدی بشکل پرنده و یک جعبه دستمال کاغذی روی آن بود.
ماندانا با هیجان خوبی در کابینت را باز کرد و دید مقداری پیشدستی و لیوان های آب و دسته دار مخصوص چایی گذاشته شده است. بسته های بیسکویت و چای و شیر خشک هم بود. در یخچال یک تنگ بلور آب، یک پیشدستی حاوی کالباس، مقداری گوجه و کاهو و یک بسته نان بود.
همه چیز نو و آماده ی یک شروع تازه بود، اما هنوز میثم که سال ها با همه جور شرایطی کار کرده بود و چنین چیزی برایش عجیب و باور نکردنی بود. فکر می کرد:
چرا یک صاحب سرمایه باید اینهمه خرج راحتی و زیبایی محیط کار بکند!؟
دوباره ذهنش به خانه شان و اتاقی که به او اجاره داده بود و آن کارتن ها رفت...
اگر فقط می توانست بداند درون آن کارتن ها چیست...
پایان
۱۲/۶/۹۰
برچسب:
نویسنده: نوید یوسفی