
*** چند روز گذشت. نیمه شب بود که از دل درد شدید بیدار شد. درد هر لحظه بیشتر می شد اما او خوشحال بود و فکر می کرد که داروی عطاری دارد اثر می کند و بچه درحال سقط شدن است. بعد از گذشت چند ساعت، احساس کرد شکم اش در حال ترکیدن است اما از درون. خبر و نشانه ای از بین رفتن جنین نبود! منتهی چاره ای نداشت بجز صبر کردن، تا اینکه صدای قوقولی قوقوی خروس همسایه، خبر از طلوع آفتاب داد. منتظر ماند تا سیمین برای ...
ادامه مطلب
*** چند روز گذشت. نیمه شب بود که از دل درد شدید بیدار شد. درد هر لحظه بیشتر می شد اما او خوشحال بود و فکر می کرد که داروی عطاری دارد اثر می کند و بچه درحال سقط شدن است. بعد از گذشت چند ساعت، احساس کرد شکم اش در حال ترکیدن است اما از درون. خبر و نشانه ای از بین رفتن جنین نبود! منتهی چاره ای نداشت بج...
ادامه مطلب
یه قصه ی قدیمی! صدای جیرجیرک ها با وجود تکراری بودنشان، نه تنها خواب آور و کسل کننده نبود، بلکه خواب را از چشمان سیمادور می کرد. شب گرمی بود واو نمی توانست پنجره را ببندد، پس تصمیم گرفت که کار اش را تمام کند. دست های یخ کرده اش را بهم مالید، نزدیک دهان برد و با گرمای نفس اش، سعی کرد که آنها را گ...
ادامه مطلب
انگار تمام دارایی سیما در دستان مرد چندش آور بود. دیگر نتوانست تحمل کند، جلو رفت و دست دخترش را گرفت و به آرامی او را از چنگ مرد بیرون کشید. نکیتا با قدر شناسی به پاهای مادر چسبید و دست اش را به دور پاهای او حلقه کرد. در همین لحظه، زن همسایه با پیشدستی حاوی یک لیوان شربت به لیمو که در آن چند قطعه یخ...
ادامه مطلب
صر که شد، سیما تصمیم جدیدی گرفته بود. دست نکیتا را گرفت و با اتوبوس به طرف خانه خواهرش سیمین به راه افتاد. امروز این زن بیست و پنج ساله، مثل پیرزنی هشتاد ساله احساس ضعف و درماندگی می کرد! اما چاره ای نداشت بجز اینکه به تنها امیدش پناه ببرد و از او کمک بگیرد تا همسرش از زندان آزاد بشود. تمام راه فکر ...
ادامه مطلب